هر چه باشد سالي يك روز، روز زن است و مادر و يك هفته فرصت هست براي قدرداني. در واقع به مناسبت اين روز و هفته، زنها مورد توجه بيشتري قرار ميگيرند و مقام و ارزش مادر بيش از پيش در رسانهها، محافل و... مورد بحث قرار ميگيرد. درواقع زنها بيش از پيش نام خود را ميشنوند و اهميت موجوديت خود را ميبينند. وقتي كسي مورد توجه قرار ميگيرد طبيعي است كه خوشحال هم شود. مخصوصاً كه اين روزها معمولاً به زن هديهاي هم ميدهند و از آنجا كه ما زنها هديه را خيلي دوست داريم، پس اين خوشحاليها دوچندان هم ميشود.
ممكن است مادري اين روزها بهترين هديه را از فرزندانش گرفته باشد يا زني گرانقيمتترين هديه را از همسر خود دريافت كرده باشد، اينها همه خوشحالي و شادي هم دارد، مخصوصاً كه وقتي هديه را باز ميكنيم، چيزي را ببينيم كه واقعاً دلمان ميخواست داشته باشيم يا به آن نياز داشتيم، ولي آيا خوشحالي براي اينها نهايت چيزي است كه ما بايد از يك هديه دريافت كنيم؟
خيلي از ما ممكن است وقتي كاغذ كادو را باز ميكنيم و هديه را بيرون ميكشيم، تنها مدت زماني از ديدن آن لذت ببريم كه شايد اصلاً طولاني نباشد. شايد بعد از چند دقيقه، چند ساعت يا چند روز لذتي را كه از داشتن آن هديه بردهايم از دست بدهيم. مثل اينكه كاغذ كادوپيچ شده خيلي زود رنگ و لعاب خود را از دست ميدهد و ما مچالهاش ميكنيم و دورش مياندازيم.
واقعيت اين است كه اين احساس يك پيام دارد. اين پيام هديه واقعي است كه خيلي از ما ممكن است با كاغذ كادو آن را مچاله كنيم و دور بيندازيم و حواسمان هم به آن نباشد.
زن ميانسالي را ميشناسم كه هفت فرزند داشت. هر كدام از آن فرزندان در مناسبتهاي مربوط به مادر خود مانند روز زن برخورد متفاوتي با او ميكردند. يكي از آنها هديه گرانبهايي به او ميداد، ديگري هديهاي كوچك و ديگري متوسط. يكي از آنها به او تلفني تبريك ميگفت و يكي ديگر حتي سراغي هم از او نميگرفت. خلاصه هر كدام از آنها به اين مناسبت، عملكرد متفاوتي را نسبت به ديگري انجام ميداد. حتي دو سه نفر از آنها در رقابت با يكديگر به طور هماهنگ شده هديهاي يكسان براي مادر خود در نظر ميگرفتند تا يكي از ديگري پيشي نگرفته باشد و درواقع، از يكديگر جلوي مادر كم نياورده باشند. يعني عشق را در اين كار خود چندان در نظر نميگرفتند.
خلاصه زن هر بار در روز زن، همه جا را تميز و آماده ميكرد تا فرزندانش از راه برسند و دور هم جمع شوند. نه اينكه نيازي به خود هدايا داشته باشد، نه، او فقط به حمايت عاطفي و آرامش روحي كه از ديدن هدايا پيدا ميكرد، نياز داشت. او اين رفتار فرزندان خود را نشانه اهميت و توجه آنها ميديد و به خودش ميباليد كه فرزندانش او را فراموش نكردهاند و هر بار در اين روز، او را مورد توجه بيشتري قرار ميدهند. تا اينكه متوجه شد فرزندانش مثل گذشته تب و تاب جمع شدن و دور هم گرد آمدن را ندارند و رفتهرفته توجه كمتري نسبت به او دارند. كمكم كار به جايي رسيد كه تنها دو سه نفر از آنها در اين جمع شركت ميكردند و مابقي يا با تماس تلفني اين روز را به مادرشان تبريك ميگفتند يا اصلاً به او تبريك نميگفتند.
