
سبزهها قد كشيدهاند، دست ميكشم به نرميشان و زمزمه ميكنم: «تا حالا كجا بودين؟» يكي از ماهي قرمزها دور ميزند، آن يكي بيحركت روي آب دراز كشيده. رو به علي كوچولو ميگويم: «فكر كنم مُرده.» علي هنوز حرف نميزند، لب ور ميچيند و دست ميكشد به تنگ ماهي. بغلش ميكنم و ميبوسمش. داداش لپتاپش را ميبندد و ميگويد: «اينجا كه از بليت خبري نيست، فكر كنم بايد بري پاي پرواز يا ترمينال، بالاخره يه جا پيدا ميشه.» آه ميكشم و لعنت ميفرستم به خودم كه اينقدر بيخيالي كردم و به فكر برگشتم نبودم. اگر آن مريضي ميانِ ترم پيش نميآمد، ميتوانستم كمي ديرتر بروم اما چوبخط غيبتهايم پر است. حتماً بايد چهاردهم سر كلاس باشم. دلم ميخواهد سيزده به در را با مامان و بابا باشم. بابا زنگ ميزند و ميگويد سفره را پهن كنيد من نزديكم. ساعت از 11 شب گذشته كه بابا سر ميرسد و ميگويد به سختي توانسته يك بليت براي فردا صبح پيدا كند. دلم ميگيرد. اشتهايم كور ميشود. وسايل خاصي ندارم كه بخواهم جمع و جور كنم. چند تا لباس و كتاب است. دراز ميكشم روي تخت و سعي ميكنم بخوابم. بعد فكر ميكنم كه اگر فردا صبح ساعت 9 راه بيفتم، حدود 9 شب ميرسم. تا خودم را به خوابگاه برسانم احتمالاً 11، 12 شب است. اگر خوابگاه تعطيل باشد بايد چهكار كنم؟ موبايلم را برميدارم و نااميدانه شماره خوابگاه را ميگيرم. كسي جواب نميدهد. معلوم است، نصف شب تعطيل است.
صبح با چشماني خوابآلود و ورم كرده راهي ترمينال ميشوم. همين كه اتوبوس راه ميافتد دوباره شماره خوابگاه را ميگيرم. خبري نيست، كسي جواب نميدهد. تا قبل از رسيدن بارها و بارها شماره خوابگاه را ميگيرم و نتيجهاي ندارد. آن موقع شب، تك و تنها بايد چه كار كنم؟ ترس ميريزد به جانم. نكند مجبور شوم تا صبح توي ترمينال بمانم! شماره سميه را ميگيرم، صدايش قطع و وصل ميشود، ميگويد مشهد است و فردا شب ميرسد. تا برسم شماره چندتايي از همكلاسيها و دوست و آشنا را ميگيرم. انگار هيچ كس توي اين شهر لعنتي نيست... ياد زهرا ميافتم كه با مادرش تنها زندگي ميكند. با اينكه روابطمان در حد سلام و عليك است اما چارهاي ندارم. پيدا كردن شماره زهرا كار سختي نيست، چمدان به دست وسط ترمينال ايستادهام و منتظرم كه زهرا گوشياش را جواب دهد. نااميدانه گوشي را قطع ميكنم و ميروم سمت مردي كه دارد كف ترمينال را جارو ميكند و ميگويم: «ببخشيد نمازخونه كجاست؟»