کد خبر: 700424
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۰۷ بهمن ۱۳۹۳ - ۱۲:۲۱
اين 8 تصوير به ما هشدار مي‌دهد
يك سال پيش همين روزها شب عروسي نوه عمه همه خانم‌هاي فاميل تصميم گرفتيم از عكاس عروس و داماد هم بخواهيم چند عكس آتليه‌اي و به اصطلاح، حرفه‌اي از ما بگيرد.

ربابه زينال

 

قاب اول:

يك سال پيش همين روزها شب عروسي نوه عمه همه خانم‌هاي فاميل تصميم گرفتيم از عكاس عروس و داماد هم بخواهيم چند عكس آتليه‌اي و به اصطلاح، حرفه‌اي از ما بگيرد. بماند اينكه ما آن شب تا توانستيم با موبايل، تبلت و دوربين‌هاي شخصي‌مان عكس تك نفره و دسته‌جمعي در هر فيگور و ژستي گرفتيم اما باز هم انگار دلمان مي‌خواست چند عكس حرفه‌اي‌تر داشته باشيم! تازه وقتي ما تصميم گرفتيم گوشه‌اي از سالن را براي عكس انداختن انتخاب كنيم مادر، خواهرها و خواهرزاده‌هاي داماد، مادر عروس و اقوام درجه يك دوطرف هم يكدفعه تصميم گرفتند به جمع ما اضافه شوند و آنها هم عكس بگيرند. خوب يادم هست در آن شلوغي عروسي بساط عكس گرفتن گرم بود و آنقدر حرص عكس انداختن داشتيم كه اصلاً حواسمان نبود در مقابل موبايل يا دوربين چه كسي ايستاده‌ايم و لبخند مي‌زنيم!مراسم جشن در تالار با همه خوشي‌ها، شلوغي‌ها و دردسرهايش گذشت و برخلاف همه عروسي‌هايي كه تا آن روز رفته بوديم مهمان‌هاي دو طرف رأس ساعت 10 سالن را ترك كردند و ما در شوك اين همه قانونمداري فاميل بوديم كه يكدفعه ديديم خواهر آقاي داماد همه اقوام دور و نزديك را به مراسم آخر شب داخل پاركينگ با مخلفات دعوت مي‌كند! جمع از همه جا بي‌خبرها كم نبودند؛ كساني كه مثل ما به خاطر رسم عروس‌كشون تصميم گرفته بودند ماشين عروس را تا خانه بخت بدرقه كنند و به محض ورود متوجه شده بودند مراسم آخر شب يعني چه! از حرف و حديث‌هايي كه تا چند ماه بعد و تا همين مراسم سالگرد ادامه داشت مي‌شد فهميد كه فلان خانم و فلان آقا هم انگار گل جمع شبانه بوده‌اند. اوج هنرنمايي عروس و داماد آن شب اين بود كه مادر عروس به هر كدام از مهمان‌هاي خانم يك عدد عكس جيبي آتليه‌اي عروس و داماد را هديه مي‌داد! با اينكه مشخص بود هر خانم آن شب اين عكس را به منزل مي‌برد و ممكن است همسرش يا پسر بالغش عكس يك نامحرم را ببيند اما همه براي گرفتن اين عكس سر و دست مي‌شكستند و بعضي‌ها به يك عدد هم قانع نبودند. تقريباً يك سال از شب عروسي گذشته بود و ما تازه فهميده بوديم در اين مدت فراموش كرده‌ايم برويم و عكس هايي را كه آن شب عكاس آتليه از ما گرفته بود، تحويل بگيريم. وقتي مهشيد زنگ زد و گفت كه قرار است مراسم سالگرد ازدواجش را آخر هفته آينده بگيرند تازه متوجه شديم يك سال چقدر زود گذشت و ما از عكس‌ها غافل مانده بوديم.

قاب دوم:

