کد خبر: 773744
تاریخ انتشار: ۰۸ اسفند ۱۳۹۴ - ۱۱:۰۱
گفت‌وگوي «جوان» با فرزند و يكي از همرزمان سردار شهيد محسن قاجاريان
خبر اين بود كه سردار پاسدار حاج‌محسن قاجاريان با عنوان فرمانده تيپ زرهي 21 امام رضا(ع) در عمليات آزادسازي نبل و الزهرا به شهادت رسيده است.
عليرضا محمدي

اما حاج‌محسن قبل از آنكه فاتح قلوب شيعيان نبل و الزهرا باشد، رزمنده ‌مخلصي بود كه از 19 سالگي وارد كارزار دفاع مقدس شد و فرماندهي تيم و دسته و گروهان و گردان و محور را در طي جنگ تحميلي تجربه كرد. او كه همه هستي‌اش را وقف اعتلاي نظام اسلامي مي‌كرد، شيرمردي بود كه هرگز از حضور در ميادين نبرد و رزم رودررو با دشمن نهراسيد و عاقبت نيز در حالي كه 53 سال داشت، موي سفيدش را به خون سرخ خضاب كرد و در عمليات آزادسازي محاصره چهارساله نبل و الزهرا به شهادت رسيد. گفت‌وگوي ما با مجتبي قاجاريان فرزند شهيد و حجت‌الاسلام محمد‌جواد محمدياران مسئول حوزه نمايندگي ولي فقيه در تيپ زرهي 21 امام رضا(ع) را پيش رو داريد.

 
 
فرزنـد شهيـد
 
اگر بخواهيد پدرتان را خلاصه در يك صفت كنيد، كدام است؟

حرف و عملش يكي بود. مثل برخي از مسئولان نبود كه پشت تريبون حرفي بزند و در عمل رفتار ديگري داشته باشد. رفتنش به سوريه هم نشاني بر عمل‌گرايي‌اش بود. در گفتن حرف حق و چيزي كه به آن اعتقاد داشت با كسي تعارف نداشت. شايد همين اخلاص و عمل‌گرايي‌اش او را به مقام شهادت رساند.

آن طور كه از همكاران شهيد شنيده‌ايم، ايشان را يك فرمانده و نظامي منضبط و سختكوش تعريف كرده‌اند، در خانه چه رفتاري داشتند؟

پدرم در خانه نشاني از يك فرمانده نداشت. وقتي قدم به محيط خانه مي‌گذاشت و يونيفورمش را خارج مي‌كرد، مي‌شد يك پدر تمام‌عيار و با كوچك و بزرگ خانواده و فاميل گرم مي‌گرفت. گاهي با يك بچه كوچك طوري رفتار مي‌كرد كه هركسي او را نمي‌شناخت، نمي‌توانست باور كند يك فرمانده نظامي است. با عموم مردم هم مهربان بود و مردمداري‌اش زبانزد بود. خيلي وقت‌ها پيش مي‌آمد روستاي دورافتاده‌اي در اطراف نيشابور يادواره‌اي براي شهداي‌شان برگزار مي‌كردند. حتي شده اين يادواره براي تجليل از يك شهيد بود، بعد از ساعت اداري خودش را به آن روستا مي‌رساند و در يادواره شركت مي‌كرد. من هم گاهي همراه ايشان مي‌رفتم. اهتمامش به كار و احساس مسئوليت باعث مي‌شد كارهايي مثل شركت در مراسم و يادواره‌ها را بعد از ساعت كاري انجام دهد تا خللي به كارش وارد نيايد. درحالي كه مي‌توانست در همان ساعات كاري برود و زودتر به خانه برگردد. براي همين كمتر در خانه بود و ما خيلي ايشان را نمي‌ديديم. اما در همان زمان كوتاه جبران نبودن‌هايش را مي‌كرد و باعث مي‌شد ما مهر پدري را به خوبي درك كنيم.

