از نظر «تايلور»، فرهنگ مجموعهاي از آداب، رسوم، دين، تمدن و... است. البته اين تنها تعريف از فرهنگ در جامعهشناسي نيست و تعاريف كاملتري نيز ارائه شده است. اما خب عامترين تعريفي است كه تقريباً اكثر درسخواندهها بلد هستند و تعريف ميكنند. به عبارتي تعريفي دمِدستي و پذيرفتني است كه از طرف درسخواندگان به عنوان رفرنس ارائه ميشود.
قبول فرهنگ بهعنوان «مجموعه»، براي جوامعي كه سعي ميكنند براي دين ارج و حرمت قائل باشند و از دين به هويت برسند ميتواند خود به كنشي غيرديني بينجامد. اين كنش غيرديني زماني نمايان ميشود كه بخواهيم دين را امري فرهنگي بدانيم چراكه آنموقع نيز در تعريف دين كه امري فرهنگي است بايد تعريفي مجموعهاي ارائه دهيم و بگوييم دين مجموعهاي است از فلان و فلان و فلان. يا دين امري الهي است كه بايد فلان كند و بهمان (آنچه نيز شايد از دوران ابتدايي در كتابها توضيح ميدهند) چراكه دين را جزئي از فرهنگ ميدانيم و براي فرهنگ هم يك تعريف مجموعهواري در ذهن داريم. به عبارتي فرهنگ عامتر از دين است چراكه فرهنگ را به فرهنگ مادي و فرهنگ معنوي تقسيم كردهاند و دين هم قسمت معنوي فرهنگ را شامل ميشود. وقتي، هم به الهي بودن دين معتقد باشيم و هم به مجموعهاي بودن آن، بحث اين ميشود كه حال بايد چه قسمتي از اين مجموعهاي كه نامش دين است اجرا شود و من مكلف به انجام كدام بُعد اجتماعي دين هستم؟ آيا آن بخشي كه من انتخاب كردهام همان قسمت اَهَم دين است؟ آيا همه مردم ديندار ميپذيرند كه اين بخش به عنوان اَهَم موضوعات ديني باشد؟ و در صورت پذيرش آيا ميپذيرند كه اولويت ديني آنها نيز همين باشد؟ يا نه اينجا ما با اولويتهاي متفاوتي روبهرو هستيم؛ اولويتهايي از مجموعهاي به نام دين، كه هر بخش آن، افرادي را به خود جذب كرده است و هر فردي همان بخش را اَهَم دين ميداند كه در ادامه اين افراد ميتوانند روبهروي هم قرار گيرند و هر كدام با متهم كردن ديگري بگويند كه شما اَهَم دين را متوجه نميشويد و فهمتان از دين ناقص است و از دل اين دعواها و اولويتها، گروههاي زيادي به فعاليت بپردازند بدون قبول فهم ديگري از دين در حالي كه همه دارند سنگ يك دين را به سينه ميزنند در كشور ما ميتوان به دوران پهلوي به طور مثال اشاره كرد كه گروهها و احزاب زيادي برخاستند و هركدام ميخواستند با نام دين، رهبري توده را به دست بگيرند. كشور ما به عنوان كشوري ديني، شاهد نوع خاصي از كنش و واكنش بوده است كه خود موجب تغييري در برخي احوالات مردمان شده است. در سير تاريخي ما از زمان قاجار و قبلتر از آن، نزديكتر نيز نزد قدماي خودمان كه ممكن است زنده هم باشند، اگر امري خلاف هنجارهاي اجتماعي از شخصي رخ ميداده است مردم به فرد خاطي ميگفتند مگر فلاني كافر شدهاي؟ يا مگر بيدين شدهاي؟ كه اين كارها را انجام ميدهي و اگر نياز به تذكر اجتماعي بوده به اين دليل بود كه عمل ديني جور ديگري است، و جامعهاي كه مردمانش دينياند تحمل اين نوع كنش را ندارند، لذا تذكر ميدادند. چون معيار قضاوت كنشهاي اجتماعي نزد مردم دين بود و دين، راه و تنها راهي بوده براي هويتيابي افراد. جلوتر كه ميآييم با ورود هر انگارهاي از انگارههاي تمدن جديد به كشور، دين تبديل به امري شخصي و راهي در كنار ديگر راهها محسوب ميشود، تا جايي كه وقتي شخصي رفتاري خلاف عرف اجتماعي انجام دهد، ميگويند فلاني چقدر بيفرهنگ است و گاهي نيز معناي فرهنگ تنزل پيدا كرده كه در برابر بعضي از هنجارشكنان بگويند فلاني چقدر بيجنبه است. و اين نوع برخورد را در ريزترين كنشها و واكنشهاي افراد نيز