از روي همان عكس يادگاري و تبليغي شب عروسي توانستيم آدرس آتليه را پيدا كنيم؛ آتليه‌اي كه بعدها فهميديم همه دبدبه و كبكبه‌اش را مديون عكس‌هاي گرانقيمت و شش فضاي مختلفي است كه در يك آپارتمان پنج طبقه جاي داده و از همه مهم‌تر باغي كه در پشت بام ايجاد كرده است! همان لحظه اول ورود به آتليه فضاي حاكم، سنگين بود آنقدر سنگين كه نفس كشيدن را براي خانم‌هاي محجبه‌اي مثل ما سخت كرده بود. ديوارهاي آتليه پر بود از عكس بزرگ مردها با سايزها و ژست‌هاي متفاوت؛ عكس‌هايي از جنس اكرليك، سراميك، كاغذ ديواري، پرده كركره و نئوپان چراغي. همان لحظه ورود خاله‌ها و دخترخاله‌ها مدام به هم مي‌گفتند: «عجب كاري كرديما؟ اينجا جاي ما نيست!» ديگري مي‌گفت: «ما كه خودمون دوربين داشتيم اين همه عكس گرفتيم اين ديگه چه كاري بود كه گفتيم عكاس بيايد و عكس بگيرد؟»، دختر خاله كوچك‌تر هم با نگراني گفت: «از كجا معلوم عكس ما الان روي كدام يك از سيستم‌ها باشد!» گفتن اين جمله كافي بود تا ما چشمانمان را باز كنيم و بهتر فضاي آتليه را ببينيم، حق داشت نگران باشد چون نه تنها خانم‌ها، كارمندهاي مسئوليت‌پذيري نبودند بلكه بسياري از كارهاي فتوشاپي و ويرايش عكس‌ها را مردها انجام مي‌دادند.

يعني ما در همان اول ورود متوجه شديم بدون آنكه خودمان مطلع باشيم عكس ما را يك مرد ديده، ويرايش كرده و. . . همه اينها تنها بخشي از نگراني ما بود، خنده‌ها، خوش و بش‌هاي مختلط، شوخي‌ها‌، بي‌حجابي زنان و بدرفتاري با مراجعين محجبه از جمله رفتارهاي آزاردهنده ديگر اين كارمندان بود.

قاب سوم:با كلي كلنجار رفتن بالاخره تصميم گرفتم خودم پيشمرگ شوم و از يكي از خانم‌هاي بخش اطلاعات بخواهم كه كمكمان كند. با كلي پشت چشم نازك كردن و متعجب نگاه كردن به جمع خانم‌هاي چادري،‌ نام عروس يا داماد را پرسيد و بعد از جست و جو كردن گفت: «بريد پيش آقاي مغني عكس‌هاي شما روي سيستم ايشونه!». چي؟! عكس‌هاي ما؟ روي سيستم آقاي. . . ؟! ديگه هيچ چيز نمي‌فهميديم و تنها راهي كه به ذهنمان رسيد اين بود كه برويم عكس‌ها را همراه با فايل اصلي از روي سيستم اين آقا تحويل بگيريم و سريع از آتليه خارج شويم. نكته اينجا بود كه آقاي مغني و ساير همكاران مرد در آن لحظه سرشان شلوغ بود.

با يك قدم زدن ساده در فضاي آتليه متوجه شدم كه هر عروس و دامادي براي اينكه از كيفيت عكس‌ها مطمئن شوند از عكاس‌ها نمونه كار مي‌خواهند و آنها هم بهترين راه را ‌نشان دادن عكس‌هاي ساير عروس و دامادها مي‌بينند. در اين آتليه هر مراجع جديدي حق داشت فقط يكبار فايل عكس‌هاي نامحدود از چندين مشتري قبلي را ببيند و از بين همه عكس‌ها چند عكس را انتخاب و كپي كند چون مثلاً از فضا يا ژست عكس خوشش آمده است. به همين راحتي تصاوير مهم‌ترين و خصوصي‌ترين روز زندگي يك زوج در معرض ديد ساير مشتريان قرار مي‌گيرد آن هم صرفاً براي كسب درآمد بيشتر!

قاب چهارم:

در گير و دار صحبت كردن و بيان نگراني‌هايمان بوديم كه ديديم از گوشه ديگر آتليه صداي خانمي بلند شد. خانم جوان كه از صحبت‌هايش مي‌شد فهميد تازه عروس و از مشتريان آتليه بوده قاب عكس بزرگي را كه پشتش به ما بود در دست گرفته، رو به روي يكي از مردهاي كارمند ايستاده و با صداي بلند مي‌گفت: «من اين عكس رو سفارش دادم؟ اين حتي قاب مورد نظر منم نيست چه برسه به عكسم؟نه آقا من اين عكس رو نمي‌برم و تا درست نشه پام رو از اينجا بيرون نميذارم». مدير آتليه كه ديد بحث بالا گرفته به قصد ميانجيگري وارد شد بعد از آقاي مدير نوبت به عكاس، اديتور عكس‌هاي خانم و ساير كارمندان مرد آتليه رسيد كه از قضا همه مرد بودند. ما هم كه كنجكاو بوديم لحظه‌اي مكث كرديم تا ببينيم ماجرا به كجا مي‌رسد.

خانم مشتري همچنان معترض سر آقاي مدير، عكاس و اديتور داد مي‌زد و مدام قاب عكس را به آنها نشان مي‌داد. براي همه مراجعين تا آن لحظه اين سؤال پيش آمده بود كه مگر عكس چطور شده كه اين خانم آنقدر مصرانه معترض است! در نهايت آقاي مدير قاب عكس را از خانم گرفت و از او خواست كه به اتاق مديريت بروند تا مزاحم ساير مراجعين نشوند.