گويا ايشان در محروميت‌زدايي و كارهاي خير هم دستي داشتند؟

بله، يك نمونه‌اش فعاليت شهيد در روستاي عطائيه از توابع كاشمر بود. اين روستا در يك منطقه بياباني قرار دارد كه به دليل وسعت و شرايط اقليمي ‌اطرافش غالباً براي رزمايش‌ها استفاده مي‌شود. پدرم در يكي از همين رزمايش‌ها با اهالي روستاي عطائيه آشنا مي‌شود و متوجه محروميت‌هاي‌شان مي‌شود. پيرزني در آنجا بود كه به قول پدرم خانه‌اش از فرط كهنگي به يك فوت بند بود. بنابراين پدر با هزينه شخصي خودش خانه پيرزن را تعمير كرد. يك‌بار مرا با خودش به آنجا برد. مهمان خانواده‌اي شديم كه در نهايت فقر بودند و دو دختر كم‌توان ذهني داشتند، پدرم بلند شد تا آنها را در امر پذيرايي كمك كند. وقتي كه از خانه خارج شديم، زد زير گريه. علتش را پرسيديم، گفت ديدم كه غذاي آنها نان خشكي است كه داخل كاسه خرد كرده‌اند و كمي بادمجان همراهش است. شهيد قاجاريان همان نظامي سختگير و منضبطي بود كه اين طور براي فقر يك خانواده محروم روستايي گريه مي‌كرد. او از اموال شخصي‌اش براي چنين خانواده‌هايي هزينه مي‌كرد و در بين فاميل و آشناها اعلام كرده بود هركسي قصد كار خير دارد، به مردم اين روستا كمك كند.

همين مردمداري هم باعث شده بود كه در تشييع جنازه پيكر شهيد، ‌حضور مردم چشمگير باشد؟

قطعاً همين طور است. ما كه سن‌مان نمي‌رسد، اما قديمي‌هاي شهر مي‌‌گويند كه تشييع پيكر شهيد قاجاريان تاريخي بود. ايشان را 19 بهمن ماه به خاك سپرديم. چند روز بعد هم راهپيمايي 22 بهمن بود، شايد افراد شركت‌كننده در تشييع ايشان از راهپيمايي بيشتر بود. مردمداري شهيد باعث شده بود خود مردم به صورت خودجوش در مراسمش شركت كنند. يكي از آشنايان مي‌گفت دوستم ميانه‌اي با انقلاب و مسائلي از اين دست ندارد، ولي از شنيدن خبر شهادت سردار آن قدر ناراحت شد كه گريه كرد و مي‌گفت اينها به خاطر ما شهيد مي‌شوند. به نظر من افرادي مثل پدرم كه سربازان مخلص نظام اسلامي هستند، در شناساندن چهره واقعي انقلاب به مردم مؤثر واقع مي‌شوند.

در همان مراسم تشييع، شما در خصوص نشرياتي كه براي پدرتان حاشيه‌هايي درست مي‌كردند، سخن گفتيد، ‌ماجرا چه بود؟

پدرم يك پاسدار ولايتمدار بود كه هرچه به ساحت ولايت و نظام و اعتقادات خدشه وارد مي‌كرد، اعتراض داشت. مثلاً به بهانه جشن برجام برخي سوءاستفاده كرده و با كشف حجاب يا كارهاي ناشايست چهره شهر را مكدر كرده بودند. پدرم به اين كارها اعتراض كرده و يك نشريه معلوم‌الحال به اين كار پدر يا موارد مشابه حمله كرد و تهمت بسته بود كه سردار قاجاريان مخالف برجام و خوشحالي مردم است. پدرم همان موقع اعلام كرد اگر حضرت آقا با كليت مذاكرات و مسائل پيش آمده موافقت كرده‌اند ما هم مطيع ايشان هستيم، اما نمي‌گذاريم به بهانه جشن و اين طور مسائل هتك ارزش‌ها شود. منتها اين نشريه بارها به پدرم حمله مي‌كرد و خيلي وقت‌ها بچه بسيجي‌ها مي‌گفتند برويم مقابل دفتر نشريه تحصن كنيم و اعتراض داشته باشيم. اما پدرم مخالفت مي‌كرد و مي‌گفت اگر با قلم به ما حمله كردند ما هم نهايتاً در مقابل جواب‌شان را با كلام مي‌دهيم. در مراسم تشييع پيكر پدر من نسبت به اين مسئله اشاره كردم و حقايق را گفتم.

