
به گزارش خبرنگار ما، صبح ديروز اين دختر وارد دادسراي امور جنايي پايتخت شد و در شرح ماجرا به قاضي سعيد احمدبيگي گفت: شب قبل مردي قصد ربودن و آزار وي را داشته، اما در جريان يك تصادف موفق به فرار از چنگال او شده است. شاكي در حالي كه وحشت در چهرهاش پيدا بود، گفت: من دانشجوي فوقليسانس رشته مهندسي يكي از دانشگاههاي معتبر تهران هستم. مدتي است همراه يكي از دوستانم براي مطالعه و تكميل پاياننامهام به كتابخانه ملي حوالي بزرگراه شهيد حقاني ميروم و تا آخرين ساعات كار كتابخانه مشغول مطالعه هستم. ديروز پس از خوردن ناهار با خودروي دوستم راهي كتابخانه شديم. ساعتي گذشته بود كه براي دوستم كاري پيش آمد و از كتابخانه رفت، اما من تا ساعت 20 و 30 دقيقه مشغول مطالعه بودم. پس از آن بود كه براي رفتن به خانه از كتابخانه خارج شدم و كنار بزرگراه حقاني منتظر تاكسي بودم. دقايقي بعد يك خودرو كاميون نزديك من توقف كرد. راننده از پشت فرمان پياده شد و به طرف بوتههاي بلند فضاي سبز حركت كرد. در حالي كه منتظر تاكسي بودم، ناگهان راننده را ديدم كه به من نزديك شد و اصرار كرد سوار كاميون شوم. از او خواستم مزاحم نشود وگرنه با پليس تماس ميگيرم. آن مرد به حرفم توجه نكرد. ناگهان در تاريكي شب حمله كرد و از پشت دهانم را گرفت و مرا به زور به پشت درختچههاي داخل فضاي سبز كشاند. خيلي تلاش كردم از دستش فرار كنم و به صورتش چنگ انداختم، اما رهايم نميكرد. فهميدم كه او نيت شومي دارد به همين خاطر با گريه و التماس خواستم هر چه دارم از من بگيرد و رهايم كند، اما توجه نكرد.
شاكي ادامه داد: همان لحظه صداي مهيبي به گوشم رسيد. متوجه شدم خودرويي سواري با سرعت از عقب با كاميون مرد تبهكار تصادف كرد به طوري كه دود زيادي از داخل آن بلند شد. همان لحظه احساس كردم خدا صداي مرا شنيد و به دادم رسيد. راننده مرا رها كرد و به طرف كاميونش دويد. در حالي كه از ترس دست و پايم ميلرزيد كيف و كفشم را همانجا رها كردم و گريختم. به هر دردسري بود خودم را به يك آژانس خودرو رساندم و با گريه از مدير آن خواستم به من كمك كند. او در اولين فرصت با پليس تماس گرفت و درخواست كمك كرد. بعد هم همراه يك راننده به محل حادثه برگشتم. آنجا بود كه متوجه شديم مأموران پليس راهنمايي و رانندگي به خاطر تصادف در محل حاضر شدهاند و راننده كاميون با راننده خودروي سواري هم كه تصادف كرده بود، در محل حاضر بودند. همزمان مأموران گشت پليس هم رسيدند و مرد شيطانصفت را دستگير كردند.
پس از اين راننده كاميون از سوي بازپرس مورد بازجويي قرار گرفت. متهم گفت: من راننده كاميون هستم و خانهام پاكدشت است. آن شب حادثه كاميونم را از كوره آجرپزي سفالي در حوالي پاكدشت به مقصد ساختماني در ولنجك بار زدم . وقتي به بزرگراه حقاني رسيدم خودروام را كنار بزرگراه متوقف كردم و براي دستشويي به فضاي سبز رفتم. وقتي خواستم سوار كاميون شوم متوجه دختر جواني كنار بزرگراه شدم كه منتظر تاكسي بود. پس از اين تصميم گرفتم او را با كاميون به خانهاش برسانم. دختر جوان وقتي با درخواست من روبهرو شد، قبول نكرد كه ناگهان وسوسه شيطاني به سراغم آمد. در حالي كه قصد داشتم نيت شومم را اجرا كنم، صدايي مانند تصادف به گوشم رسيد. وقتي به سوي كاميونم برگشتم، مشاهده كردم خودروي سواري از پشت با كاميون من تصادف كرده است. پس از اين او را رها كردم و به طرف خودروام رفتم كه لحظاتي بعد مأموران كلانتري به دستانم دستبند زدند.
وي در پايان گفت: من متأهل هستم و يك دختر پنج ساله دارم و الان پشيمان هستم و نميدانم چطور آن فکر شيطاني به سراغم آمد، اما خوشحالم از اينكه اين تصادف رخ داد و نيت شوم من اجرا نشد.
متهم براي تحقيقات بيشتر به دستور قاضي سعيد احمدبيگي در اختيار كارآگاهان پليس آگاهي قرار گرفت.