در حين اين آرام‌سازي و هدايت خانم قاب عكس بالاخره رو به مراجعين چرخيد و همه ديدند كه يك خانم در لباس نيمه برهنه عروسي فيگور برهنه‌تري گرفته بود و... اگرچه بقيه اصلاً از ديدن عكس تعجب نكردند (انگار ديدن اين نوع عكس‌ها حتي براي مردهاي كارمند هم عادي بود) اما جمع ما همه از شدت تعجب فرياد كشيدند. مدام ذهن درگير اين فكر بود كه اين خانم چطور قبول كرده بود در مقابل يك عكاس آقا چنان ژستي بگيرد؟ چطور خودش درخواست داده بود اين تصوير بزرگ و قاب شود؟ حالا با چه رويي اين قاب را مدام از اين سر آتليه به آن سر مي‌برد و اعتراض مي‌كرد؟ آقاي داماد چه فكري كرده كه اين روند را پذيرفته بود؟

قاب پنجم:

اگرچه قاب عكس جنجالي از سالن رفت و با همين حركت بسياري از عروس و دامادها‌ آتليه را ترك كردند و مي‌شد فهميد كه از آمدن هم پشيمان شده بودند اما مدير سالن براي آنكه به عروس معترض دلداري بدهد كار را بدتر كرد! مدير عروس را پيش چشم همه مراجعان به بخش ديگري از سالن كه تعداد زيادي عكس قاب شده شكيل روي هم قرار داشت برد و از چند نفر مرد خواست كه در نشان دادن قاب‌ها به خانم كمكش كنند و اين اوج فاجعه بود!در يك چشم برهم زدن و فقط براي راضي كردن مشتري معترض مدير حاضر شد تمام عكس‌هاي ساير عروس‌ها را با فيگورها و لباس‌هايي به مراتب افتضاح‌تر، پيش چشم مردهاي ديگر نشان دهد!ماجرا به اينجا ختم نشد چون از قضا يكي از عكس‌ها متعلق به عروسي بود كه شوهرش همان لحظه براي تحويل قاب اتاق خواب آمده بود و با ديدن اين صحنه آشفته شد، سمت مدير رفت و با فحش‌ها ركيك و چند مشت از خجالت آقاي مدير درآمد. داماد معترض مدام داد مي‌زد و ناسزا مي‌گفت:مدير هم كه نمي‌دانست چطور از اين دردسر خلاص شود رفتن را بر ماندن ترجيح داد. آقاي داماد از اين سر آتليه به آن سمت مي‌رفت، داد مي‌كشيد و مي‌گفت: «چرا كسي به من نگفته بود كه قرار است يك مرد عكس زنم را ببيند و قاب كند؟» يكي از خانم‌ها براي آرام كردن شرايط جلو رفت و به آقاي داماد گفت «مگه شما عكاستون مرد نبود؟» داماد هم با صورت قرمز شده گفت: «بله اما من نمي‌خواستم. شما اومدي با من صحبتي كردي و گفتي يك عكاس آقا كه مشكل خاصي نداره من هم قبول كردم اما نمي‌دونستم همه كارهاي عكس، آلبوم و قاب‌ها را مرد انجام ميده!» خانم هم نمي‌خواست كم بياره گفت: «آقا چه فرقي مي‌كند؟ همانقدر كه عكاس مرد نامحرم است بقيه هم نامحرم هستند اگر شما با اين موضوع مخالفت نكرديد پس طبيعي است كه ما فكر كنيم براي شما مهم نيست يك مرد كارهايتان را انجام دهد.» همين يك جمله كافي بود تا مرد سكوت اختيار كند و با بغض در گلو از آتليه بيرون برود. وقتي فكر كردم ديدم خانم كارمند واقعاً حرف منطقي زد اگر كسي برايش مهم نيست كه عكاسي كه بايد چند ساعت صرف دستور دادن، حالت دادن به دست و سر عروس كند مرد باشد پس مطمئناً برايش فرقي نمي‌كند مرد ديگري همسرش را ببيند.

قاب ششم:

«مراجعين آقاي مغني كيا بودند بگو بروند»؛ اين صداي مدير داخلي آتليه بود كه بعد از اين‌همه درگيري ‌ما را به خودمان آورد. همه با شنيدن اسم آقاي مغني از شدت خجالت قرمز شديم اما چاره‌اي نبود تصميم گرفتيم صورتمان را كاملاً بپوشانيم، برويم عكس‌ها را بگيريم و با سرعت از آتليه خارج شويم.

