فرديت يا individualism چيست؟
فلاسفه فرديت انسان را اينگونه تعريف ميكنند كه انسان تنها موجودي است كه ماهيتش دست خودش است. فلاسفه وجه تمايز اصلي او را با موجودات ديگر، انتخابگرياش دانستهاند. انتخابگري كه بايد آزادانه باشد و مسئولانه. پذيرش مسئوليت انتخاب به اين معني است كه بديها و درد آن را بپذيريم و در سختي و فشار، منتخب خود را رها نكنيم.
ليبراليستها فرديت را اين طور تعريف ميكنند كه هر انساني آزاد است براي خواستههايش هر كاري بكند، مادامي كه مخل آزادي ديگران نشود. ديدگاه روانكاوانه درباره فرديت انسان ميگويد كه هر انسان نقشي دارد كه بايد به بهترين شكل به آن برسد.
نگاه متعالي اسلام به فرديت
اما اسلام فرديت را اينگونه معرفي ميكند كه «انسان امانت الهي دارد» پس بايد مسئوليتپذير باشد. در اسلام مفهوم فرديت با مفهوم توحيد مرتبط است. توحيد به معناي «يكي دانستن» نيست بلكه يعني «يكي كردن». يعني انسان تمام قواي خود را براي تحقق يك مفهوم جمع كند و وحدت ببخشد، به طوري كه هر طرف كه رو ميكند يك چيز ببيند و تمام افعال و اعمالش را بتواند با آن يك ارزش كلي بسنجد.
انتخاب آزادانه نقشي كه بتواند تمام شئون انسان را وحدت ببخشد آن هم حول يك اصل كلي، باعث ميشود كه انسان تنها شود. فرديت و تنهايي دو مفهوم نزديك هم هستند. انتخابگري مسئولانه در تنهايي انسان قدرتمندترين وضعيت او را نشان ميدهد. جريان روي پا راه رفتن كودك و ترك آغوش مادر هم گواه اين است كه تا زماني كه انسان خود را تنهاي تنها نبيند، راه نميافتد. البته شوق هم لازم است. براي كودكي كه گامهايش را يكي پس از ديگري پيش مينهد، خود اين راه رفتن لذتبخش و ذوقآور است آنگاه اگر كمي دورتر هدفي را هم برايش قرار دهند كه جذابيت داشته باشد، سرعتش را هم ممكن است بيشتر كند و زمينخوردنهايش را هم به حساب نياورد.
نمونه جالب ديگر كه گواهي بر اين مدعاست داستان مهاجرتهاست. تا به حال از خود پرسيدهايد كه چرا خيلي از (نه همه) مهاجران در سرزمين جديد رشد ميكنند؟ پيش از مهاجرت ميانديشيدند كه آن جا «مدينه فاضله» است اما شرايط طوري تغيير ميكند كه در ميانه آن شهر يا كشور، خود را آنچنان بي كس مييابند كه تنها كاري كه از دستشان برميآيد اين است كه روي همان دوپاي خود بايستند، سخت بكوشند و بازنگردند و مبارزه كنند چون هيچ رسيدگي از جانب پدر و مادري خدمتگزار و دوستان و آشنايان و... وجود ندارد.
تنهايي، مرگ و عشق
انسان براي احساس قدرت به تنهايي احتياج دارد نه از آن تنهاييهايي كه از جنس قدم زدن در پارك در يك عصر پاييزي است، نه! تنهايي از جنس مرگ، از جنس از دست دادن تا براي باقي ماندن آنچه برايش عزيزترين است، تمام قواي خود را به كار بگيرد و به تماميت، پُر و شادمانه زندگي كند. اين را ميگويند عشق. مفهوم عشق با مفهوم تنهايي به وسعت مرگ همراهي دوشادوشي دارد. مفهوم دفاع از حق در اسلام تا جايي كه آنقدر تنها بماني تا به شهادتي شيرين و شادمانه برسي بهترين مثال از اين دست است.
نقش تربيت در قدرتمند شدن انسان
بعضي از انسانها اين امكان را داشتهاند كه از كودكي تحت تربيت انسانهاي ويژهاي قرار بگيرند و از تجربيات ايشان خوب و بد زندگي را به درستي بياموزند اما بسياري هم از نعمت يك تربيت سالم از جانب پدر و مادر يا سرپرست آگاه ديگري بيبهره بودند و دست روزگار به ايشان چيزهايي آموخته است كه آنها را در برخي زمينهها كهنهكار و حتي قدرتمند كرده است.
سؤالي كه مطرح ميشود اين است كه آيا ميتوان قدرت را در انسان پرورش داد؟ قطعاً حضور يك مربي و راهنماي دلسوز و آگاه علاقهمند ميتواند بسيار مؤثر باشد. اما راه را بايد از كجا شروع كرد؟ مسلم است كه تا هيچ شوقي وجود نداشته باشد، حركتي هم نيست. انگيزه حرف اول را ميزند. درست مانند كودكي كه از توانايي ايستادن روي دو پاي خود آگاه نيست اما وقتي مطلوبش را در فاصله كوتاهي حتي يك متري ميبيند، اشتياق به حركت و پيشرفت در او ايجاد ميشود و راه ميرود. مربي انسان كه ممكن است پدر و مادر يا شخص ديگري باشد، ميتواند با ايجاد انگيزه بيروني، او را به سمت جلو حركت دهد و اين حركت را با ترفندهايي مستمر كند تا جايي كه ديگر فرد اين كار را به خودي خود انجام دهد و انگيزهاش از بيروني به دروني تبديل شود. وقتي موتور داخلي روشن گردد ديگر آن نقش منحصر به فرد محقق ميشود. ركن مسئوليتپذيري همين است كه انگيزه دروني باشد.
انگيزه رسيدن به محبوب تلخيهاي راه را شيرين كرده و دردها را دوا مينمايد تا جايي كه آه و ناله بياعتبار ميشود. تا زماني كه اراده به حركت نكنيم، زندگيمان را «از پيش تعيين شدهها» و استانداردهاي ديگران پر ميكند و مادامي كه اينگونه است حق اعتراض به خدمات رايگان ديگران (مثل نان سنگك تكراري كه پدر لطف كرده و صبح به صبح در سفره ميگذارد و...) را هم نداريم. انساني كه ميخواهد خودش زندگي را مطابق خواستههايش بسازد و نه از روي عادت و الگوهاي بيمبنا و تكراري ديگران، بايد كه اراده كند مانند پرندهاي كه شوق به زنده ماندن نميگذارد كه با وارونه شدن لانهاش سقوط كند و پر ميگشايد و به اوج ميرسد. انتخابگري آنقدرها كه از ظاهرش برميآيد واژهاي مجلل و بيدرد نيست! تلخيهايي دارد و البته شيرينيهايي. اگر بپذيريم كه مانند ديگران نباشيم و بر اصول درست زندگي پايبند باشيم، اولاً تنها ميشويم، چون مطابق ديگران رفتار نميكنيم و ديگران نيز باب ميل ما تغيير و رفتار نميكنند و اين سختي دارد. دوم اينكه اين تنهايي خودخواسته ما را منحصر به فرد ميكند و رسيدن به هدفي كه خود برگزيدهايم و حركت در اين راستا ما را شادمان و بانشاط و در هستي مؤثر خواهد كرد. ناگفته نماند كسي كه براي امورش توجيه صحيح دارد، ديگر ناله نميكند.