نظرتان در خصوص رفتن ايشان به سوريه چه بود؟ چرا بايد پدرتان در دهه پنجم زندگي و در حالي كه مي‌توانست به نظارت و فرماندهي بسنده كند. شخصاً به جبهه رفت؟

پدرم اين اواخر بارها و بارها گفته بود كه خدا كند اواخر خدمتم عاقبت به خير شوم. قبل از اعزام به سوريه باز هم اين حرف را به مادرم زده بود كه بازنشستگي را دوست ندارد و‌ اي كاش لباس پاسداري را با عزت از تن خارج كند. هميشه وقتي با هم به مزار شهدا مي‌رفتيم، ‌بالاي هر مزاري قصه شهيد مورد نظر را تعريف مي‌كرد. غالب‌‌شان از همرزمان خودش بودند. بار آخري كه رفتيم به يك سنگ بدون نام و نشان رسيديم، گفت بنشين و فاتحه بفرست. گفتم اينجا كه مزار كسي نيست. گفت: نه، مزار خودم است. اينجا را براي خودم تهيه كرده‌ام. درست كنار مزار شهدا و كنار يادمان شهيد شوشتري بود. اتفاقاً وقتي كه شهيد شد ايشان را همان جا دفن كرديم. منظورم از اين حرف‌ها بيان اين نكته است كه پدر هميشه آرزوي شهادت داشت و مردي نبود كه از ميدان نبرد پا پس بگذارد. او غيرت ديني داشت و نمي‌توانست ظلم به مسلمانان سوري و هتك حرمت به حرم اهل بيت را بربتابد. بنابراين رفت و با سربلندي دوران خدمتش در سپاه را به اتمام رساند. خيلي وقت‌ها پيش مي‌آمد كه ما يا آشنايان مي‌گفتند حداقل كاري كن بچه‌هايت در سپاه مشغول شوند. مثل خواهرم كه فوق‌ليسانس دارد و هنوز بيكار است. يا خود من قبل از اينكه در مشهد شاغل شوم، با تحصيلات عاليه بيكار بودم. اما پدرم مي‌گفت نمي‌خواهم بگويند فلاني از موقعيتش براي بچه‌هايش استفاده مي‌كند. اين طور وقت‌ها تكيه كلامش اين بود: ‌من شأن سپاه را زير سؤال نمي‌برم.

مادرتان همراه سردار در سال‌هاي جنگ و پس از آن بودند، يادي از ايشان بكنيم.

مادر و پدرم دخترخاله، پسرخاله بودند. اواسط جنگ كه ازدواج مي‌كنند، خيلي‌ها به مادرم گفته بودند شايد حاج‌محسن به شهادت برسد و زندگي‌ات را مصروف چنين شخصي نكن اما مادر با ايشان ازدواج مي‌كند و با نبودن‌هايش سر مي‌كند. مادر تعريف مي‌كرد از همان دوران نامزدي، پدرم به جبهه رفت و چند وقت يك بار به خانه مي‌آمد. بعد از جنگ هم احساس مسئوليتش طوري بود كه اغلب از صبح تا شب سركار بود. خيلي وقت‌ها در خانه هم نامه‌ها را با دقت مي‌خواند و پاراف مي‌كرد. مادرم با وجود همه اين سختي‌ها و مشغله‌ها، همراه پدر بود و محيط خانه را طوري برايش مهيا كرد كه نهايتاً پدر به خواسته‌اش رسيد و شهيد شد.

 

همرزم شهيـد

حجت الاسلام محمدجواد محمدياران مسئول حوزه نمايندگي ولي فقيه تيپ زرهي 21 امام رضا(ع)‌ از همرزمان سردار شهيد قاجاريان است كه همراه ايشان در سوريه حضور داشته و خاطرات ارزشمندي از اين همراهي 28 روزه دارد.

چه تاريخي با شهيد قاجاريان به سوريه رفتيد و چه تاريخي ايشان به شهادت رسيدند؟

ما 14 دي‌ماه 94 رفتيم و سردار درست يك ماه بعد در چهاردهم بهمن ماه به شهادت رسيد. طي اين مدت 28 روزش را شب و روز كنار ايشان بودم و شكر خدا به پيشنهاد جانشين تيپ عمل كردم و جزءبه‌جزء خاطرات را نوشته‌ام. لحظه لحظه بودن در كنار يك فرمانده شهيد و بررسي حالات و احوالات او در آخرين روزهاي حيات زميني‌اش، تجربه‌اي است كه تاكنون كسب نكرده بودم.

