
اين روزها بحث در مورد مذاكرات هستهاي و توافق نهايي بسيار شده كه البته بالا گرفتن بحثها هم دليل روشني دارد كه مربوط ميشود به مهلت زماني براي رسيدن به توافق نهايي. حداقل چيزي كه مشخص شده اين است كه همه طرفهاي مذاكره حداقل در دو موضوع اتفاق نظر دارند. موضوع اول در مورد تمديد توافق ژنو است كه بعد دو بار توافق حالا همه طرفها قبول دارند كه تمديد سومي در كار نيست. موضوع دوم به ماهيت توافق نهايي مربوط ميشود و آن در تمايز بين توافق خوب و بد است. هيچ طرفي توافق بد را بر بيتوافقي ترجيح نميدهد و تنها گزينه مورد قبول در رسيدن به توافق خوب است. حالا مسئله اين است كه چه توافقي خوب يا بد است و براي تشخيص اين موضوع چه معيارهايي لازم است تا آنكه بتوان انتظار و قضاوتي از توافق نهايي را داشت.
توافق خوب و بد
اين اصلي درست است كه نميتوان معيار و خط مرز مشخصي بين توافق خوب و بد تعيين كرد؛ چراكه بنابر اوضاع و شرايط، هر توافقي ميتواند خوب يا بد باشد و حتي در شرايطي خاص، يك توافق بد ميتواند با توجه به پيامدها و چشمانداز آينده به نتايج خوبي در درازمدت ختم بشود. با وجود اين، وقتي كه بحث در سطح كلان و ملي باشد توجه به منافع ملي معياري اساسي و قابل قبول براي تعيين خوب يا بد بودن يك توافق است. به عبارت ديگر، توافقي خوب است كه ضامن حفظ منافع ملي خوب باشد و در صورت عدم رعايت منافع ملي بد. ايران برنامه تمام و كمال هستهاي را از موارد اساسي منافع ملي خود ميداند كه با توجه به كاربرد اين برنامه در توسعه بلندمدت علمي- اقتصادي كشور، بدون شك ديدگاه درستي است. بنابراين، توافق نهايي در مذاكرات هستهاي در صورتي يك توافق خوب خواهد بود كه برنامه هستهاي ايران را به رسميت شناخته و ادامه فعاليت كلان آن را تضمين كند. معيار ديگر در مفاد توافق نهايي است كه دربردارنده چه نوع عباراتي باشد. اينكه جزئيات توافق نهايي چگونه باشند در مذاكرات معلوم ميشود اما يك نكته روشن است و آن اينكه توافق نهايي در صورتي خوب است كه دربردارنده عباراتي روشن، صريح و غيرقابل تفسير و تأويل باشد. عبارات كلي و مبهم ميتواند راه هر تفسيري براي اعمال اراده سياسي يك طرف را باز كند تا از زير بار تعهدات مندرج در توافق شانه خالي كند. عنصر سوم در خصوص توافق نهايي فعلي اهميت خاصي دارد كه عبارت است از عنصر زمان. فرض بر اين گذاشته شده كه توافق نهايي در مذاكرات فعلي بر اساس بازه زماني به دست ميآيد كه حالا هر طرف پيشنهاد مورد نظر خود را از اين بازه مطرح ميكند. اين بحثي قابل طرح و جدي است كه اصل طرح بازه در مذاكرات و در نظر گرفتن آن براي توافق نهايي تا چه ميزان موجه است اما جداي از اين، مسئله مهم ديگر در طول اين بازه زماني و نتايجي است كه از آن به دست ميآيد، بهخصوص اينكه تقسيمبندي فعلي به مراحل توافقات كلي و جزئي مطرح است و اين موضوع بر تصور روشن از بازه زماني تأثير ميگذارد.
تجربه گذشته
همين مختصر نشان ميدهد كه معيارهايي اصولي براي تفكيك توافق خوب از بد وجود دارند كه تنها در بحث نظري طرح نميشوند بلكه برآمده از تجربه گذشته نيز هستند. تجربه در سابقه بيش از يك دهه همين مذاكرات مؤيد توجه به اين معيارهاست و يك نمونه روشن توافقي است كه بين ايران و گروه سه نفره يا تروئيكاي اروپايي در اكتبر 2003 به دست آمد. ايران بر اساس آن توافق سه تعهد اصلي خود شامل تعليق داوطلبانه غنيسازي، امضاي پروتكل الحاقي و ارائه اظهارنامه هستهاي به آژانس بينالمللي انرژي اتمي را انجام داد. در مقابل، طرف غربي نه تنها به سه تعهد اصلي خود در مورد كمك به توسعه فعاليت صلحآميز هستهاي ايران، اقدام در جهت عاري شدن خاورميانه از سلاحهاي هستهاي و محدود كردن برنامه هستهاي رژيم صهيونيستي و بسته شدن پرونده هستهاي ايران در آژانس بينالمللي انرژي اتمي كاري نكرد بلكه تعليق داوطلبانه را به عنوان تعهد الزامي تفسير كرد تا از اين تفسير براي فشار بر ايران استفاده كند. يكي از بندهاي همين توافق ژنو مربوط ميشود به تعهد امريكا درباره تحريم جديد عليه ايران اما اين كشور در عمل و بعد توافق ژنو بر فهرست تحريمهاي خود افزود به اين توجيه كه متعهد به تحريم جديد نشده و عملش بر مبناي تحريمهاي گذشته است. توجيه امريكا به دليل تفسيري خاص از اصطلاح اعمال، imposing، است كه هم در مورد تحريمهاي قبل و هم وضع تحريم جديد قابل تفسير است. در هر صورت، تجربه روند مذاكرات نشان ميدهد كه تقسيمبندي به توافق كلي و جزئي از يك سو راه را براي عبارات كلي و مبهم باز ميكند كه هر طرف ميتواند تفسير خاص خود را داشته باشد و از سوي ديگر، تضميني بر پايبندي به تعهدات نيست؛ بنابر تجربه گذشته، غرب تعهدات واضح و روشن خود را نقض كرده تا چه برسد به تعهدات كلي و مبهم. حال اگر عنصر زمان به اين مجموعه اضافه شود پيچيدگي قضيه بيشتر هم ميشود چنان كه در توافقنامههاي بينالمللي ديده شد.