آقاي مغني جواني كه سن و سالش كمتر از 30 بود با ديدن چند نفر خانم چادري متعجب شد وقتي اسامي را پرسيد و فايل عكس‌ها را باز كرد با ولع بيشتري عكس‌ها را نگاه كرد انگار كه كنجكاوي‌اش او را وادار مي‌كرد كه بيشتر روي عكس‌ها دقت كند تا بفهمد هر عكس متعلق به كداميك از ما است. به هر بهانه‌اي تلاش مي‌كرد عكس‌ها را روي نمايشگر نگه دارد تا عكس‌العمل ما را ببيند حتي يكبار هم پيشنهاد كرد هركس مي‌خواهد عكسش را بيشتر تغيير بدهم بگويد، ولي بازهم تيرش به سنگ خورد چون ما گفتيم كه فقط آمده‌ايم عكس‌ها را بگيريم و كار ديگري نداريم. مغني وقتي مقاومت ما را ديد سريع از عكس‌ها چاپ گرفت، پاكت عكس‌ها را با عصبانيت سمت ما گرفت و گفت «اينم عكس‌هاي شما به سلامت.»

قاب هفتم:

موقع خروج تصميم گرفتيم از خانم مدير داخلي فايل اصلي عكس‌ها را تحويل بگيريم. طبق معمول هميشه من پيشمرگ شدم و رفتم جلو، با كلي كلنجار رفتن بالاخره گفتم: «ببخشيد خانم ما فايل عكس‌هامون رو مي‌خوايم اگه ممكنه از روي سيستم پاك كنيد و به ما تحويل بدين». خانم مدير اخمي به صورت انداخت و با ابروهاي در هم كشيده گفت: «نه خير! نمي‌شود.» من با قيافه حق به جانب گفتم: «چرا؟ مگه عكس‌هاي ما نيست؟ پس فايلش رو مي‌خوايم.» خانم مدير اين بار با لحن جدي‌تر و صداي بلندتر گفت: «اگه عكس‌هاي خودتون بود با دوربين خودتون مي‌گرفتيد اگر با دوربين عكاس ما گرفتيد يعني الان مال ما است و ما هم به شما نمي‌ديم.» هيچ وقت مثل آن روز در عمرم تا اين اندازه قانع نشده بودم. خانم مدير به همين چند جمله اكتفا نكرد و پاكت عكس‌ها را از دستم گرفت و با يك نگاه حق به جانب گفت«ضمناً شما حق نداري عكس بقيه خانم‌ها رو هم ببري.» خانم مدير همه عكس‌ها را از پاكت درآورد و با تطبيق دادن عكس‌ها را به تك‌تك خانم‌ها داد و بعد با گفتن يك «خوش اومديد به سلامت» كشدار ما را به سمت در خروجي هل داد.

قاب هشتم:

ماجراي آتليه به اينجا ختم نشد چون ما همچنان از بودن فايل‌ها در آتليه آن هم در سيستم يك آقا نگران بوديم. بساط سرزنش، خودزني و هزار بد و بيراه گفتن تا رسيدن به خانه گرم بود. هركس خودش و ديگري را سرزنش مي‌كرد اما همه بالاتفاق از اين كار پشيمان بودند چون مي‌دانستند عكس‌ها در آن آتليه هيچ امنيتي ندارد و هر لحظه ممكن است عكس ما روي يك سيستم ديگر كپي شود يا براي جلب نظر يك مشتري ديگر نشان داده شود. اگرچه همه اتفاق‌هاي آن روز و آتليه رفتن باعث شد همه از انتخاب اين نوع عكاس پشيمان شويم اما ماجراهاي حاشيه‌اي شب عروسي مهشيد به آتليه ختم نشد چون بعدأ با شكستن موبايل خاله و ويروس گرفتن تبلت دختر خاله هم ما مجبور شديم با ترس و لرز اين موبايل و تبلت را براي تعمير ببريم و هنوز هم مطمئن نيستيم كه واقعاً عكس‌هاي شب عروسي فقط پيش خودمان است يا موبايل فروش، عكاس و تعميرات كامپيوتري آن را كپي كرده‌اند يا نه؟! بماند از اينكه بعد از آن شب به خانه هر فاميل كه مي‌رفتيم، فاميل دور و نزديك، ساكن تهران يا شهرستان عكس مهشيد در اتاق همه وجود داشت. همان عكسي كه عروس و داماد در آتليه گرفته بودند و آخر شب عروسي به بهانه يادگاري به همه مهمان‌ها دادند در خانه همه پيدا مي‌شد و همه اعضاي فاميل اين عكس را حتي به دوستانشان هم نشان داده بودند!

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
مهدی
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۲۰:۵۹ - ۱۳۹۳/۱۱/۱۱
2
0
خود کرده را تدبیر نیست
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها