فرياد « لحاف دوزيه» انگار نبض زندگي را در كوچههاي محلههاي قديمي جاري ميكرد. خانمهاي خانهدار با شنيدن اين صدا چادرهاي گل گليشان را بر سر ميكردند و به سراغ استاد لحافدوز ميآمدند تا براي سال نو، پنبه تشك و لحافشان را بزند و رختخوابهايشان را هم نو نوار كند. آخر آن وقتها خانوادهها عيالوار بودند و خيلي وقتها مهمانها چند شبي را به جاي گذراندن در هتل و مسافرخانه در خانه اقوام و خويشاوندان اتراق ميكردند و همين سبك زندگي بود كه كار و بار لحاف دوزان را رونق ميداد. حال اما با تغيير سبك زندگي، خانوادههاي سه چهار نفره ترجيح ميدهند از تشكهاي خوشخواب و لحافهاي پشم شيشه استفاده كنند تازه اگر ننه سرما از خواب بيدار شود و زمستان در كشورمان خودي نشان دهد. حالا كه چند سالي ميشود خبري از زمستان نيست.
حتي آن دسته از لحافدوزهايي كه بند وبساط حلاجي شان را در گوشهاي جمع كرده و در كنج يك دكان پنبه ميزنند و لحاف و تشك را به هم ميدوزند نيز آنقدر كم شدهاند كه پيدا كردن يك مغازه از اين دست در حكم كيمياست اما در محلات قديمي شهر تهران هنوز هم ميشود يك دكان را پيدا كرد كه به جاي دكوراسيون آنچناني و پر زرق و برق، تشكهاي تا خورده، تپههاي پشمي و پنبهاي كه در گوشهاي از دكان انبار شده به همراه متكاها و بالشتهايي كه در گوشهاي ديگر كنار هم لميدهاند همه حكايت از نظمي خاص در كنار بينظمي ظاهري اين دكان دارد و بدون نياز به تابلو و دفتر دستك، ميرساند كه اينجا محلي است كه اگر هنوز طالب دوختن لحاف هستيد يا ميخواهيد پنبه تشكهايتان را بزنيد، آدرس را درست آمدهايد.
اينجا دكان محمدرضا جوراستي است كه هنوز هم با وجود تمام تغييراتي كه در سبك زندگي كردن و حتي خوابيدن ما رخ داده است، شغل پدرياش را حفظ كرده و در يكي از محلههاي قديمي شهرمان، پنبه ميزند و لحاف ميدوزد.
دكاني براي دوخت و دوز رختخوابدر حالي كه با عجله در حال رفتن سركار هستم چشمم به مغازه لحافدوزي ميافتد و جرقهاي در ذهنم شكل ميگيرد. جرقه تهيه گزارش از شغلي كه به قول آقاي جوراستي در شرف انقراض است.
آقاي جوراستي به همراه يكي از همكارانش روي پا نشستهاند و ماسك بر صورت در حال فرو كردن پنبه و پشم شيشه در داخل كوسن قرمز رنگي هستند كه سه طرفش دوخته و يك طرف ديگرش باز است. يكي با دو دست دو طرف دهانه كيسه مانند كوسن را گرفته و ديگري با فشار پنبه و پشم شيشه را به داخل آن هل ميدهد.
براي ورود به دكان بايد يك پله به پايين برويد. وقتي داخل ميشوم اين دو نفر كه سخت مشغول پر كردن كوسن هستند، متوجه ورودم ميشوند و نگاه پرسشگرشان را به چشمانم ميدوزند.
من اما تازه واردي هستم كه براي سفارش لحاف يا تشك نيامده بلكه آمده تا درباره بخشي از ميراث كشور، شهر و محلهمان كه در بين اين لحاف و تشكهاي پنبهاي و پشمي جا گرفته است را پيش روي مخاطب به تصوير بكشد و به نسل جديد بگويد؛سبك زندگي مردم ما حتي تا يكي دو دهه قبل چگونه بوده است.
دكان با سقف كاذبي به دو طبقه مجزا با سقفي كوتاه تقسيم شده است. در طبقه بالا درست در روبهروي در ورودي قاب عكسي خودنمايي ميكند كه انگار استاد اين استاد لحاف دوز است.
به دنبال جايي براي نشستن و نوشتن گپ و گفتم با استاد لحاف دوز ميگردم كه جايي بهتر از صندلي پشت ميز چرخ نظرم را جلب نميكند. هم ميز دارد و هم گرد و خاك پشم و پنبه كمتر است.
