
آنچه در اين گفتوشنود از آن سخن ميرود، از مغفولترين وقايع تاريخ انقلاب اسلامي در دوران اوجگيري آن است. داستان از اين قرار بود كه پس از مذاكرات «مظفر بقايي» با محمدرضا و فرح پهلوي در جلساتي چند، نخست وزيري او تقريباً قطعي ميشود اما به ناگاه سير قضايا به سويي ديگر رفته و نخستوزيري «شاپور بختيار» اعلام ميشود. صرفنظر از تحليلهاي متفاوت و حتي متناقضي كه ميتواند دراينباره وجود داشته باشد، براين باوريم كه اين فصل از تصميمات شاه و رژيم گذشته، بايد بيش از پيش مورد توجه و بررسي تاريخپژوهان انقلاب قرار گيرد و جوانب آن شفاف شود.
بنده جزو اولين كساني بودم كه در جريان اين قضيه قرار گرفتم، چون براي وزارت بهداشت كانديدا بودم. علتش هم اين بود كه دكتر بقايي بعد از جريان 28 مرداد و سقوط دكتر مصدق، هميشه در اين فكر بود كه بالاخره بايد كاري كرد! منتها بايد شرايط لازم فراهم ميشد. البته اين اولين بار نبود كه مسئله نخستوزيري بقايي مطرح ميشد. در بحراني كه موقع رفتن دكتر اقبال و آمدن شريفامامي به وجود آمد، يك بار مقامات امريكايي با يكي از دوستان ما به اسم آقاي مهندس حورايي تماس ميگيرند. مهندس حورايي با امريكاييها، مخصوصاً با يكي از آنها به اسم «كاتن» ارتباط و رفت وآمد داشت. آنها ميخواستند درباره دكتر بقايي از او اطلاعاتي بگيرند، لذا از ايشان ميپرسيدند: اگر دكتر بقايي نخستوزير شود، وزرايش چه كساني خواهند بود؟ حورايي عيناً اين حرف را به دكتر بقايي منتقل ميكند و او بدون ذرهاي تأمل ميگويد:«به آنها بگوييد اگر قرار باشد من نخستوزير شوم، به احدي اجازه دخالت دركارم را نخواهم داد!» در صورتي كه به نظر من اين كار امريكاييها دخالت نبود، كسب اطلاع بود.
بله همينطور است! مهندس حورايي اين جواب را به آنها نميدهد و در ميان دوستان به من متوسل ميشود كه به تهران بيا با تو كار دارم، چون حس ميكرد پيش دكتر بقايي موقعيت خاصي دارم و حرفهايم را با او، خيلي ركتر از ديگران ميزنم. به تهران رفتم و آقاي حورايي عين جريان را به من گفت. به او گفتم:«آقاي مهندس! اين از آن مواردي نيست كه بتوانم روي دكتر اثر بگذارم، شما هم بهتر است پيغام او را به امريكاييها برسانيد.» دكتر هم چند بار از مهندس سؤال ميكنند كه آيا پيغام را دادي؟ و ايشان جواب درستي نميدهد تا بالاخره ميرود و پيغام را ميدهد! اين را داشته باشيد، چون بعداً ميخواهم از آن نتيجهگيري كنم. اين بود تا جريان انقلاب پيش آمد. درآن دوران، يك ملاقات بين شاه و دكتر و دو ملاقات بين دكتر و فرح پهلوي انجام ميشود.
بعد از ملاقاتها زنگ زد. اشاره كردم كه قبلاً هم احتمال نخستوزيري دكتر بقايي مطرح شده بود. مثلاً بعد از 15 خرداد هم چنين وضعيتي پيش آمد و بقايي از همه اعضاي شوراي مركزي حزب زحمتكشان سؤال كرد كه اگر قرار باشد من بروم و با شاه ملاقات كنم، به او چه بگويم؟ خودتان را جاي من بگذاريد و...و از همه اعضاي كميته مركزي نظر خواست. از جمله كساني كه براي دكتر نظر نوشتند، من بودم كه نوشتم:«به دنبال اين نرويد كه بخواهيد به اصطلاح ما اصفهانيها، به شاه سركوفت بزنيد و بگوييد ديدي گفتم اينطوري ميشود! از اين وادي بيرون بياييد و از در مسالمتآميز وارد شويد. چون درغير اينصورت، به او برميخورد!» دكتر از اين حرفم خيلي خوشش آمده بود و به رويم آورد كه حرفت بسيار درست بود.
در سال 57 و بعد از حكومت نظامي، من در اصفهان زنداني شدم. اتفاقاً دكتربقايي هم همان موقع اصفهان بود. يعني شبي كه ساواكيها به خانه ما ريختند و همه جا را تفتيش كردند و مرا بردند، دكتر هم اينجا بود كه بعد هم با رئيس كلانتري درگيري پيدا ميكند و حرفهاي تندي هم بين آنها رد و بدل ميشود. دكتر بقايي از رئيس كلانتري ميپرسد: شما به چه مجوزي دراين وقت شب به اين خانه ريختيد؟ جواب ميدهد: رئيسم گفته است! دكتر ميگويد: من پدر آن رئيست را هم در ميآورم! البته قضيه طولاني است. رئيس كلانتري بعدها مشكلاتي پيدا كرد و كافي بود ما برويم شهادت بدهيم تا اعدامش كنند كه البته ما نرفتيم. از زندان كه بيرون آمدم، دكتر بقايي مرا خواست. البته داخل پرانتز بگويم كه من دو بار ديگر هم زندان رفته بودم...
بله، همان شبي كه مرا گرفتند، فردا صبحش ايشان حركت ميكند و به تهران ميرود. البته درتهران اقداماتي كرده بود، چون اينها يك عده بازرس مخصوص به اصفهان فرستادند و آنها به زندان آمدند و مرا ملاقات كردند. منتها به من نگفتند اين افراد از تهران آمدند.
اخلال در امنيت مملكت! هم اعلاميهها را پخش ميكردم، هم موقعي كه مرا گرفتند صندوق عقب ماشينم پر از اعلاميه بود، آن هم اعلاميههاي امضادار حزب زحمتكشان. دو روز بعد از اينكه به دادگاه نظامي رفتم، يكي از آنها گفت: اينها كه غير قانوني نيست، شما كه همهاش درباره قانون اساسي و اينگونه مطالب حرف زدهايد.
بله، اعلاميه ديگري نبود. همانطور كه گفتم، بعد دكتربقايي مرا خواست. وقتي رفتم تا گزارش زندانم را به ايشان بدهم، گفت:«من با شاه ملاقاتي را انجام دادهام و قرار است مسئوليت قبول كنم. شما هم كانديداي وزارت بهداشت و درمان هستيد. برنامهتان را بنويسيد و به من بدهيد.»
من سؤال نكردم، ايشان هم چيزي نگفت.
بعدها صحبتهايي كردند كه يك مقدار از حرفها، راجع به مسائل خصوصي بود كه شاه از دكتر بقايي پرسيده بود كه شما هنوز سيگار هما ميكشي؟ چون تنها كسي كه اجازه داشت در حضور شاه سيگار بكشد، بقايي بود! موقعي كه دكتر سيگارش را در ميآورد، شاه سيگار وينستون تعارف ميكند، دكتر بقايي ميگويد: بد عادت ميشوم بخواهم سيگار خارجي بكشم! يك مقدار از جواني دكتر حرف ميزند كه شما خوب جوان ماندهايد! صحبتي كه در ادامه ميشود، اين است كه دكتر شرط و شروطي ميگذارد. البته ايشان درباره اين شرط و شروط به ما چيزي نگفت، ولي در وصيتنامهاش گفته است: اگر شاه در آن جلسه شرط و شروط ما را قبول كرده بود، نخستوزيري را ميپذيرفتم، منتها اين را موكول ميكنند به اما و اگر بعدي كه تقريباً با حسابي كه آقاي دكتر كرد و به من گفت، قرار بود حدود ارديبهشت يا خرداد سال 1358، او اين مسئوليت را قبول كند.
بله، معلوم بود كه ماجرا برنامهريزي شده است.
ميگفتند شاه آنقدر كرم به صورتش ماليده بود كه كرم همينطور داشت از صورتش ميريخت! و روحيهاش بسيار خراب بود. به هرحال 10، 15 روز از اين قضيه گذشت و در اين فاصله، دو سه مأموريت انجام دادم. يك روز در سفرهايي كه به تهران ميرفتم، دكتر گفت: برنامه ما جلو افتاد! رفتن آموزگار و آمدن شريفامامي نبايد به اين صورت انجام ميشد، بنابراين آمدن ما جلو افتاد و شما برنامهتان را زودتر بنويسيد و به من بدهيد كه نوشتم و دادم. در اين جريان دو مأموريت به من داد. يكي اينكه به من گفت: شما برويد و با آيتالله ربّاني شيرازي صحبت كنيد و بگوييد اگر دكتر بقايي از شاه فرمان نخستوزيري بگيرد، آيا آيتالله خميني قبول ميكنند يا نه؟ ما سه نفر بوديم كه مأمور شديم برويم. من بودم، آقاي الشريف، مرحوم مهندس حاتمزاده ـ كه كانديداي وزارت صنايع و از بچههاي فعال حزب بود ـ با هم رفتيم. ما سر راه خودمان، به كرمان رفتيم و آقاي محمدي را هم از كرمان برداشتيم و به جيرفت رفتيم.