زن احساس كرد همانطور كه بر سنش افزوده ميشود و به سالخوردگي نزديك ميشود، فرزندانش هم او را كمتر دوست دارند. اولش فكر كرد بايد پذيرايي بيشتري از آنان كند و شرايط بهتري را براي مهمانهايش فراهم كند. اما از اين كار نتيجه درستي نگرفت. ولي در هر مناسبت هديههايي را كه ديگر به سه عدد رسيده بود باز ميكرد و خيلي زود كاغذ كادوپيچ آن را كه چيز به درد بخوري نبود، دور ميانداخت. هديه برايش تنها يك پيام داشت: هنوز سه نفر دوستت دارند. هنوز سه نفر از فرزندانت به تو توجه ميكنند و هنوز فراموشت نكردهاند. او هر بار با نگراني به اين پيام فرعي هدايايش دقت ميكرد و ميترسيد كه سال بعد هديه كمتر و درواقع توجه كمتري دريافت كند. او ميترسيد سال بعد يكي ديگر از فرزندانش او را فراموش كند. البته هر بار در اين روز كلي حرفهاي تسكيندهنده از فرزندان حاضر در گردهمايياش ميشنيد كه اميدوارش ميكرد، مثل اينكه، عجب خواهر و برادرهايي داريم. هيچكدام شعور تبريك گفتن به مادرمان را ندارند. هيچكدامشان وجدان ندارند. بچههايشان هم اين كارها را با خودشان خواهند كرد و خلاصه يك عالمه غيبت و تهمت ديگر كه باعث ميشد از نگرانيهاي مادر كم شود و احساس كند كه اين سه فرزندش با او همعقيدهاند و از او طرفداري ميكنند. اين زن كه ديگر سالخورده شده بود، يك روز پيام واقعيهديهاش را شنيد. اما نه از روي زرق و برق هدايايش، بلكه از پيامكي كه روي صفحه نمايشگر تلفن همراهش ديد: «مادر! امروز روز مادر است، اما قلباً نميتوانم به تو تبريك بگويم.» اين جمله از طرف يكي از فرزندانش بود كه از چند سال پيش، روز مادر را به او تبريك نميگفت. قلب زن لرزيد. عميقاً دريافت كه فرزندش به ياد اوست، اما نميخواست به او تبريك بگويد، چون به گفته خودش، قلباً نميتوانست اين جمله را بازگو كند.
ابتدا احساس انزجار به او دست داد. منتظر بود تا هر چه زودتر بقيه فرزندانش زنگ در را بزنند و از راه برسند، حالا اين جمله تا اندازه زيادي قلبش را به هم ريخته بود. مقاومت شديدي در برابر درك جمله فرزندش داشت. حتي اولش در دلش گفت: اين آدم هميشه اينجوري حرف ميزند، هيچوقت نميخواهد مثل بقيه احترام من را نگه دارد. اما دوباره پيام را خواند: قلباً نميتوانم...
آن روز وقتي بقيه فرزندان آمدند و رفتند، فرصت خوبي بود تا بيشتر به پيام فكر كند، هرچند كه مقاومت شديدي در برابر درك منظور واقعي آن داشت؛ پيامي كه مفهومش اين بود: «مادر دوستت دارم و هرگز تو را از ياد نميبرم اما تو خودت نميگذاري كه بتوانم اين جمله را به تو بگويم»!
در تنهايي با افكار و احساساتش كلنجار ميرفت، اما نميتوانست احساس واقعياش را تشخيص دهد. او نميتوانست بپذيرد كه رابطه كنوني تنها از روي بيمبالاتي فرزندش نيست و به خود او نيز مربوط شود. براي همين در دلش حق را به خودش ميداد و فرزند را تنها عامل مقصر اين عملكرد ميديد. اين زن نميخواست گوشهاي روحش را كه شديداً مشتاق شنيدن پيام بود، آزاد بگذارد. انگار جلوي چشمان و گوشهاي روحش را ميگرفت تا مبادا واقعيت را بفهمد و از آن باخبر شود. ولي خودش هم نميدانست كه ناآگاهانه در حال انجام اين كار است. براي همين دركلنجار بين روح و غرورش دست و پنجه نرم ميكرد.