دوره و زمانه عوض شدهاستاد لحافدوز حالا دست از كار كشيده و در برابر من ايستاده و حين حرف زدن گاهي هم كوسنها و لحافها را جابجا ميكند اما سالها نخ و سوزن در دست گرفتن به او آموخته تا با وجود اين حركات اضافه، رشته سخن از دستش خارج نشود.
به عنوان اولين سؤال از وضعيت كار و كاسبي اين شغل سنتي ميپرسم. شغلي كه زماني حسابي براي خودش رونق و برو بيا داشت و حالا اگر لحافدوزهاي دورهگرد يا دكانهاي لحافدوزي ستاره سهيل شدهاند به دليل آن است كه اين شغل كمكم دارد از فهرست مشاغل خط ميخورد و به تاريخ اين سرزمين ميپيوندد.
از اين لحافدوز علت انقراض شغلش را ميپرسم؛اينكه چرا ديگر كمتر لحافدوزان را ميبينيم و چرا لحافهاي گرم و نرم پشمي و پنبهاي كه با سليقه استاد لحاف دوز طرح و نقشهايي زيبا با حركت نخهاي لحافدوزي و سوزن روي تنشان مينشست ديگر اقبالشان را در ميان مردم شهر و محلهمان از دست داده است؟
ميگويد: از وقتي گاز به خانهها آمده ديگر كسي به دنبال لحاف و كرسي نيست. به گفته وي قديمها هم هوا سردتر بود و هم وسيله براي گرم شدن كمتر. به همين خاطر هم مردم مجبور بودند در سرماي زمستان براي گرم شدن به كرسي پناه ببرند و براي برپا كردن بساط كرسي هم داشتن يك لحاف كرسي خوب از واجبات بود. از بخاريهاي نفتي ميگويد؛ والرهايي كه هم خوراك پز بودند و هم وسيلهاي براي گرم كردن خانههاي قديمي اما اين بخاريهاي كوچك چند منظوره كه بايد آبگوشت ظهر را هم ميپختند و جا ميانداختند معلوم بود كه از پس گرم كردن خانههاي حياطدار و بزرگ قديمي بر نميآمدند و به همين خاطر هم در آن دوران حسابي سر لحافدوزها شلوغ بود و بازار كارشان گرم. وقتي از خاطراتش با پدر خدا بيامرزش كه اين مغازه و شغل را برايش به ميراث گذاشته سخن ميگويد، معماي قاب عكس روي ديوار برايم آشكار ميشود؛ اين تصوير پدر و البته استاد، استاد لحاف دوزي است كه امروز از قديمها ميگويد و از حالايي كه شغلش در شرف انقراض است.
ارتباط لحاف و تشك با سبك زندگيشايد در نگاه اول لحاف و تشك به سبك زندگي ربطي نداشته باشد اما اين دو مقوله ارتباطشان همچون ابر و باران است. اين را ميشود در سخنان آقاي محمد مسچي لحاف دوز ديگري كه در يكي از محلههاي سنتيتر شهر هنوز در اين شغل كاسبي ميكند، پيدا كرد. رنگ موهاي اين استاد لحافدوز به رنگ پنبههايي است كه در گوشه مغازهاش در كيسهاي بزرگ انبار كرده است. نفسي تازه ميكند و در پاسخ به اين سؤال كه چرا پنبه لحافهاي چهل تكه زده شده است، ميگويد:«يكي از دلايلي كه اين شغل از رونق افتاده اين است كه در گذشته رفت و آمد مردم زياد بود، خانهها هم بزرگ بود به همين خاطر هم هر خانوادهاي چندين دست رختخواب در خانه داشت تا مواقعي كه مهمانان شب را ميماندند بتوانند با رختخوابي گرم و تميز براي پذيرايي خواب مهمانان پهن كنند و شرط ميزباني را تمام و كمال به جا بياورند. البته خانهها هم بزرگ و جادار بود نه مثل حالا قوطي كبريتي و آپارتماني.»
حالا يا خانههاي كوچك رفت و آمدها را كم كرده يا كم شدن ارتباطات و رفت و آمدها خانهها را كوچك اما به هر حال هر چه باشد سبك و سياق زندگي مردم تغيير كرده و همين تغييرات موجب شده تا كسب و كار لحاف دوزي هم حسابي از رونق بيفتد.
اين استاد لحاف دوز قديمها را خوب به خاطر دارد و خوشي خاطرات آن قديمها را ميتوان از برقي كه در چشمانش بر ميخيزد به خوبي دريافت.
وي تأكيد ميكند:حالا ديگر مردم بيشتر روي تختخواب ميخوابند. ديگر كسي توان و حوصله آن را ندارد كه هر شب يك تشك هفت، هشت كيلويي را پهن كند و فردا صبح دوباره آنرا جمع كند و در كمد ديواري بگذارد. به همين خاطر هم شايد در طول سال دو، سه مورد سفارش لحاف داشته باشيم و روزي چهار، پنج نفر هم ميآيند و ميگويند «لحاف نو و دست نزده داريم، نميخريد؟»
در حالي كه قديمها ما كلي سفارش لحاف داشتيم و يكي از اصليترين اجزاي جهيزيه عروسهاي قديمي لحاف و تشك بود و عروس و دامادي كه به خانه بخت ميرفتند حتماً بايد چند دست رختخواب هم با خود داشتند تا اگر مهماني به خانهشان آمد و خواست شب را آنجا بخوابد، رختخواب كم نياورند.
لحاف دوزيها اما انگار هنوز هم مشتري دارند؛ در بين مصاحبه است كه خانمي با يك تشك دو نفره از در مغازه وارد ميشود و يك جورهايي رشته كلام را از دست ما ميگيرد.
از استاد لحافدوز ميخواهد تا از دل اين تشك دونفره دوتا تشك يك نفره بيرون بياورد. خانم ميانسال پس از سفارش ميرود تا براي تشك دوم پارچه بياورد و من تلاش ميكنم تا سر و ته كلاممان را به هم گره بزنم به همين خاطر هم از ميزان مشتريانش ميپرسم و او ميگويد: «بيشتر افراد قديمي كه هنوز هم تشكهاي پنبهاي دارند گاهي وقتها ميآيند تا تشكشان را حلاجي كنيم. ولي براي لحاف سالي دو سه تا مشتري بيشتر نداريم.»
وقتي از او درباره هزينه دوختن لحاف و تشك در دوران كودكياش ميپرسم درست به خاطر ندارد اما ميگويد: قبل از انقلاب براي دوخت يك لحاف 150 تومان دستمزد ميگرفتيم كه بعد از انقلاب اين دستمزد به 300 تا 400 تومان هم رسيد.
اين پيرمرد دل زنده درباره قديم ميگويد؛ همان روزهايي كه در هر كوچه پس كوچهاي در همين محله ما چند لحاف دوز دوره گرد چوب حلاجي شان را روي دوش ميانداختند و با دوچرخه يا پياده فرياد ميكشيدند «لحاف دوزيه» و مردم هم گاهي براي بردن حلاج به خانه شان بايد نوبت ميگرفتند تا بتوانند پنبه تشكهايشان را بزنند و لحاف گرم و نرمي داشته باشند.
43 سال است لحافدوزي ميكنمبازار كساد و شغلي در حال انقراض؛ حالا چه چيزي موجب شده است تا آقاي مسچي يا آقاي جوراستي اين شغل را رها نكنند و تغيير شغل ندهند، سؤالي است كه آنها برايش پاسخي مشترك دارند؛ اين شغل پدري شان است و كار ديگري بلد نيستند. آقاي جوراستي ميگويد: ما سه نسل است كه اين شغل و حرفه را حفظ كرديم. الان 43 سال است كه شغل من همين لحاف دوزي است و طبيعتاً نميتوانم اين كار را رها كنم و به شغل ديگري روي بياورم.
در گوشه و كنار دكان تعداد كمي لحاف و بالشت پشم شيشه نظرم را جلب ميكند، از او ميپرسم «اين تشك و بالشتها نشانهاي از تسليم و تغيير شغل نيست؟» ميگويد:«همين چند تا دانه است آن هم به خاطر اينكه مردم ميخواهند اما نه، من نميخواهم شغلم را تغيير دهم. بالاخره كساني پيدا ميشوند كه دلشان بخواهد زير لحاف پنبهاي و پشمي خاطرات قديم را زنده كنند. از طرفي معتقدم چنين شغلهايي با دنيايي از سنت و ميراث معنوي گره خورده است و بايد حفظ شود.»