قرارداد در فرسايش زمان
دو نمونه از تأثير فرسايش زمان در توافقنامههاي بينالمللي را ميتوان در بحرانهاي فعلي ديد. شوروي و غرب در نوامبر 1990 توافقنامهاي به نام قرارداد نيروهاي متعارف در اروپا، KSE، امضا كردند تا محدوديتهاي نظامي براي كشورهاي اروپايي عضو در نظر گرفته شود. اكنون اروپا به واسطه اوكراين درگير شديدترين بحران نظامي بعد جنگ سرد شده؛ چراكه آن قرارداد دچار فرسايش زمان شد و نتوانست مانعي براي وضعيت موجود بشود. غرب بنابر آن قرارداد در مقابل روسيه متعهد به كنترل توان نظامي و عدم گسترش ناتو به شرق شده بود اما بعد يك دهه نه تنها با برنامه استقرار سپر دفاع موشكي در اروپاي شرقي مفاد قرارداد را نقض كرد بلكه با گسترش ناتو به مرزهاي روسيه در عمل امنيت مرزهاي روسيه را تهديد كرد. تحولات اوكراين در يك سال اخير روسيه را متقاعد كرده كه اين روند غرب به مرحله حادي رسيده و بايد به هر نحو از امنيت ملي خود دفاع كند. در واقع، غرب با KSE قصد برطرف كردن مانعي به نام شوروي داشت و ديگر حاضر نشد تا مراحل بعدي قرارداد براي همكاري نظامي با روسيه را ادامه دهد و با نقض تعهدات خود كارد به استخوان روسيه رسيد. نمونه ديگر پيمان اسلو است كه در 13 سپتامبر 1993 بين ياسر عرفات، اسحاق رابين و بيل كلينتون امضا شد و قرار بود تا طي پنج سال نهايي بشود اما هيچگاه به آخر كار خود نرسيد. هر چند كه رژيمصهيونيستي طبق اين قرارداد از غزه عقبنشيني كرد اما هيچگاه حاضر به عقبنشيني از كرانه باختري نشد و تكليف مسائلي چون وضعيت قدس، آوارگان فلسطيني، مرزها و... هم هيچگاه معلوم نشد. نمونههاي ديگري از اين دست هم هست كه نشان از رويه كلي غرب در نحوه تنظيم و اجراي توافقات را دارد. در واقع، غرب در اين رويه، نخست با يك قرارداد يا توافق سعي در حل مشكل خود دارد كه در اين نمونهها، غرب سعي داشت تا با KSE مشكل خود را براي تنظيمات امنيتي بعد جنگ سرد و با پيمان اسلو مشكل صلح بين رژيم صهيونيستي و طرف فلسطيني را حل كند. فرايند زماني براي اجراي مفاد قرارداد در عمل تبديل شد به فرايند فرسايشي اصل قرارداد و توافق انجام شده كه در نهايت شعله بحران و جنگ را در اوكراين برافروخته و از پيمان اسلو هم جز يك نام چيزي نمانده است.
اكنون بايد ديد كه عنصر زمان در مذاكرات هستهاي ميتواند چه وضعيتي داشته باشد و نقش آن در توافق نهايي چه تأثيري خواهد داشت. محول كردن بخشهايي از توافق به اين عنصر خطر فرسايش اصل قرارداد را پيش ميكشد و ميتواند توافق هستهاي را دچار همان سرنوشتي كند كه بر سر KSE و پيمان اسلو آمد. اين نتيجهاي نيست كه تضمينكننده منافع ملي ايران باشد و تنها به طرف غربي اين فرصت را ميدهد تا از زير بار تعهدات خود شانه خالي كند همچنان كه پيش از اين و در مورد پيمان سعدآباد و همين توافق ژنو ديده شد. بنابراين، در صورتي ميتوان توافق نهايي را يك توافق خوب ناميد كه مفاد واضح، شفاف و غيرقابل تفسير آن در معرض فرسايش زمان قرار نگيرد. توافق نهايي در واقعيت امر، حق دستيابي ايران به برنامه هستهاي صلحآميز را تضمين كند. در غير اين صورت، توافق نهايي گرهي از مشكل طرفهاي مذاكره باز نميكند و گذر زمان چنان اصل توافق را دچار فرسايش ميكند كه اجراي مفاد آن ديگر ارزش خود را از دست داده و اصل مسئله همچنان به قوت خود باقيمانده جز اينكه مشكلات بيشتري را بر مشكلات قبلي افزوده است. بنابراين، بايد به دور از هرگونه خوشبيني يا بدبيني غيرواقعبينانه به جريان مذاكرات و توافقات حاصل از آن توجه داشت تا آنكه بعد يك دهه باز مجالي براي مجادلاتي ديگر ايجاد نشود.