سال 1357براي محمدرضا پهلوي و اطرافيانش، سال دست يازيدن به تمامي حربهها، براي ماندن بود. رژيم شاه درپي مشاهده خيزش بزرگ و انبوه مردم، انواع ترفندها را آزمون كرد تا به حيات خويش تداوم بخشد و بتواند از گردابي كه درآن گرفتار آمده رهايي بخشد. از «آشتي ملي» تا «دولت نظامي» و نهايتاً روي آوردن به دوستان خويش در «جبهه ملي ايران!» از جمله رويكردهايي كه در آن روزگار از سوي دربار و به طور مشخص فرح پهلوي دنبال ميشد، تلاش پيگير براي نايبالسلطنگي رضا پهلوي فرزند شاه مخلوع وتشكيل شوراي سلطنت تا فرارسيدن موعد براي آغاز سلطنتِ وليعهد بود. درباره اين رويكرد، نكاتي فراوان در لابهلاي برخي كتب خاطره وتحليل ميتوان يافت كه يكي از مهمترين مصاديق آن، نكاتي است كه محمدحسنين هيكل روزنامهنگار شهير مصري دركتاب «ايران روايتي كه ناگفته ماند» آورده است. آنچه در اين نوشتار مبنا و مستند ما براي بازخواني اين ماجرا قرار گرفته، اشارات هيكل در كتاب مزبور است كه از طريق مراجعه به اسناد و افراد مطلع به كف آورده است.
روزهاي اوجگيري بحران براي شاه
تحليل حال و قالِ محمدرضا پهلوي در روزهاي اوجگيري انقلاب در سال 1357، در چهاردهمين فصل از كتاب هيكل جاي گرفته است. وي در آغاز اين فصل روزگاري را يادآوري ميكند كه شاه، ناتوان و سرخورده صداي انقلاب مردم را شنيده و در عين حال جوياي چاره گشته بود: «مدت زيادي به طول انجاميد تا شاه و اطرافيانش تغيير جوي را كه تقريباً براي همه آشكار بود، درك كنند. اولين نشانهاي كه حاكي از احساس ايجاد بعضي تغييرات در جريان امور از سوي شاه بود، در پايان ژوئيه 1977 به چشم ميخورد. در آن موقع او جمشيد آموزگار، رهبر يكي از دو جناح حزب رستاخيز، تنها حزب سياسي موجود در كشور را به عنوان نخستوزير جديد منصوب كرد. اميرعباس هويدا خلف آموزگار بهطور بيسابقهاي به مدت 12 سال اين پست را در اختيار داشت. هنگام حرف زدن با او انسان احساس ميكرد وي يك مرد كاملاً آراسته، باادب، خوشلباس و يك ديپلمات قديمي است. وقتي هويدا درباره طرح سخن ميگفت معلوم بود حقايق و ارقامي در دست دارد، اما به همان نسبت مشخص بود او يك سياستمدار نيست. نميدانست مفهوم طرح از زبان مردم يعني چه يا كمتر ميدانست در كشور چه ميگذرد. حتي بهترين بوروكرات نميتوانست با به قدرت رساندن خود بهسادگي تبديل به يك سياستمدار شود... آموزگار نشان داد مغز سازماندهندهاي دارد و ميتواند به امور كشور تا اندازهاي نظم دهد، اما به نظر ميرسيد چندان هم از خلف خود هويدا سياستمدارتر نيست. جابهجايي در رأس نتوانست براي بهبود اوضاع كاري انجام دهد، تظاهرات ادامه داشت و در ارتش ناآراميهايي به چشم ميخورد. اعلاميههاي آيتالله خميني همه جا پخش ميشد و او اكنون خواهان تشكيل «كميتهها» شده بود. «بگذاريد هر مسجد تبديل به يك كميته براي انقلاب شود.» آيتالله به اين دليل اين درخواست را كرد كه پليس و ساواك قادر نبودند در مساجد رخنه كنند. با وجود اين، مشكل ميشد تحول مذكور را تحليل كرد، يك نوع احساس خطر به چشم ميخورد، اما خطري كه تعريف كردنش سخت بود و مقابله با آن سختتر. اما در حقيقت به نظر ميرسيد تقريباً هر كسي براي آنچه كه بايد انجام بگيرد، انديشه مخصوص به خودش را ارائه ميداد. در داخل كاخ سه شخصيت اصلي وجود داشت: شاه، ملكه و ژنرال افشار. در خارج از كاخ چهرههاي بانفوذي مثل اشرف، اردشير زاهدي، سفير شاه در واشنگتن و بسياري از سياستمداران و بازرگانان به چشم ميخوردند كه براي رژيم خوب عمل كرده بودند». (1)
فرح پهلوي و انديشه منجيگري!
همان گونه كه اشارت رفت، در آن روزگاران در دربار، افراد متعددي در انديشه منجيگري براي سلطنت بودند كه فرح پهلوي در زمره شاخصترين آنها بود. او در اين راه، با چالشهايي مواجه گشت كه گاه او را تا مرز متاركه با شاه پيش برد، چيزي كه او تا هماينك جسارت سخن گفتن از آن را نيافته است. چنانكه حسنين هيكل گويد: «شهبانو فرح براي به كرسي نشاندن نظر خود از موقعيت خوبي برخوردار بود. او بهطور منظم اعضاي خانوادهاش را ميديد و دايرهاي از دوستان خود را گرد آورده بود. افراد بسياري چون مقامات قضايي و حتي ژنرالهاي ارتش و ساواك احساس ميكردند اگر نقطه نظرهايشان را به فرح بگويند شانس بيشتري دارند كه به آنها گوش دهد تا اينكه مستقيماً آنها را براي شاه مطرح كنند. خود شاه تقريباً تا آن موقع كاملاً علاقهاش را براي جواب دادن به اين چيزها از دست داده بود. شكلهاي زيادي از سكوت در اين مرد عقدهاي و دمدميمزاج به چشم ميخورد. سكوت يك تكنوكرات مرموز كه به حرفها گوش ميداد، اما تنها براي دستور دادن صحبت ميكرد، سكوت يك پدر ماليخوليايي مردم خود كه تنها دنيا و امور آن را به ديده سراب مينگريست و اكنون سكوت عاجزانه مردي كه در دام افتاده و گيج شده بود. شاه ساعتها پشت پنجرههاي دفترش ميايستاد و در حالي كه به بيرون خيره ميشد به آنهايي كه با او سخن ميگفتند بيشتر زير لب و با غرولند پاسخ ميداد تا با كلمات. امكان نداشت بتوان گفت به آنچه كه گفته شده است توجه ميكند يا نه و نيز غيرممكن بود بتوان براي پي بردن به آنچه كه در ذهن او ميگذرد، كليدي به دست آورد. از طرف ديگر، شهبانو به ضرورت حفظ تخت سلطنت براي پسرش وليعهد بيش از شاه فكر ميكرد. او يك زن مغرور بود. گاهي اوقات كه از دست پيمانشكنيهاي ناگهاني و مداوم شوهرش خشمگين ميشد، به فكر ميافتاد تا او را ترك كند، چنانكه يك بار ديگر در محل تبعيدشان در مكزيك چنين فكري به مغزش خطور كرد. او خوب ميدانست ازدواجش با شاه يك وصلت عاشقانه نبود. يك بار در حالت عصبانيت و تلخي به جعفر شريفامامي گفت: «من تنها براي اينكه حامله شدم برايشان با ارزش شدم. من (براي آنها) تنها يك گاو شيرده بودم»، اما غرورش او را به شاه وفادار نگاه داشت». (2)
بخت نامرادِ «شوراي سلطنت»
همسر شاه مخلوع به رغم اطلاع از بيرغبتي دولت امريكا و حتي برخي اعضاي خانواده شاه به مقوله «شوراي سلطنت» ونوميدانه، به تلاش خود براي تحقق وتشكيل اين شورا ادامه ميداد. باور او در اين روزها اين بود كه با نشان دادن چشمهاي از نارضايتي عميق و گسترده مردم از حاكميت، عمق خطر را در برابر ديدگان شاه نمايان سازد و او را براي پذيرش موضوع شوراي سلطنت آماده سازد: «فرح احساس ميكرد خانواده شاه (مادر، خواهر و برادران او) كه هرگز روابط حسنهاي با آنها نداشت، به او توصيههاي بد و احتمالاً مخرب ميكنند. اين مسئله نگراني بيش از حد فرح را بيشتر كرد و باعث شد بيشتر به فكر حفظ تاج و تخت براي فرزندش باشد... فرح نميدانست امريكاييها چه ميخواهند، اما احساس ميكرد آنها در مورد طرح او براي تشكيل يك «شوراي نيابت سلطنت» نظر مساعدي ندارند. زماني در حدود اوايل ماه آگوست شريفامامي به فرح هشدار داد اوضاع آنقدر رو به وخامت ميرود كه ميبايست وظيفه روشن كردن حقايق را براي شاه به عهده بگيرد. در آن روزها آنها زياد يكديگر را نميديدند. شاه در قسمت مخصوص خودش در كاخ به سر ميبرد. فرح در حالي كه حامل اطلاعاتي از سوي خانواده دوستانش در مورد تظاهرات بود، به ديدن او رفت. شاه درخواستهاي او را رد كرد و اطمينان داد داراي منابع مخصوصي براي كسب اطلاعات است و اقوام او (فرح) گول خوردهاند، اما فرح اصرار ورزيد و به او التماس كرد تا اوضاع را بررسي كند. بدين ترتيب شاه از روي اكراه با اين كار موافقت كرد، اما در اطراف خود كسي را كه بتواند به او كاملاً اطمينان داشته باشد، جز نوكر قديمياش پيدا نكرد. به همين خاطر اين مرد به شهر فرستاده شد تا ببيند اوضاع از چه قرار است. او پس از انجام مأموريت شناسايي خود اينگونه به شاه گزارش داد: «اعليحضرت! اين درست است تعدادي از مردم در خيابانها فرياد ميزنند، اما آشكار است كه همه آنها كمونيستهايي هستند كه براي تظاهرات از بعضيها پول گرفتهاند.» بنابراين شاه به ديدن فرح رفت و به او گفت اكنون گزارش دست اولي دارد كه نشان ميدهد تشويشها و نگرانيهايش اغراقآميز است. فرح گريه را سر داد و از اتاق بيرون رفت. با وجود اين، شاه تا اندازهاي ترسيده بود، زيرا روز بعد خلبان خصوصي خود را احضار كرد و به تنهايي با او توسط يك هليكوپتر دست به پرواز بر فراز پايتخت زد. خيابانها مملو از تظاهركنندگان بود. شاه بهطور غيرقابل باوري از خلبان پرسيد: «همه آنها عليه من تظاهرات ميكنند؟» خلبان از پاسخ دادن خودداري ورزيد، اما همين سكوت او كافي به نظر ميرسيد. شاه در حالي كه داغان شده بود به كاخ برگشت و ديگر كسي نمانده بود كه بتواند به او اعتماد كند». (3)
كسي را به اتاق من راه ندهيد!
تلاش فرح پهلوي براي متقاعد كردن شاه به ديدن عمق نفرت مردم از حكومتش –كه در بازديد هوايي از راهپيمايي تاسوعاي حسيني نمايان شد- تقريباً مؤثر افتاد و او را به وادي افسردگي وخلوتگزيني سوق داد. او تا بدان پايه ترسيده بود كه دستور داده بود كسي را به اتاقش راه ندهند و حتي نزديكترين افراد خانوادهاش را نيز در ورود به اتاق، بازرسي بدني نمايند. روايت رفتن فرح به اتاق شاه در آغازين شب ِ اين دستور خواندني است:
«اين سفر همان شب يك نتيجه به جا گذاشت. شاه به اتاقهاي مخصوص خودش رفت و دو تن از گاردهاي سلطنتي را كه هميشه ملازمش بودند احضار كرد و به آنها دستور داد ديگر هيچ كس نبايد قبل از بازرسي وارد اتاق او شود. فرح كه احساس شاه را بعد از پرواز با هليكوپتر درك ميكرد تصميم گرفت براي دلداري دادن به او حدود ساعت 8 به ديدارش برود. او كه روي لباس خوابش يك رداي بلند پوشيده بود، از اينكه ديد درهاي منتهي به اتاق شاه بسته شده و يك افسر گارد جلوي آنها ايستاده است، شديداً شگفتزده شد. افسر كه چشمانش را اشك پوشانده بود، براي فرح توضيح داد شاه به او دستور اكيد داده است كه بدون بازرسي نميتواند وارد اتاق شود. فرح با اوقات تلخي تمام از اين كار خودداري كرد و به محل اقامت خود بازگشت، اما بعد از مدتي تغيير عقيده داد و بازگشت و به گارد محافظ گفت: «خب! مرا بگرد.» فرح گريه ميكرد و افسر گارد هم در حالي كه مثل او گريه ميكرد و تحمل لمس كردن او را نداشت، در را باز كرد و گفت: «برو!» فرح داخل اتاق شد. بعد از آن چه اتفاقي افتاد، معلوم نيست! طي اين روزها، يعني اولين روزهاي ماه آگوست كاخ صحنه جلسات تقريباً مداوم براي بحث پيرامون اوضاع بود. ژنرال افشار و هويدا كه به وزارت دربار منصوب شده بود و نيز شريفامامي رئيس بنياد پهلوي در اين جلسات شركت داشتند. هر چند شاه تنها گاهي اوقات در جلسات حاضر ميشد، اما فرح بهطور آزمايشي مسئله تشكيل يك شوراي نيابت را مطرح ميكرد و از آنجا كه او نيز ميدانست شاه در فكر ترك كشور نيست، به هنگام حضور او در جلسات از ذكر اين مسئله خودداري ميكرد. فرح اين مسئله را به ويليام سوليوان، سفير امريكا نيز گوشزد كرد، اما او با اين انديشه مخالف بود». (4)
و سرانجام...
ايده «شوراي سلطنت» نيز عمري حبابگونه داشت، چه اينكه رئيس اين شورا با حضور در نوفل لوشاتو و تقديم استعفاي خويش به امام خميني، اصل اين نهاد را غيرقانوني اعلام كرد وراه بر شاه شدن رضا پهلوي نيز مسدود گشت! با اين همه اتخاذ چنين رويكردي از سوي «عليا حضرت شهبانو» را ميتوان شاهدي بر خردمندي ذاتي اين جماعت تلقي كرد! چه اينكه در آن روزگار، كمهوشترين ناظران سياسي نيز دريافته بودند كه رژيم شاه در هيچ شكلي از اشكال، شانسي براي تداوم ندارد چه رسد به اينكه راه براي شاه شدن فرزند نارس او باز باشد. شايد بتوان گفت كه رفتارها و نمايشهاي امروز اين جمعيت نيز، پس از سپري شدن سي و اندي سال از خاك شدن استخوانهاي شاه، بيشباهت به طرح تشكيل شوراي سلطنت نباشد، چه اينكه اينان هنوز در سوداي آنند كه به رغم دريافت كمكهاي مادي و معنوي آشكار از امريكا و رژيم صهيونيستي، مردم آنان را باور كنند.
.
پينوشتها:
1- ر. ك: ايران روايتي كه ناگفته ماند، تأليف محمد حسنين هيكل، ترجمه حميد احمدي، انتشارت الهام، صص269- 267
2- ر. ك: همان، صص271- 269
3- ر. ك: همان، صص275- 272
4- ر. ك: همان، صص276- 275
برای من یک نکته خیلی جالب بود وآن اینکه روزتاسوعا نقطه عطف انقلاب بوده است