قابل مشاهده كرد. به طور مثال اگر در مكاني، خياباني، يا جايي كه ظاهر تميزي دارد شخصي پوست موز، يا آشغالي پرت كند ديگراني كه آن نوع كنش را مشاهده ميكنند ميگويند: اين فرد چقد بيفرهنگ است. حال موقعيتي كه در آن پسري بدون ملاحظات اجتماعي رفتاري را از روي عادت يا هوس با دختري دارد يا عكس اين، افرادي كه شاهد اين نوع رفتارند ميگويند: اينها چقدر بيجنبه يا بيظرفيتند و مثالهاي زيادي كه در كنش روزانه افراد بارها و بارها اتفاق ميافتد؛ كنشهايي كه زماني افراد همان كنش را با معياري ديني قضاوت ميكردند كه فلاني كافر يا بيدين شده است به مرور جاي خود را به بيفرهنگ و بيجنبه داده است. اينكه چرا اين نوع كنش از حافظه تاريخي ما پاك شده است و ديگر نميتوان مثلاً در برابر برخورد با «فلان كنش از كافر شدناست» يا «فلان رفتار از بيديني است» گفت، ناشي از اين است كه گاهي دين جنبه حقانيت واحد بودن خود را نزد افراد از دست داده است. به عبارتي ما تعريفي فرهنگي از دين داريم و آن هم فرهنگي كه مجموعهاي از چيزها است. از اينرو فرد ممكن است درعين اينكه نسبت به مجموعهاي از دين پايبند نباشد به مجموعه ديگر آن پايبند باشند. مثلاً ممكن است شخص به احكام نماز اول وقت به شدت پايبند باشد، روزهاش را به موقع بهجا بياورد. اما در برخي از مهمانيها هم لبي به نوشيدنياي بزند يا اينكه شخصي اهل رعايت واجبات و مستحبات و مؤمني پروپاقرصي هم باشد اما همين شخص در برابر رفتاري ناعادلانه بيتفاوت باشد و راحت از كنارش بگذرد و گاهي نيز بگويد فلان رفتار به من چه ربطي دارد؟ و در عين حال خود را فردي صالح و ديندار نيز تلقي كند.
دين به عنوان مجموعهاي از اوامر باعث ميشود فرد به دنبال امري سهلتر باشد و دين حول محور احوالات اشخاص بچرخد كه ممكن است بيدينترين افراد چهرهاي كاملاً موجه و ديندار داشته باشند چراكه حداقل قسمتي از آن را رعايت ميكند و اين مطلوب طبعشان است و لذا اگر به او گفته شود اين عمل، عملي ديني نيست ممكن است ناراحت شود و او در جواب نيز همين ايراد را به ديگري بگيرد كه شما هم در دينداري كامل نيستيد و هر كس مشكلي دارد. در چنين وضعيتي گاهي بيدينترين افراد نيز ميتواند بافرهنگترين شخص محسوب شود! مهم هم اين فرهنگي و باجنبه بودن افراد است كه معيار است، افراد هرچه باجنبهتر و بافرهنگتر، اجتماعيتر و پسنديدهتر، البته آنچه نيز به عنوان فرهنگ، حال بين افراد رايج شده است نوعي ادب اجتماعي است كه جنبه نفساني و فردي دارد. از اين رو فرهنگ و برخورد فرهنگي اصالت يافته است، آن هم صورتي خاص از فرهنگ كه از دل تمدن جديد برخاسته است. چنين مينمايد كه تا نتوانيم دين را با تعريف جامع و مانع آن براي عموم مردم، تعريف نماييم، انتظار اينكه هر فرد قسمتي از آداب و احكام ديني را به عنوان وجه غالب رفتار خود برنگزيند و از ساير وجوه اساسي دين بازماند، انتظار بهجايي نيست.
با این نکته که گفتید که گاهی از ظاهر افراد میتوان بگونه ای برداشت کرد که اداب دین را بطور کمال دانسته و انجام میدهندولی در عمل اینگونه نیست کاملا موافق هستم.دیندار واقعی دل انسان را بدست میاورد و دل شکستن کار اونیست.ولی خیلی ها با وجه موجه این امر را پیش پا افتاده و نادیده میگیرند درصورتی که گاهی بااینکار زندگی انسانی را ویران میکنن ،
حکایت دل را فقط دل می داند.
حکایت دل را فقط دل می داند.
نکته ای دیگر که به نطرم آمد علاوه بر تصدیق حرفMehrmahi باید بگویم. که قبلن این متن را خوانده بودم. اما با خواندن دوباره انصافا انگار چیزای جدیدی ازش دستگیرم شده.