بيترديد جنگ جهاني اول، علاوه بر تأثيرات گسترده خويش بر بسياري از نقاط جهان، بر كشور ما ايران نيز آثار گسترده و دردناكي داشت. نقض حاكميت ملي در ايران و اشغال كشورمان توسط دول متخاصم و از آن فجيعتر تحميل قحطي گسترده بر مردم اين مرز و بوم كه شماري نزديك به 9 ميليون از هموطنان ما را به كام مرگ فرستاد، از پيامدهاي اين جنگ خانمانبرانداز براي كشورمان به شمار ميرود. بررسي علل و زمينههاي ورود ايران به معادله «جنگ جهاني اول»، با توجه به عوارض مهيبي كه اين مصاف خانمانسوز براي كشور ايران به ارمغان آورده است، از سر فصلهاي مهم تحقيق و پژوهش در تاريخ معاصر كشور ما به شمار ميرود. سوگمندانه بايد اذعان داشت كه اين بخش از تاريخ ايران، بهرغم تمام اهميت آن، كمتر مورد ژرفكاوي قرار گرفته و آثار تحقيقي بايسته درباره آن توليد گشته است. اين در حالي است كه مانند بسياري از موضوعات و مقولات ديگر، كماكان غربيها در عرصه پژوهش در اين مورد نيز پيش افتاده و آثاري درخور توجه به رشته تحرير درآوردهاند. از جمله اين پژوهشها، اثري است كه تحت عنوان «روابط ايران و انگليس درجنگ جهاني اول» از سوي «ويليام جي. اولسون» مورخ امريكايي و در شش فصل ارائه شده است. مؤلف با تكيه بر اسناد و مدارك وزارت امور خارجه انگليس، ديوان هند، وزارت جنگ انگليس، خاطرات و پارهاي منابع فارسي تلاش كرده است تا تاريخ روابط ديپلماتيك ايران و انگليس را در طول سالهاي جنگ جهاني اول (1914ـ1918/ 1332ـ1336ق) بر اساس يك رويكرد تحليلي و جامع به نگارش در آورد. آنچه پيش روي داريد، بررسي علل ورود ايران به ماجراي جنگ اول جهاني است كه طي سرفصلهايي، پيش روي شماست.
ايران و سياست ناكام بيطرفي
شايد در آغازين نگاه هر تحليلگري به وقايع ايران در سالهاي آغاز جنگ جهاني اول، سياست «بيطرفي» بهترين گزينهاي بود كه ميتوانست ايران ضعيف و بحرانزده آن روزگار را از گزند اين جنگ مهيب و خانمانبرانداز نجات دهد. مردان سياست ايران در آن دوره نيز به اهميت اين مهم پي بردند و اين رويكرد را در برابر اين مصاف جهاني برگزيدند. با اين همه پارهاي از تحولات در جريان اين جنگ، موجب گشت كه دامنه آسيبهاي اين نبرد به ايران نيز سرايت كند و كشور ما را نيز در بر بگيرد. «ويليام جي. اولسون» مورخ امريكايي درباره علل و زمينههاي اين رخداد، تحليلي دارد كه واقعبينانه و صحيح به نظر ميرسد: «در اوت 1914، موقعيت انگلستان در ايران كم و بيش مطلوب بود و سياستمداران انگليسي اميدوار بودند اين وضعيت به همين نحو استمرار يابد و در تمام منطقه اوضاع چنان باشد كه نيروهاي امپراتوري بتوانند براي شكست دادن آلمان در اروپا صفآرايي كنند. اين انتظار اميدي واهي بيش نبود، چه به دليل مجالها و بيثباتيهاي حاصل از جنگ، رقابتها، دشمنيها و تضاد منافع و فروپاشي ساختار سياسي ايران شدت يافت. ورود عثماني در جنگ به طرفداري از آلمان در اكتبر 1914 به روند بروز بحراني بزرگ براي متفقين شتاب بخشيد. تركها با به توپ بستن بنادر روسيه در درياي سياه به كمك نيروي دريايي خود ـ رزمناوهاي فراري آلماني به نام گوبي و براسلوكه به اسامي تركي يوزسلطان سليم و ميديلي تغيير نام داده بودند و رهبري اين عمليات را به عهده داشتند ـ گستره جنگ از قاره اروپا فراتر رفت.