بله، ارتباط نزديك داشتيم، چون ايشان هر موقع كه به اصفهان ميآمد، به خانه ما يا خانه مهندس حاتمزاده ميآمد. ما هم هر وقت به شيراز ميرفتيم، به منزل ايشان ميرفتيم. حتي موقعي هم كه ليست ترور مجاهدين در آمد و اسم ايشان هم در ليست بود، به ايشان توصيه شد در شيراز نمانند و مدتي را در اصفهان زندگي ميكردند. يك شب خانه ما بودند و يك شب در خانه ديگران و ايشان را به جاهاي مختلفي ميبرديم، بدون اينكه كسي متوجه قضايا شود. بنابراين به بنده اعتماد كامل داشت و بسيار هم علاقهمند بود. ما به منزل آقاي رباني رفتيم و اتفاقاً آقاي خامنهاي هم آنجا بودند.
خير، آقاي خامنهاي در منزل جدايي بودند، ولي هردو به جيرفت تبعيد شده بودند. اتفاقاً روز آخر تبعيد آقاي خامنهاي هم بود كه حتي وقتي ميخواستيم بياييم، ايشان پرسيدند:«مرا هم ميتوانيد به كرمان ببريد؟» كه گفتيم:«بله، براي يك نفر جا هست» ولي چون خواهرزاده ايشان هم همراهشان بود كه كارهايشان را انجام ميداد، نشد كه همراه ما بيايند. حتي وقتي ميخواستيم برگرديم، آقاي رباني گفتند: برويد و با ايشان هم ملاقاتي كنيد و از هديههايي هم كه از اصفهان آوردهايد، براي ايشان ببريد كه ما همين كار را كرديم. در جلسهاي كه با آقاي رباني داشتيم، قرار نبود علناً بحث را مطرح كنيم، بلكه قرار بود تلويحاً اين بحث را انجام بدهيم. صحبتهاي مختلفي شد و آقاي الشريف پرسيد: «شما فكر ميكنيد اگر دكتر اميني فرمان را بگيرد، روحانيت همراهي ميكند؟» آقاي رباني پاسخ داد: «اگر اميني روي كار بيايد، قطعاً روحانيت قبول ميكند.» ميدانيد كه دكتر اميني روي سوابق خانوادگي با روحانيون روابط خوبي داشت. وسط حرف، من پريدم و سؤال كردم:«اگر دكتر بقايي فرمان را بگيرد، چطور؟» جواب داد:«اين به عهده من كه بروم و در اين باره با امام صحبت كنم!»
رابطهاش از طريق ما بود.
علت ارتباطش اين بود كه ما با آقاي رباني در تماس بوديم و آقاي رباني فوقالعاده نسبت به ما خوشبين بود. از اعضاي جبهه ملي، داريوش فروهر خيلي پيش ايشان ميرفت و آقاي رباني به طنز ميگفت:«وقتي پيش من ميآيد، يك عبا روي دوشش مياندازد و از اينجور تظاهرها ميكند!» روي ما خيلي حساب ميكرد و بسيار به راه ما معتقد بود و هيچ ايرادي هم به كار ما نميگرفت!
