کد خبر: 694827
تاریخ انتشار: ۰۹ دی ۱۳۹۳ - ۱۶:۳۲
اولاد آدم
توجه: اين متن قدري فلسفي است، لطفاً سرسري نخوانيد! اگر هم سرسري خوانديد لطفاً دوباره غير سرسري بخوانيد!)
رئيس بانك مي‌گويد اولاد آدم تو خودت بانكداري و مي‌داني كه حكايت بانكداري، حكايت چيست! ول كن اين حرف‌ها را كه كميجاني چه گفته و آل اسحاق چه فرموده...
مي‌گويم: عجب! من چگونه بانكداري هستم كه خودم خبر ندارم؟ و جناب رئيس چيزي را گفت كه مو به تن اولاد آدم سيخ شد... تصور كنيد حساب بانكي داريد كه در آن هرروز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز مي‌گردد و شما فقط تا آخر شب فرصت داريد تا همه پول‌ها را خرج كنيد چون آخر وقت حساب شما خود به خود خالي مي‌شود. در اين صورت شما چه خواهيد كرد؟ البته سعي مي‌كنيد تا آخرين ريال را خرج كنيد! هريك از ما چنين حساب بانكي داريم؛ حساب بانكي زمان! هر روز صبح در بانك زمان شما 86400 ثانيه واريز و تا پايان شب به پايان مي‌رسد. هيچ برگشتي در كار نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي‌شود...
اولاد آدم پيش خودش مي‌گويد عجب فلسفه‌اي دارد اين بانكداري. پس درست است كه آل‌اسحاق مي‌گويد بانك‌ها وام شركت‌هايشان را در فهرست معوقات لحاظ مي‌كنند! پس درست است كه كميجاني قائم مقام بانك مركزي مي‌گويد شش مؤسسه مالي غيرمجاز حدود 94 هزار ميليارد تومان از سپرده‌هاي مردم را در اختيار دارند!
اولاد آدم مي‌فهمد كه آنها هم لابد وقت كم دارند. بايد تا آخر شب برداشت كنند! عجب! عجب! اينها فقط گليم خودشان را از آب بيرون مي‌كشند... يعني هيچ پاسخي براي فردا لازم نيست؟ ياد داستان شرلوك هولمز و تاج الماس افتادم و آن را براي رئيس بانك تعريف كردم؛ بانكدار معروفي در لندن در عوض دادن وام سنگيني به يكي از افراد برجسته دولت انگلستان، تاج الماس كه از دارايي‌هاي ملي است را دريافت مي‌كند. در اولين شب نگهداري اين اثر با ارزش، اتفاق وحشتناكي تمام زندگي كاري و خانوادگي بانكدار را در معرض نابودي قرار مي‌دهد. بانكدار نيمه‌هاي شب از خواب مي‌پرد و مي‌بيند الماس‌ها غيب شده‌اند. همه متهم مي‌شوند و دست آخر شرلوك هولمز است كه راز پرونده را مي‌گشايد! لابد مي‌پرسيد كه مقصر كه بود؟ خب مثل هميشه يك دزد كه همه را اغوا مي‌كند و بانكدار از اين همه اغوا شده خبر ندارد! رئيس بانك كه فكر مي‌كند مشاعره است داستاني برايم تعريف مي‌كند. (فكر كنم حالا ديگر با هم خيلي رفيق شده‌ايم و نانم در روغن است) او مي‌گويد: امت فاكس، نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگامي كه براي نخستين بار به امريكا رفته بود براي صرف غذا به رستوراني رفت. او كه تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه‌اي به انتظار نشست با اين نيت كه از او پذيرايي شود. اما هر چه لحظات بيشتري سپري مي‌شد ناشكيبايي او از اينكه مي‌ديد پيشخدمت‌ها كوچكترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اينكه مشاهده مي‌كرد كساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب‌هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
او با ناراحتي به مردي كه بر سر ميز مجاور نشسته بود نزديك شد و گفت:«من حدود 20 دقيقه است كه اينجا نشسته‌ام بدون آنكه كسي كوچك‌ترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي‌بينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته‌ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايي مي‌شوند؟» مرد با تعجب گفت:‌«ولي اينجا سلف سرويس است.‌» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد:«به آنجا برويد، يك سيني برداريد و هر چه مي‌خواهيد، انتخاب كنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل كنيد!» رئيس بانك مي‌خندد. من همانطور وا رفته‌ام. مي‌پرسم با اين حساب بايد بروم سيني را بردارم و از خودم پذيرايي كنم. او مي‌گويد اما ما سيني‌هاي بانكمان تمام شده...

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار