تعجب كردم اما چيزي نگفتم، وقتي در حياط رو باز كردم پدر رو ديدم كه پشت ماشين سفيد رنگي نشسته و به من لبخند ميزنه. خيلي خوشحال شدم و ذوق زده، همين طور كه ماتم برده بود با بوق زدن دوباره پدرم به خودم اومدم كه اشاره ميكرد درو باز كن. پدرم با ماشين وارد حياط شد. خيلي هيجان زده بودم و دائم دور و بر ماشين ميچرخيدم كه با صداي مامانم به خودم اومدم كه گفت:«سعيد جان بيا تو هوا گرمه حالت بد ميشه». ظهر بعد از خوردن ناهار پدرم گفت: «بهتره يه مسافرتي بريم.» من و مادرم خيلي خوشحال شديم و هر دو پرسيديم:« كجا؟»، پدرم گفت: «بهتره يه جاي خوش آب و هوا باشه مثل سرعين، راهش دوره اما جاي خوش آب و هواييه و توي اين گرماي تابستون حسابي ميچسبه». مامان گفت: «خيلي خوبه اما كي؟» بابام گفت: «همين فردا». حرف پدرم تموم نشده بود كه مامانم گفت: «من خيلي كار دارم كه بايد انجام بدم جمع و جور كردن لباسها، آماده كردن غذاي مناسب و...» اينبار پدرگفت: «نگران نباش خانم! من و سعيد به شما كمك ميكنيم مگه نه سعيد؟» من كه از شنيدن قضيه مسافرت حسابي ذوق زده شده بودم گفتم: «معلومه بابا جون حتماً كمك ميكنم». شب مامان شروع كرد به جمع كردن وسيلهها كه ديدم پدرم از درخونه اومد تو و يه ساك دستش بود و گفت بيا پسرم تو ديگه بزرگ شدي و خودت بايد وسايلتو جمع كني، البته ميتوني از مامان هم كمك بگيري. به كمك مامان وسايل ضروريم رو برداشتم به همراه وسايل حمام و كلاه و تعدادي اسباب بازي و در ساكمو بستم. شب اونقدر ذوق داشتم كه به زور خوابم برد. صبح كه شد بعد از خوردن صبحانه راه افتاديم. اوايل راه سرگرم داخل ماشين بودم و مدام با دستگيره و سقف ور ميرفتم و همهش از پدرم سؤال ميپرسيدم. اما يه ساعت بعد خسته شدم و شروع كردم به غر زدن، پدرم كه به دنبال جاي مناسب براي ايستادن ميگشت هنوز جايي رو پيدا نكرده بود و من هي غر ميزدم. مامان گفت: «سعيد جان كمي استراحت كن تا به جاي مناسبي برسيم». خواستم بخوابم، اما صندليهاي ماشين سفت بود و اصلاً شبيه تختم نبود، من تختمو ميخواستم و دوباره شروع كردم به غر غر كردن كه اينجا خيلي سفته من نميتونم بخوابم. كمربند ايمني رو باز و شروع كردم به پريدن روي صندليها و غر زدن كه به يكباره پدرم زد روي ترمز و من پرت شدم به سمت جلو. خدا رحم كرد اتفاق خاصي نيفتاد اما به خاطر همين جابجايي ناگهاني، من هرچي در طول راه خورده بودم رو بالا آوردم. پدر و مادرم خيلي از
دستم عصباني شدند، اما هيچي نگفتن . فقط جاي
مناسبي توقف كرديم تا كثيف كاري منو تميز كنن. همين طور كه دراز كشيده بودم پدرم كنارم نشست و گفت:«پسرم بهتري؟» گفتم: «بله بابا!» مامانم يه كيف از صندوق برداشت و به سمت من اومد. توي اون كيف دارو، باند و قيچي و خيلي از وسايل ديگه بود كه مامانم بهش ميگفت كمكهاي اوليه. از توي اون يه قرص به من داد كه همراه آب خوردم و بهتر شدم. پدرم با مهربوني بهم گفت: «سعيد جان! ميدونم راه طولانيه و تو دوست داري همش بازي كني و از يك جا نشستن حوصلت سر ميره اما پسرم از اين به بعد ما سالي يكي دوبار به مسافرت ميريم اگه تو سخت بگيري نه به خودت خوش ميگذره و نه به من و مامانت. من و مامانت تصميم گرفتيم به خاطر اينكه تو اذيت نشي و مسافرت براي تو خستهكننده نشه هر چند ساعت يكبار توي مسير توقف كنيم تا بتوني استراحت كني و از بازي در طبيعت لذت ببري». بابا كه حرفش تموم شد مامان گفت: «پسرم! من هم يك راهنما از مسير راه و شهرهاي سر راه نوشتم كه براي من و پدرت بخوني، هم اطلاعات خودت زياد ميشه و هم ما. تازه ميتوني با تلفن همراه من در طول مسير عكس بگيري تا يادگاري بمونه و بعد از سفر از ديدن اونها لذت ببريم.» با اشاره مامان متوجه شدم بايد در طول مسير كمربند ايمني مو ببندم و تا توقف كامل اونو باز نكنم. وقتي راه افتاديم من شروع كردم به خوندن راهنمايي كه مامان بهم داده بود. بعضي وقتا كلمهها رو اشتباه ميخوندم و حسابي با هم ميخنديديم. توي راه كمي با پدر و مادرم بازي بيست سؤالي كرديم كه خيلي خوش گذشت. من خيلي زود متوجه شده بودم كه توي سفر بايد غر نزد، از تمام شرايط لذت برد و خلاصه اينكه خوش گذروند.