حتماً بايد يك سابقه آشنايي هم وجود داشته باشد. اين قضيه را داشته باشيد. دكتر بقايي مأموريت ديگري هم به ما داد:«شما پيش آيتالله صدوقي هم برويد، ايشان دارد به پاريس ميرود كه امام را ملاقات كند.» يك مقدار اسناد، مدارك و اعلاميهها را داد و گفت: «برويد و شفاهي اين پيغام را به آقاي صدوقي بدهيد. چون بعضي از پيغامها را نميشد نوشت.» ما به يزد رفتيم و اين رفتن ما، مصادف بود با زلزله طبس و آقاي صدوقي براي امدادرساني به طبس رفته و پيغام داده بودند: اگر آقايان آمدند، از آنها پذيرايي كنيد تا بعدازظهر برگردم. محل اقامت ايشان دريزد، سه منزلِِ در هم بود و اطرافيان ايشان چادر زده بودند و روضهخواني هم ميكردند و آمدورفت مفصلي داشتند. ما بيرون رفتيم و ناهار خورديم و ساعت چهار بعدازظهر آمديم و ايشان ما را پذيرفت. يك مقداري از روش دكتر بقايي صحبت كرديم و آقاي صدوقي گفت:«از اغلب مسائل ايشان اطلاع دارم، حالا پيغامتان چيست؟» جواب دادم: «دكتر بقايي گفت: به امام خميني بگوييد در شرايط فعلي كه شاه يك مقدار كوتاه آمده، مصلحت اين است كه شما هم يك مقدار كوتاه بياييد! چون ممكن است اگر اين وضع ادامه پيدا كند، اوضاع قابل كنترل نباشد!» آقاي صدوقي يكه خورد و هيچ نگفت! سؤال كردم:«حضرت آيتالله نظر خود شما چيست؟» ايشان با لهجه شيرين يزديشان گفتند:«از خودم هيچ نظري ندارم! هر حرفي كه امام بزند، به همان عمل ميكنم. منتها چون به دكتر بقايي ارادت دارم، پيغام ايشان را براي امام ميبرم.» در اطراف اين قضيه برميگرديم به اينكه آيا كسان ديگري هم اين حرف را به امام زده بودند يا نه؟ آقاي صدوقي قطعاً اين پيغام را به آقاي خميني داده بودند، براي اينكه حتي يادداشت هم كرد كه يادش نرود. آقاي مهندس بازرگان هم در نوفللوشاتو اين حرف را به امام زده است.
در مجموع به نظر ميرسد كه گفته است. به هرحال قطعاً درآن دوره، اين پيغام به امام رسيده بود. البته ايشان از قبل، نسبت به دكتر بقايي يك حسن ظني داشتند.
اولين شاهدش اين است كه وقتي دكتر بقايي در 15 خرداد آن جزوه را در دفاع از ايشان منتشر ميكند، يك ماه بعد از آن آقاي پسنديده از طرف امام ميآيد و از ايشان تشكر ميكند. اين بزرگترين دليل بر اين است كه آقاي خميني به آقاي دكتر بقايي خوشبين بودند.
بله، آنها به قم رفته و امام به آنها اجازه ملاقات خصوصي نداده بودند.
گفته بودند بيايند در جلسه عمومي هر چه ميخواهند بگويند. دليل ديگر زماني بود كه امام خميني در اوايل انقلاب در قم بودند، غير از انجمنها و گروههاي انقلابي، تنها حزبي كه توانست از ايشان وقت ملاقات بگيرد، حزب زحمتكشان بود كه كميته مركزي آن ملاقات كرد واساسا ما به اسم حزب زحمتكشان رفتيم. البته آقاي توسلي هم در اين قضيه نقش جدي داشت و خيلي دلش ميخواست اين ملاقات انجام شود، چون وقتي ما رفتيم و ايشان دكتر بقايي را در جمع ما نديد، يكه خورد و طوري شد كه تصور كرديم شايد اصلاً به ما اجازه ملاقات ندهند و بگويند حالا كه دكتر بقايي نيامده، آمدن شما هم موضوعيت ندارد، ولي اين فكر بچگانهاي بود! به ما اجازه دادند. دكتر هم نامهاي براي امام خميني داده بودند كه به ايشان داديم و بعد هم منتشر شد.
اصلاً. ايشان سراغ دكتر بقايي را نگرفت! آقاي سعيد پارسي از طرف ما صحبت كرد. البته صحبتهايش جالب نبودند. اگر حرفهايي را كه ما قبلاً در گفتوگو با علما ميزديم مطرح ميكرد، خيلي شيرينتر ميشد. صحبت كرد، اما در لفافه و كليگويي. امام خميني هم جواب صريحي به ما ندادند و تنها چيزي كه از اول تا آخر صحبتهايشان روي آن تأكيد كردند، كوباندن دكتر شريعتي بود و راه او را كوباندند! ايشان اصلاً شريعتي و روش سياسي او را قبول نداشتند، خودشان هم بعدها گفتند: دكتر مصدق مُسلِم نبود! ميدانيد كه شريعتي ميگفت: پيشواي من مصدق است كه سالها براي آزادي ناليد! يك دليل ديگر هم داريم كه وقتي اعضاي شوراي انقلاب در پاريس خدمت ايشان ميرسند و قرار ميشود نخستوزير آينده را معلوم كنند، افراد اسامي مختلفي را عنوان ميكنند. آقاي دكترجعفر معينفرمي گفت: امام دكتر بقايي را پيشنهاد ميكنند و ميگويند: اسم ايشان را هم بگذاريد!