قبل از اينكه به خاطرات‌تان بپردازيم در توصيف اين فرمانده شهيد چه مي‌توانيد بگوييد؟

يك مسلمان غيور بود. امام خميني(ره) در فتواي قتل سلمان رشدي دوبار از لفظ غيور براي مسلمانان استفاده مي‌كنند. يعني كساني كه غيرت ديني‌شان اجازه نمي‌دهد در بحران‌هايي كه اسلام ناب محمدي را به خطر مي‌اندازد دست روي دست بگذارند. به واقع هم شهيد قاجاريان يكي از همين مسلمانان غيور بود. غيرتش او را به سوريه كشاند. ايشان هشت سال قبل درخواست بازنشستگي داده بود كه فرمانده وقت‌شان موافقت مي‌كند اما در تهران با اين كار موافقت نمي‌شود و مي‌گويند قاجاريان حالاحالا‌ها بايد كار كند. به نظرم او لايق شهادت آن هم با عنوان سردار پاسدار بود. كسي نبود كه بخواهد صفت مرحوم مقابل اسمش بنشيند. غيرتش او را لايق شهادت كرد.

شما كه تا آخرين لحظات شهادت همراه سردار بوديد، حال و هوايش را چطور دريافتيد؟

يك هفته قبل از شهادتش بود كه گفت خواب شهيد مهديان‌پور (فرمانده سابق تيب21 امام رضا) را ديدم. آدم توداري بود و خيلي باز نكرد كه خوابش چيست. فرداي همان روز هم گفت عجيب است خيلي خواب شهدا را مي‌بينم. ايشان در مدتي كه سوريه بوديم، ‌بي‌تاب انجام عمليات و شكستن حصر نبل و الزهرا بود. به نظرم هشتم بهمن ماه و به فاصله چند روز قبل از شهادتش گفت دوست دارم نام ما به عنوان آزادكنندگان نبل و الزهرا در تاريخ ثبت شود. بي‌تاب رهايي مردم و شيعيان اين مناطق از محاصره تكفيري‌ها بود. گفتم سردار كمي صبر داشته باشيد، چرا اين قدر بي‌تابي مي‌كنيد. گفت از بچه‌هاي افغان فاطميون گرفته تا زينبيون پاكستاني و بدري عراقي و مدافعان حرم ايراني، ‌پتانسيل خوبي جمع شده است. بايد از اين انرژي استفاده كنيم و هرچه زودتر شيعيان اين دو شهرك را آزاد كنيم.

بالاخره هم موفق شدند كه آزادي اين دو شهر را ببينند؟

حاج‌محسن تنها هشت ساعت قبل از آزادسازي اين دو شهر، در منطقه هردتميم كه 10 كيلومتر با الزهرا فاصله دارد به شهادت رسيد. به نظر من خون سرخ سردار، پل آزادسازي اين دو شهر شد. 55 هزار شيعه مظلوم اين مناطق، بعد از قريب به چهار سال با اهداي خون بزرگمرداني چون سردار محسن قاجاريان آزاد شدند. آن دسته از بچه‌هاي ما كه پس از آزادي در اين مناطق حضور يافتند، ‌مي‌گفتند مردم دنبال وسايل نقليه ما مي‌دويدند و به اصرار مي‌خواستند اجازه دهيم دست‌مان را ببوسند. حاج‌محسن فداي آزادي و رفع حصر آن مردم شد و قدرشناسي اهالي نبل و الزهرا نشان‌دهنده بزرگي كار سرداران و رزمندگاني چون شهيد قاجاريان است.

