مدتي بود رودخونه خيلي كم آب شده بود. سطح آب تقريباً پايين آمده بود.
تمساح خميازه كشيد و با دهان باز با بيحالي گفت: «نميتونم شنا كنم، نميتونم شناكنم.»
قورباغه از توي گل و لاي رودخانه جهيد؛ شالاپ، شلوپ، شالاپ، شلوپ. بعد ايستاد وگفت: «قورررررقورررر تو اين عمق كم آب كه نميشه شيرجه زد، قورررر، قورررر...» بعد دوباره جهيد و جهيد، رفت لابهلاي علفهاي زرد رنگ حاشيه رودخانه پنهان شد.
دو مرغابي كه به خاطر پايين بودن سطح آب نميتوانستند شنا كنند روي يك تنه درخت پوسيده كف رودخانه نشسته بودند، يكي از مرغابيها ميخواند: «كواك كواك» اون يكي ميگفت:«كو آب؟ كو آب؟»
خانم خرچنگ از لابهلاي لجنهاي حاشيه رودخانه بالا آمد و همينطوركه كج كج راه ميرفت، گفت: «آب كم شده، آه آه، واه واه لجنها بد بوشده اَه اَه واه واه» و فوراً رفت به درون سوراخ، زيريك تكه سنگ بزرگ.
در يك جاي گود و كم عمق، آب گلآلود، ماهيها به سختي تو همديگه ميلوليدن.
يكي از ماهيها گفت: «تا فصل بارون خيلي مونده اگه همينطور پيش بره آب رودخونه خشك ميشه!»
لاكپشت كشان كشان دركنار رودخونه راه ميرفت و با خودش غر غر ميكرد:
«جلبكا بدمزه شدن، سياه و تلخ مزه شدن!»
و سرش رو تا جايي كه ميشد بالا آورد و با ناله گفت:
«اين ماجرا معلومه، همش كار آدمه.»
مرغماهيخوارگفت:
«امانامانزآدم،فغانفغان زآدم.»
مار آبي به دور ساقه ني خشكيده پيچيد درحاليكه اِيش اِيش ميكرد، گفت: «كو آدم؟ كو آدم؟ اوف اوف ، ببينمش نيش ميزنم، پشت دسش داغ ميذارم.»
لكلك كه يك پايش را بالا آورده بود و داشت چرت ميزد، چشمش را باز كرد و گفت: «هان! هان! چي، چي؟ راست ميگي؟ زير سر آدمه، همش كار آدمه؟»
لاكپشت گفت: «كلك چيه، دروغ چيه، راسته، اين ماجرا درسته!
اين رودخونه، به پشت سد ميرسه.
لوله آب اين شهر، از همين سد پر ميشه
باور نداري پرواز كن، خودت برو نگاه كن.»
لكلك گفت: «الان ميرم ببينم، حقيقتو بدونم.»
بعد بالهاشو به هم زد وگردنش رو مستقيم به سمت آسمون كشيد و با يك حركت پريد و به سمت شهر پرواز كرد.
مدتي بعد كه برگشت، حيوانات رودخانه به دور لكلك جمع شدن.
لاكپشت پرسيد:
«هان هان لكلك جان چه كردي؟چه ديدي؟»
لكلك گفت: «اي لاكي جان راس گفتي، درست و شفاف گفتي، امان از اين آدمها، فغان از اين بعضيا،
حموم ميرن، انگار كه آبشار دارن!
درياي پر آب دارن
ظرف ميشورن، آب ميكشن تند و تند
جارو ميكنن، آب ميريزن فراوان!
باغچه آب ميدن، مثل سيل !
ماشين ميشورن زود به زود!
مسواك ميزنن،آب ميريزن شُر شُر! هدر ميره فوج فوج
خلاصه بگم والسلام، آب كم شده يك كلام
آب شده بازيچه، آب شده بازيچه»
حيوانات رودخونه يكجا گفتند:
« بسه ديگه نگو نگو فهميديم، چاره اين كارو بگو؟
درمون اين دردو بگو؟»
باد كه از اونجا ميگذشت و حرفهاي حيوانات را شنيده بود، گفت: «سلام سلام حيونا،
من بلدم چاره را، من ميدونم درمون اين درد را !»
حيوانات گفتند: «سلام سلام اي ناقلا، كجا بودي تا حالا؟ خبر داري تو از ما؟
ميبيني وضع ما را! ميدوني درد ما را؟»
باد گفت: «چاره كار پيش منه. تنبيهشون دست منه.
حَلِّش خيلي سادهست ،راهش فوقالعادهست.
ابرا كه جمع ميشوند، روي هم انبار ميشن
فوت ميكنم، پوف ميكنم نميگذارم ببارن.
اينطوري خشكسالي ميشه، مدتي كم آبي ميشه
تا قدر آب بدونن، شير آبو ببندن.
گوهر آب حفظ بشه، رودخونه پر آب بشه»
حيوانات همه با هم هورا كشيدن و به ابر گفتند:
«باشه باشه، تند تند بوز بوز زود زود
بكن تو آسمون رو بدون يك لكه ابر...»
مدتي بعد، بارش باران در بعضي از شهرها كم شد و تا وقتي كه آدمها، عادت بد مصرف بيرويه آب را ترك نكنند
كم آبي ادامه دارد.