ملاقات اول با فرح، قبل از ملاقات با شاه بود. درملاقات دوم، دكتر بقايي به عنوان اعتراض ميگويد:«قرار نبود زير قولتان بزنيد و بختيار فرمان بگيرد، قرار بود من فرمان بگيرم، چرا اينطور شد؟» فرح گفته بود:«متأسفانه اينگونه شد، باشد براي بعد!» دكتر بقايي ميگفت:«به او گفتم براي بختيار بعدي نميبينم!» و فرح به گريه افتاد! بنابراين دكتر رفت و اعتراض كرد كه چرا قضيه نخستوزيري بختيار پيش آمد. اين از مسائل پيچيده ولاينحل تاريخ معاصر است كه چطور به يكباره ورق برگشت و حكمي كه قرار بود به نام بقايي بخورد، به نام بختيار خورد؟ در اينباره كمتر سخني گفته شده است.
شاه مطمئناً بدون اجازه امريكا و انگليس آب نميخورد، طوري كه گاهي خود امريكاييها هم در خاطراتشان از او اظهار نفرت ميكنند و مينويسند: شاه هر روز ما را ميخواست! مثلاً سوليوان ميگويد: بايد هر روز پيش شاه ميرفتيم و او در مورد جزئيات هم از ما ميپرسيد. در يكي از اين ملاقاتها طبيعتاً نخستوزيري دكتر بقايي مطرح ميشود. من امريكا را نسبت به اين قضيه بيتفاوت نميبينم.
بله، به دليل اينكه قبلاً صحبتش را كرده بودند كه اگر ايشان نخستوزير شود، چه افرادي را براي كابينهاش انتخاب ميكند.
بله، به بقايي علاقهمند بودند. ولي تحليل ما در حزب اين بود كه اين چرخش در انتخاب نخستوزيري برميگردد به اسناد خانه سِدان. دكتر بقايي در خاطراتش مينويسد: « وقتي اصرار كردم درِ گاو صندوق اسناد خانه سدان را باز كنيد و اينها امتناع كردند، به يكي از دوستان حزبي كه جزو سازمان نظارت حزب بود، گفتم: برويد يك قفلساز بياوريد كه در اين صندوق را باز كند.» آن كسي كه از طرف سدان به آن خانه آمده بود- دكتر نگفت چه كسي بود، ولي بايد معاون يا فرد اولي باشد كه از طرف سفارت آمده است- وقتي بقايي اين دستور را ميدهد، او پيش دكتر ميآيد و اتمام حجت و تهديد ميكند: يادتان باشد اين پافشاري شما، برايتان گران تمام ميشود! اين را بقايي در خاطراتش نوشتهاست. حالا شما با دقت تاريخ را مرور كنيد و ببينيد كه در اسناد خانه سدان، يكي از افرادي كه ارتباطش با شركت نفت انگليس برملا شد، آقاي بختيار بود!
براي اينكه به مصدق اعتقاد داشت!
مصدق كه اين سندها را با ميل خودش نبرد! چارهاي نداشت جز اينكه ببرد. مگر سند متيندفتري را با ميل برد؟
بله، چارهاي نداشت. دو سند از بختيار هست. يكي از آنها ميگويد كه او از شركت نفت، ماهي 2400 تومان مستمري ميگرفت! موارد ديگري از اسناد خانه سدان هم مربوط به بختيار است. اجلاس مربوط به كارگران هر سال تشكيل ميشد و هميشه از ايران يك نماينده از دولت، يك نماينده از كارگران و يك نماينده از كارفرما به سوئيس ميرفت. آقاي بختيار به عنوان نماينده دولت مأمور به اين مسافرت ميشود. در جلسه قبل به شركت نفت فوقالعاده فحاشي شده بود كه اينها حقوق كارگران را رعايت نميكنند. قرار بود بختيار سخنراني و از خدمات شركت نفت به كارگران دفاع كند. بعدها متن اين سخنراني در اسناد خانه سدان پيدا شد. بنابراين سخنراني كه آقاي بختيار در سوئيس ميكند، سخنرانياي بود كه انگليس برايش تهيه كرده بود. اينها دليل ارتباط مستقيم آقاي بختيار با انگليس است و لذا اظهر من الشمس است كه در جريان نخستوزير شدن او، انگليسيها دخالت داشتند و نهايتاً كسي را قبول ميكنند كه مورد قبول خودشان باشد و كارشان را انجام بدهد. اين از نقاط بسيار تاريك تاريخ ماست كه بايد محققان بيشتر به آن بپردازند.