
آقاي ناصري گفت: «كي من گفتم همه چيز بلدم؟ بحثو عوض نكن. موضوعات درسي رو با بينظميهات قاطي نكن. مطالب درسي چه ربطي با دير آمدنت داره؟ ضمن اينكه اگر فرضاً در جايي تو درس دادن اشتباه هم بكنم اين باعث نميشه از دير آمدن تو چشمپوشي كنم. پس تصميم خودت رو بگير، من ديگه از دست تو و اين رفتارهات خسته شدم.»
با عصبانيت گفتم: «نه خير هيچم درست نميگيد. شما فكر ميكنيد چون معلميد، حق با شماست؟»
بچهها هاج و واج نگاهم ميكردند. شايد هم تو دلشون بهم آفرين ميگفتند. اين اولين باري بود كه اينطور با آقاي ناصري دهن به دهن شدم.
آقاي ناصري كه ديد حريفم نميشه و هرچي ميگفت بيجواب نميگذاشتم، گفت: «خيلي خب؛ مثل اينكه تو رو نميشه قانع كرد. بهتره كه لااقل وقت بچهها را بيشتر از اين نگيريم.» بعد رو كرد به محسني گفت: «محسني بخون!» محسني از معلم پرسيد: «ببخشيد آقا ادامه درس را بخونم يا درس بعدي؟» ناصري گفت: «نه، اين درس رو ادامه بده تا تموم بشه.» محسني با صداي بلند ميخوند: «اصل كتاب كليله و دمنه به زبان «پنچه تنتره» بود كه در پنج باب فراهم آمده بود. برزويه طبيب مروزي در دوران انوشروان...»
ديگه حواسم به درس نبود. آرام آرام عصبانيتم فروكش كرده بود. به آقاي ناصري نگاه كردم.
راستش اول از اينكه صدامو بلندتركرده و جلوي معلمم ايستاده بودم احساس غرور ميكردم ولي يواش يواش يه حس عجيبي بهم ميگفت درسته كه آقاي ناصري نتونست منو قانع كنه، اما با بزرگواري از تنبيهم گذشت كرد. اين كارش، بيشتر دچار عذاب وجدانم ميكرد.
با صداي زنگ مدرسه به خودم آمدم. قبل از اينكه بچهها از كلاس خارج بشن، آقاي ناصري گفت: «فردا جلسه آخريه كه من ميام. از شنبه ديگه من نيستم، آقاي سعيدي معلم ادبيات ميان جاي من.»
***
صبح روز بعد تصميم خودم رو گرفته بودم. بايد قبل از رفتن از آقاي ناصري بابت رفتارم عذرخواهي ميكردم. حيف شد. تازه فهميدم كه قدرش را نميدونستم. معلوم نبود معلم جديد، به خوش اخلاقي آقاي ناصري هست يا نه؟ به هرحال بايد قبل از رفتن عذرخواهي ميكردم. حساب كردم، اگر زود برم گلفروشي و يك دسته گل بخرم اينجوري بهتر از دلش درميارم. كتاباي مدرسه رو برداشتم. نيم ساعت بيشتر وقت نداشتم. بايد قبل از شروع كلاس، خودم رو به مغازه گلفروشي ميرسوندم. وقتي كه رسيدم، هنوز مغازه باز نشده بود.
نيم ساعتي ايستادم خبري از مغازهدار نشد. اي لعنت به اين شانس! داشت ديرم ميشد. نميخواستم باز دير به كلاس برسم. بعد از 20 دقيقه، بالاخره سر و كله مغازهدار پيدا شد. گفتم: «خيلي طول ميكشه دسته گل درست كنيد؟ آماده نداريد؟» مغازهدار گفت: «آماده نه. معمولاً موقع سفارش دادن مشتري همون موقع دسته گل رو ميپيچيم.» مغازهدار همينطور كه توضيح ميداد چشمم افتاد به يك دسته گل قشنگ با روبانهاي قرمز و مشكي كه داخل تنگ آب گذاشته شده بود گفتم اين چي؟ فروشيه؟ مغازهدار گفت: «اينو ديشب سفارش تلفني داشتيم كه مشتري نيامد. گذاشتيم توي آب تازه مونده اگه ميخواي باشه بهت تخفيف هم ميديم. درمياد 10 هزار تومن، البته قيمت اصليش20 هزارتومن بود، شما همون 10 هزارتومن بده. ولي بذار برات مرتبش كنم.» گفتم: «نميخواد همينطوري خوبه. عجله دارم. ديرم شده.» پول رو دادم و دسته گل رو برداشتم و با عجله دويدم به سمت مدرسه. جلوي در مدرسه كه رسيدم، ربع ساعت تأخير داشتم، بچهها سر كلاس بودند. رفتم جلوي كلاس. در باز بود. خوشبختانه ساعت اول با آقاي ناصري درس داشتيم. وقتي وارد كلاس شدم آقاي ناصري كه مشغول درس دادن بود، برگشت و با تأمل گفت: «مسعود باز كه دير آمدي؟ اين دسته گل چيه ديگه؟ بابت دير آمدنته؟»
گفتم: «گل براي عذرخواهي. بابت رفتار ديروزم از شما عذر ميخوام. اميدوارم هر جا هستيد موفق باشيد. براتون آرزوي موفقيت دارم. كاش ميشد تا آخر سال بوديد و نميرفتيد. ما دلمون، براتون خيلي تنگ ميشه. معلم جديد هر چه هم خوب باشه جاي شما رو نميگيره...»
آقاي ناصري حرفمو قطع كرد و گفت: «خب اولاً از اينكه متوجه اشتباهت شدي خوشحالم. از اين به بعد تصميم بگير دانشآموز خوب و درسخون و با نظمي باشي. دوماً كي گفته من قراره از اين مدرسه برم؟ من فقط دو هفته، به دليل سفر زيارتي نميام. ثانياً بابت دسته گل ممنونم ازت، اما اين باعث نميشه دير آمدنت رو ناديده بگيرم، حالا هم برگرد برو دفتر.»
با گفتن اين حرف، بد جور توي ذوقم خورد. از يك طرف واقعاً خوشحال بودم كه آقاي ناصري تا آخر سال هست. از يك طرف، رفتن به دفتر، پيش ناظم مدرسه ناراحتكننده بود. به آقاي ناصري گفتم: «آقا اين دفعه ديگه تقصير من نبود. نه خواب موندم نه تو خيابون ول چرخيدم. دير آمدنم عمدي نبود، رفته بودم گلفروشي. مغازهدار دير آمد.»
معلم خنديد و گفت: «نه منظورم اينه كه بري دسته گل رو بذاري تو دفتر مدرسه.» خيلي خوشحال شدم. وقتي خواستم از كلاس خارج بشم آقاي ناصري صدام كرد: «مسعود وايسا ببينم» دلم هري ريخت. به خودم گفتم: «باز ديگه چي شده؟» آقاي ناصري دسته گل رو به طوري كه همه بتونن خوب ببينن به طرف بچهها گرفت. بعد از لحظهاي سكوت يكدفعه شليك خنده بچهها بلند شد. خود آقاي ناصري هم با بچهها خنديد. من كه از اين خنديدنها سردرنميآوردم با كنجكاوي به دسته گل نگاه كردم. اونجا بود كه متوجه علت خنده بچهها شدم.
روي دسته گل كنار روبان مشكي و قرمز، يك كارت مشكي نصب شده بود كه با خط سفيد روش نوشته شده بود:
«براي عرض تسليت».