
به گزارش خبرنگار ما، شامگاه پنج شنبه 6اسفندماه، مردي با اداره پليس تماس گرفت و گفت سارقاني به خانهاش كه حوالي خيابان نبرد است، دستبرد زدهاند. لحظاتي بعد تيمي از مأموران كلانتري 132 نبرد به محل اعزام شدند. مرد صاحبخانه گفت: من مسافرت بودم تا اينكه لحظاتي قبل وقتي وارد كوچه شدم، متوجه رفتارهاي مشكوك پسر جوان موتورسواري شدم كه داخل كوچه ايستاده بود. وقتي با كليد در را باز كردم ناگهان پسر موتورسوار با صداي بلند فرياد زد صاحبخانه وارد شد، فرار كنيد. همان لحظه احساس كردم كه سارقاني در خانهام در حال سرقت هستند به همين دليل به سرعت وارد خانهام شدم كه ديدم پسر جواني از پنجره خودش را به داخل كوچه انداخت و فرار كرد. وي ادامه داد: احتمال ميدهم سارقان دو نفر بودند چون همدستشان نام دو نفر را صدا زد. پس از اين مأموران در داخل خانه به جستوجو پرداختند تا اينكه دقايقي بعد يكي از سارقان را كه داخل دستشويي پنهان شده بود، دستگير كردند. صبح ديروز سارق جوان براي بازجويي به دادسراي ويژه سرقت منتقل شد. متهم مقابل قاضي نصرتي، بازپرس شعبه اول دادسراي ويژه سرقت به جرم خود اقرار كرد. وي در حالي كه مدام گريه ميكرد، گفت: من اهل شهرستان هستم. دو هفتهاي به عيد مانده بود كه تصميم گرفتم براي كار به تهران بيايم اما وارد باند سرقت منازل شدم و الان هم به جاي اينكه شب عيد كنار خانوادهام باشم در بازداشت هستم. متهم پس از بازجويي براي تحقيقات بيشتر در اختيار كارآگاهان پايگاه ششم پليس آگاهي قرار گرفت. مأموران پليس در تلاشند تا هر چه زودتر دو همدست متهم را بازداشت كنند.
گفتوگو با متهم چندسال داري؟
18 سال
چرا گريه ميكني؟
اين كاري كه من كردم، گريه دارد.
شما كه ميدانستي پس چرا وارد باند سارقان شدي؟
وسوسه شدم. ميخواستم زود پولدار شوم به شهرستان بروم و به خانوادهام كمك كنم.
با پول دزدي؟
من براي كار به تهران آمدم. آخر سال هميشه افراد براي خانه تكاني به كارگر نياز دارند. به همين دليل به خانوادهام گفتم براي كار به تهران ميروم و شب عيد بر ميگردم. وقتي وارد تهران شدم در يك شركت خدماتي شروع به كار كردم. چند روزي مشغول بودم تا اينكه در قهوهخانهاي با دو پسر جوان به نامهاي حامد و بهروز آشنا شدم. آنها مرا وسوسه كردند تا با آنها به سرقت بروم و گفتند خانه تكاني كار سختي است و دستمزدش هم كم است. حرفهاي آنها مرا وسوسه كرد و قبول كردم.
درباره شگرد سرقتتان توضيح بده؟
من و دوستانم هر شب با موتورسيكلت در محلهها ميگشتيم و وقتي متوجه ميشديم برق خانهاي خاموش است، احتمال ميداديم كه كسي در خانه نيست. حامد و بهروز ابتدا زنگ خانه را ميزدند و بعد از طريق پنجره وارد خانه ميشدند و من هم داخل كوچه نگهباني ميدادم.
اما بار آخر شما داخل دستشويي دستگير شدي؟
بله. اين اولين بار بود كه من با حامد رفتم و بهروز بيرون ماند. در حال سرقت بوديم كه صداي بهروز را شنيدم كه به ما گفت صاحبخانه آمد. حامد از پنجره فرار كرد و من كه غافلگير شده بودم، داخل دستشويي مخفي شدم تا در فرصت مناسب فرار كنم كه مأموران سر رسيدند و مرا دستگير كردند.
چرا قبل از آمدن مأموران فرار نكردي؟
صاحبخانه داخل خانهاش بود و لحظاتي بعد هم اعضاي خانوادهاش سر رسيدند و من ترسيدم از داخل دستشويي بيرون بيايم.
در اين مدت به چند خانه دستبرد زديد؟
حدود هفت خانه.
بيشتر چه سرقت ميكرديد؟
طلا، پول نقد و لوازم كوچك گرانقيمت.
چقدر گيرت آمد؟
دقيق يادم نيست اما فكر كنم 10 ميليون تومان.
حرف آخر؟
مدتي قبل دامادمان خواهرم و بچه سه سالهاش را رها كرد و رفت و من به خواهرم قول دادم كه به او كمك ميكنم اما الان دستبند در دستانم است و شرمنده آنها شدم.