در مدت حضورتان در سوريه چه خاطره‌اي از ايشان در ذهن‌تان ماندگار شده است؟

يك بار كه جايي نماز خوانديم، بعد از نماز گفت‌ اي زمين شهادت بده كه ما اينجا دو ركعت نماز خوانديم. من به بچه‌ها گفتم كه حرف سردار اشاره به حديثي دارد كه مكان شهادت مي‌دهد انسان چه كارهايي انجام داده است. شهيد قاجاريان عميقاً يك انسان متدين بود و اگر در سوريه و جبهه دفاع از حرم حضور يافت، از عمق اعتقاداتش نشأت مي‌گرفت. ما در سوريه كه به حرم حضرت رقيه(س) رفتيم، ايشان به بچه‌ها گفته بود هرچه بخواهيد از خانم بخواهيد كه ردخور ندارد و به شما مي‌دهد. ما در آنجا هم‌اتاقي بوديم و شهيد قاجاريان خاطرات دوران دفاع مقدس را با جزئيات بسيار ‌ريزي تعريف مي‌كرد. يك بار دو و نيم ساعت از خاطرات جنگ گفت. پرسيدم در اين دو و نيم ساعت چه مقطي از حضورتان در جنگ را گفتيد، پاسخ داد 15 روز. من خودم خاطرات بسياري از دفاع مقدس را خوانده‌ام. منتها خاطرات شهيد قاجاريان واقعاً بكر و ناب بود. گفتم اگر برگشتيم حتماً يك نويسنده را مي‌اندازم به جان شما تا خاطرات‌تان را ثبت و ضبط كند. به شوخي گفتند كه امكان ندارد دم به تله كسي بدهم. الان حسرت مي‌خورم كه چرا نشد خاطرات او را تدوين كنيم و چه خوب است از طريق رسانه شما اعلام كنيم هركسي مي‌تواند نسبت به جمع‌آوري و تدوين خاطرات شهيد آن قدر كه ميسر باشد، تلاش كند.

اگر مي‌شود يكي از خاطرات‌شان را بيان كنيد؟

ايشان مي‌گفت يكي از همرزمان‌شان علاقه بسياري به همسر و دخترش داشت. بعد از عمليات اين همرزم به دوستي مي‌گويد عمليات تمام شد و شهادت ماند براي عمليات ديگر. منتها چند قدم كه مي‌رود خمپاره‌اي مي‌آيد و دوست سردار به شهادت مي‌رسد. شهيد قاجاريان مي‌گفت بعدها از برادر آن شهيد خواستم با همسر شهيد ازدواج كند و نگذارد سختي بكشد. برادر شهيد هم اقدام مي‌كند كه گويا با مخالفت خانواده روبه‌رو مي‌شود. به هرحال همسر شهيد با فرد ديگري ازدواج مي‌كند و آن فرد هم آن خانم را آن قدر آزار مي‌دهد كه كارش به خودكشي مي‌كشد. شهيد قاجاريان وقتي اين حرف را مي‌زد با حسرت چند بار گفت: همسر شهيد خودكشي كرد. خودكشي كرد... حاج آقا همسر شهيد خودكشي كرد..‌. اين قدر كه شهيد قاجاريان به خانواده ايثارگران تعصب و غيرت داشت، ‌در بيان اين خاطره حرص مي‌خورد و نشان مي‌داد چه غيرتي نسبت به آنها دارد.

شهادت‌شان چطور رقم خورد؟

سردار قاجاريان صبح روز 14 بهمن ماه بعد از نماز صبح در خط مقدم نبرد حضور مي‌يابند كه متأسفانه تك‌تيراندازان دشمن از داخل تونلي بيرون مي‌آيند و شهيد را مورد اصابت قرار مي‌دهند. سردار قاجاريان به عنوان فرمانده يگان زرهي عمليات خودش را تا خط مقدم رسانده بود و در خط مقدم به شهادت رسيد. سردار سلامي در تشييع پيكر شهيد از قول سردار شادماني معاون عمليات ستاد كل نيروهاي مسلح گفت كه فرماندهي عالي شهيد قاجاريان باعث شده بود تيپ 21 امام رضا تبديل به يگان موفق نيروهاي مسلح ايران شود و خود سردار نيز موفق‌ترين فرمانده برگزيده شده بود. اين فرمانده به قلوب نيروهايش حكم مي‌راند و همين مودت و دوستي تيپ امام رضا را تبديل به يك يگان نمونه كرد. خودم شاهد بودم كه چند روز بعد از دفن پيكر شهيد قاجاريان، وقتي چند تن از رزمندگان تيپ از سوريه برگشتند، قبل از ديدار با خانواده‌هاي‌شان به مزار او رفتند و زار زار گريه مي‌كردند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار