از اينكه چرا رهبر انقلاب در چنين شرايطي مسئله نفوذ را مطرح ميكنند، چرا متهم كردن بسيج را تكميل اين پروژه ميدانند؟ چرا در برابر برخي ديدگاهها كه نفوذ و اختلافات ميان حزبي را خلط ميكنند واكنش نشان ميدهند؟ و چرا در رابطه با اين مسئله صراحتاً از نفوذ موردي ياد كرده و از جاذبههاي مورد استفاده دشمنان براي تكميل اين پروژه نام ميبرند؟
طبعاً تمام اين نكات را ميتوان ساعتها به تحليل نشست و درباره آنها چندين گزارش و مقاله به رشته تحرير در آورد. اما يكي از ارگانهايي كه بيش از ساير نهادهاي كشور در خطر نفوذ قرار دارد، دانشگاه است. دانشگاه و دانشگاهيان همواره در معرض نفوذ كشورهاي غربي بوده و هستند و به جهت ذات تعاملي آنها كه همكاري و تعامل با مراكز علمي بينالمللي را ميطلبد همواره در معرض اين مسئله قرار دارند. حال سؤال اينجاست كه چه چارهاي بايد كرد؟ آيا قطع همكاريها با مراكز علمي دنيا راه بستن نفوذ به جامعه دانشگاهي كشور است؟ آيا در مسئله نفوذ، به خصوص در سطح دانشگاهها دچار توهم توطئه هستيم؟ اگر اينطور نيست، پس حد فاصل رعايت شخصيت و انسجام ملي در عين تعامل با مراكز بينالمللي علمي كجاست و چه حد و مرزي براي اين موضوع متصور است؟
جاي تصريح نيست كه هيچ كس بر اين زمينه عقيده ندارد كه راه مقابله با نفوذ، بستن راههاي كشور و عدم تعامل با مراكز بينالمللي است. به خصوص در حوزه علوم كه مراكز علمي متعددي بدون لحاظ كردن نگاههاي سياسي در آن همكاري كرده و با مراكز دانشگاهي ما نيز مرتبط بوده و هستند. اما از طرفي هم بايد گفت توهم توطئه در اين زمينه كاملاً مردود بوده و برخي ارگانهاي علمي دنيا، به طور نظاممند و سازماندهي شدهاي به دنبال نفوذ در دانشگاههاي ما و سرقت علوم نخبگان و مقدمهسازي براي فرار مغزها از كشورمان هستند. اين نكته البته عجيب هم نيست. در دنيايي كه به تعبير رسانهاي آن بدل به يك دهكده بزرگ شده و از قضا كشورهاي اروپايي در آن براي خود نقش پررنگتري در تصميمسازي قائل بوده و امريكا نيز داعيهدار كدخدايي اين دهكده است، عجيب نيست كه سازماندهي نظامات علمي دنيا بر پايه انتفاع اين كشورها و بر اساس تصميمات و اولويتهاي آنها بوده باشد. اولويت داشتن مسائلي نظير مقالات ISIو مجلات انگليسي زبان اروپايي و امريكايي جزو نكاتي است كه هر پژوهشگري براي آن كه در سطح دنيا شناخته شود بايد در آنها فعاليت نمايد و اين فعاليتها به معناي تقديم بدون مزد و اجرت سالها تلاش علمي و پژوهش است به كشورهاي صاحب اين مجلات، تنها براي شناخته شدن در سطح بينالملل.
در واقع زيرساخت طوري بنا نهاده شده است كه يك پژوهشگر از كشورهاي در حال توسعه ناگزير است علوم خود را با اين ارگانها به اشتراك گذارد تا در سطح بينالملل به آن اعتنايي شود و از قضا اين علوم هم مورد كاوش و استفاده كامل اين كشورها قرار ميگيرد. سودايي ناعادلانه و ناگزير براي پژوهشگران كه حاصل تفوق علمي و سياسي اين كشورها بر سطح دنياست. سودايي كه هرچند با تصميمسازي درست و ريشهاي مسئولان وزارت علوم وطني قابل پيگيري و حل است. اما تاكنون هيچ اراده جدي براي حل آن در ميان مسئولان عالي نظام آموزشي كشور وجود نداشته است.