پيامي كه دريافت ميشوداز طرفي زني را ميشناسم كه زندگياش در مقابل زندگي آن مادر سالخورده قرار دارد. اين زن تنها يك فرزند داشت و هيچ وقت هم انتظار ديدن فرزندش را براي اين مناسبت خاص نميكشيد. حتماً او هم در دلش از اينكه فرزندش برايش هديهاي ببرد و به او تبريك بگويد، خوشحال ميشد اما اين كار او را نشانه احترام و بزرگي خود نميدانست و درواقع هيچ نگراني از اين بابت نداشت. اگر فرزندش به ديدارش نميآمد شايد دلتنگ او ميشد و دلش ميخواست او را ببيند، اما هرگز او را براي انجام يك رسم، مانند تبريكگويي به مناسبت روز مادر، موظف نميدانست و به زبان سادهتر در اينباره توقعي از فرزندش نداشت.
ولي فرزند او هر بار به مناسبت روز مادر، با هديهاي به خانه او ميآمد و صميمانه به او تبريك ميگفت. زن هر بار آن هديه را با خوشحالي باز ميكرد و انگار نيرويي لطيف اما بسيار قوي از سوي او دريافت ميكرد، نيرويي كه از يك عشق صادقانه و صميمانه جاري ميشد.
زن اين را خوب ميدانست كه فرزندش هر آنچه را كه براي او ميآورد، از روي صميميت و يكرنگيست. او هيچ احساس وظيفهاي در اينباره نداشت، تنها براي خوشحال كردن خودش اين هديه را براي مادرش تهيه ميكرد، نه براي انجام يك وظيفه. انگار مادر هم هر بار با باز كردن كاغذ كادوپيچ آن، اين نيرو را حتي در مولكولهاي نديدني آن بسته احساس ميكرد و با عشق آن را ميپذيرفت. شايد فرزندش اين را خوب ميدانست كه با عشق واقعي به مادر ميتواند مادر را به راستي و به طور حقيقي خوشحال كند.
البته اين موضوع تنها به زنان مربوط نميشود و ممكن است براي مردان هم اين قضايا به همين ترتيب رخ بدهد، اما ممكن است اين جور روابط بين مادر و فرزندان بيشتر باشد تا پدر و فرزندان. چون فرزند رويهم رفته محبت عاطفي بيشتري از مادر خود ميطلبد و ممكن است روابط عاطفي قويتري بين آن دو برقرار باشد. از اينرو تجربه نشان داده است كه اين دست مشكلات در روابط مادر و فرزند بيشتر از روابط پدر و فرزند پيش ميآيد.
نگاه از دريچه چشم فرزندشنيدن پيام هميشه گوش شنوا ميخواهد، بالاخره آن زن هم بعد از مدتي مقاومت نتوانست در برابر گوش و چشم روحش دوام بياورد و پيام اصلي را شنيد: «تو يك جاي كارت اشكال دارد كه فرزندانت كمتر به سراغت ميآيند.»
پذيرفتن اين پيام برايش خيلي سخت بود، اما وقتي آن را پذيرفت، معجزه بزرگي در زندگياش پيش آمد. يكباره نگاهش به فرزندانش تغيير كرد. توانست خودش را جاي آنها بگذارد و از دريچه نگاه آنان به زندگي و روابط خودش با آنها نگاه كند.