البته به گمان نگارنده، خطرناكترين شق نفوذ در سطح جامعه علمي ما چيزي است كه سالهاي سال ما با آن دست و پنجه نرم كردهايم و هنوز هم كه هنوز است در ارتباط نزديك و مستقيم با آن قرار داريم. آن هم چيزي نيست جز منابع علمي و رفرنسهاي اصلي علوم دانشگاهي.
در واقع تا وقتي دانشجوي روانشناسي ما كه قرار است زمينهساز تمدن اسلامي باشد، با منابع علمي فرويد و امثالهم تغذيه علمي شود، هر قدر هم حسن نيت براي خدمت به كشورش داشته باشد و هرقدر كه دغدغه ديني داشته باشد، عقلاً محال است كه بتواند داعيهدار و معلم علم ديني شود و اگر خيلي زرنگ باشد لابد دانشمندي ميشود در سطح شاگردان فرويد، با همان نگاهها و همان ارزشها و همان آرمانها.
جاي تأسف دارد كه اين پديده تقريباً در تمام رشتههاي دانشگاهي ما وجود داشته و به خصوص در حوزه علوم انساني كه مبتني بر جهان بيني ايدئولوژيك است و بهرغم تناقض فاحش ايدئولوژي اسلامي با امپرياليسم، به اعلا درجه آن در دانشگاههاي ما ساري و جاري است. به عبارت راحتتر دلسوزان كشور و انقلاب دائماً از لزوم توليد علمي بومي و ديني و استفاده بومي از آن سخن ميگويند و در دانشگاههاي ما علم ترجمه شده و وارداتي كه با ارزشها، آرمانها و نيازهاي كشورمان در تناقض است آموزش داده ميشود و كسي هم انگار به فكر اصلاح اين ساختار معيوب و بينهايت خطرناك نيست!
در اين ميان نيروهاي انقلابي و ارزشي دائم با اين روند مخالف بوده و با مطالبهگري از مسئولان در راستاي دغدغهآفريني و طرح مسئله در اين زمينه قدم برداشتهاند. به خصوص آنكه اخيراً موضوع نفوذ به صراحت در كلام رهبري معظم انقلاب نيز وارد شده است و طبعاً بيش از پيش مورد حساسيت جامعه ارزشي و انقلابي خواهد بود.
اما در سالهاي اخير اتفاقي كه در بحبوحه پرداخت به موضوعات داغ و حساس كشور افتاده همواره ثمره مثبتي نداشته است و گاهي اسير ورطه خطرناك شعارزدگي شده است و اين يعني عدم ورود جدي به حوزه عمل.
بعد از آنكه رهبري انقلاب كليدواژه «بصيرت» را مطرح كردند، علاوه بر برخي نيروها كه براي تبيين اين مفهوم قدم برداشتند، عدهاي نيز بلندگو برداشتند و همهجا دم از بصيرت زدند و از بيبصيرتي برخي گله كردند. بدون آنكه اقدامي كنند و بدون آنكه اين توضيحات آنها مناسبتي با فضاهاي دانشگاهي داشته باشد. طبيعي بود كه چنين برخوردهايي باعث دلزدگي مخاطبان جوان و دانشجوي آنها ميشد و سر آخر شاهد آن بوديم كه جامعه دانشگاهي ما در پارهاي از اوقات نسبت به كلمه بصيرت بيتفاوت شده بود، چراكه به كررات و به شكلهاي كليشهاي و شعارزده از آن شنيده بود و روي هر ديواري نام بصيرت را ميديد. اين خطرناك است. اصلاً شايد بتوان اين برخورد عجولانه و غيرمنطقي را بزرگترين تهديد در رابطه با مفهوم سازيهاي كلان و راهبردهاي كشور دانست كه باعث غفلت از موضوع و عدم توجه عملي و ملموس بدان شود. كليدواژههايي نظير «فتنه»، «اقتصاد مقاومتي»، «همدلي و همزباني»، «توليد ملي» و... را نگاه كنيد. بيش از آنكه به مرحله عمل رسيده باشند دچار كليشهسازي شدهاند و اين بزرگترين خيانتي است كه خواسته يا ناخواسته به اين مفاهيم متعالي و راهبردي نظام شده است. بزرگترين بيم در رابطه با نفوذ هم همين است كه نكند اين كليدواژه حساس و مهم هم اسير چنين سرنوشتي شود.