همين مسئله باعث شد تا به طور باورنكردني روابط بهتري با فرزندانش پيدا كند و رفتهرفته بيشتر شاهد آمدن آنها به خانهاش باشد. درست است كه فرزندانش در اين رابطه كوتاهي ميكردند و روشهاي بهتري را هم ميتوانستند براي برخورد با مادرشان درنظر بگيرند و گذشت بيشتري را به خرج دهند، اما اين سوي قضيه خود مادر بود كه بايد نگاهي به درونش ميانداخت، به اينكه چه عملكردي دارد و چه رفتاري از خودش نشان داده است كه چند فرزندش از او فاصله گرفتهاند. او به ياد برخي رفتارهاي خودش افتاد كه در طول ساليان با فرزندانش داشت و گاهي بيآنكه بخواهد، آنها را رنجانده بود. وقتي به پيام گوش سپرد و مفهومش را دريافت، قلبش آرام گرفت. آرامش درونش بر رفتارش تأثير گذاشت و به مرور زمان ديگران تغيير رفتار مثبت او را ديدند و فهميدند.
پيام مهمتر از هديه استبنابراين اين را هم ميتوانيم بگوييم كه توجه خوب است؛ چون نتيجهاش سرتاسر نيكي است. وقتي زني ميبيند كه در كانون توجه قرار گرفته است، بيش از پيش به خودش و درواقع به شخصيت خودش توجه ميكند. اين همان چيزي است كه اهميتش براي خيلي از ما زنها فراموش شده است. شايد ظاهر زرق و برقدار و قيمت هديه بيشتر از اين چيزها برايمان مهم باشد، اما آيا در اينصورت به طور واقعي خوشحال ميشويم؟ وقتي كسي نيست كه در مقابلش به خاطر هديه گرانقيمتي كه گرفتهايم فخر بفروشيم، يا احساس افتخار كنيم، آيا باز هم اين چيزها را باعث افتخار خودمان ميبينيم؟
هر هديه پيام دارد؛ اين را كساني بيشتر درك ميكنند كه حداقل يك بار از خود پرسيده باشند: من مادر خوبي هستم؟
معمولاً زنها حاضر نيستند اين پرسش را حتي در تنهايي از خود بپرسند، چه برسد به اينكه آن را از فرزند خود بپرسند. چون معمولاً ما زنها فكر ميكنيم كه براي تربيت فرزند و رسيدگي به كارهايش آنقدر تلاش كردهايم كه بايد به خاطرش از ما قدردان باشد و از ما سپاسگزاري كند. شايد هم مشكل كار در همينجا باشد؛ اينكه دچار توقع هستيم. اما زنهايي كه درگير پرسشهايي نظير پرسش بالا هستند، معمولاً پاسخ خود را هم از يك جاي اين هستي ميگيرند. پيام هر هديه براي آنان به طور حتم راحتتر و واضحتر شنيده ميشود. بايد به دنبال پيام بود. نبايد آن را دستكم گرفت. شايد خيليها اين حرفها را به تمسخر بگيرند و شما را هم از شنيدن يا خواندن دربارهاش منصرف كنند، اما به نظر من اينجور افراد خودشان هنوز نتوانستهاند پيام واقعي هديه خود را بفهمند. براي همين خيلي هم تحت تأثير اين زنها نباشيد. خيلي هم به حرفشان گوش ندهيد، چون خيلي از آنها خودشان دچار مشكلاتي از اين دست هستند كه نتوانستهاند راهحل مناسبي براي آنها پيدا كنند. شايد به فكرشان هم نرسيده كه بايد تغييري در خود ايجاد كنند. هنوز منتظرند تا همسر يا فرزندان خود را با عملكردي كه به مناسبت اين روز از خود نشان ميدهند، قياس كنند. در واقع وظيفه خانواده خود ميدانند كه از آنها تشكر كنند. درست است كه سپاسگزاري رفتار شايستهاي است كه بايد از مقام زن و مادر داشت، اما وقتي از سوي خود زن به يك وظيفه تبديل ميشود درواقع يكجور توقع در زن ايجاد ميكند و نشان ميدهد كه به پيام هديه دادن يا ندادن توجه نكرده است و اينجاست كه موضوع مشكل آفرين ميشود. از همين حالا به پيام هديه خود كه به دستمان رسيده يا هرگز نرسيده است، بيشتر دقت كنيم. منتظر است تا دركش كنيم.