كابوس جهاد خواب انگليسيها را آشفته ساخت و آنان نميتوانستند قدرت بالقوه مسلمانان را در به وجود آوردن خيزش اسلامي در مصر، ايران، افغانستان و هند را از نظر دور نگه دارند. انگليسيها حتي پيش از داخل شدن تركها در جنگ به اين خطر پي برده بودند و با اينكه پيروزي در اروپا را پذيرفته بودند، نميتوانستند تهديد منافعشان را در خاورميانه يا ايران ناديده انگارند. با توجه به ماهيت كلي بينظميها در ايران ترديد وجود داشت كه هر يك از اين گروههاي ذينفع بدون در اختيار داشتن نيروي مادي درخور توجه و اشغال نظامي بتوانند به اهداف خود دست يابند. تنها تركها و روسها بودند كه براي نيل به هدفهاي خود از يك توان بالقوه فرضي برخوردار بودند كه به زودي شرايط جنگ آن را هم فراتر از امكانات آنان قرار داد، اما هر يك از آنان اين قدرت را داشتند كه ديگري را از دستيابي به چيزي كه خواهان آن بود بازدارند، بنابراين اوضاع از اختيار خارج و سردرگمي و آشفتگي چيره شد.»(1)
منفعتگرايي بيگانگان درايران
بيترديد آميزهاي از بسترهاي داخلي و خارجي، قرار گرفتن ايران در قلمرو جنگ جهاني اول را موجب گشته است. شناخت اين زمينهها از مدخلهاي مهم و شاخص پژوهش درباره چرايي اين رويداد به شمار ميرود. «ويليام جي. اولسون» در تبيين اين عوامل، بر اين باور است: «عناصر اصلي اين آشفتگي عبارت بودند از هدفهاي متضاد انگليسيها، روسها، آلمانها، تركها، حكومت ايران و آميزهاي از مليون ايران، قبيلهها و فرصتطلبها. در بعضي موارد دو يا تعداد بيشتري از اين عناصر يعني صاحبان منافع با هم دست به يكي ميكردند، اما رقابت، احتياط و دورانديشي موضوع اصلي شده بود. اين موضوع بهخصوص در مورد تلاش مشترك آلمانها، تركها و مليون ايراني كه در بين آنان دشمني با يكديگر و رقابتهاي جزئي ايجاد هرگونه هدف يكسان را به صورت موضوعي تمسخرآميز درآورده بود، مصداق داشت. انگليسيها و روسها هم مانند دوران پيش از جنگ مسائل و مشكلاتي داشتند. از اينرو آنان بهگونهاي هوشيارانه مراقب مقاصد يكديگر و مواظب منافع خود بودند. در محافل رسمي انگلستان داد و قال و تزلزل همراه با خيالپرستي راه رسيدن به هرگونه سازشي را مأيوسانه مسدود ميساخت.»(2)
«كشور ثالث» ابزاري براي مقاومت ايراني
دغدغه مقاومت در برابر دول روس و انگليس، هماره از دلمشغوليهاي مليون ايراني بوده است. بسياري از اين عناصر و جريانات، هماره بر اين باور بودهاند كه ورود يك «مهره سوم» ميتواند فضا را براي اين آرمان مهياتر سازد و همين امر نيز موجب ورود متغير ديگري به نام «فرانسه» به صحنه سياست ايران بوده است. چنانكه اولسون چنين متغيري را در شرايط سياسي ايران، در دوره جنگ اول ديده است: «در مجلس سوم ايران، دموكراتهاي مخالف روسيه كه احساسات مليگرايانه آشكارتري داشتند، پشتيباني اكثريت نمايندگان را به دست آوردند و با ائتلاف با بسياري از اعتداليون با ديدگاه و انديشه مشابه، به چنان موقعيتي دست يافتند كه با قدرت ميتوانستند اعمال نفوذ كنند و در واقع دولت را به كنترل خود در آورند. هدف اصلي و اساسي اين ائتلاف طرد تمامي مهرههاي متنفذ اجنبي از كشور و تأمين استقلال كامل براي ايران بود. از ديدگاه دموكراتها روسها متخلفان اصلي به حساب ميآمدند، اما با انگليسيها هم به دليل امضاي كنوانسيون 1907 و همپيمان شدن با روسها خصومت داشتند. هدف سياسي اين ائتلاف بيرون راندن هر دو قدرت روس و انگليس از كشور بود، اما با توجه به نبود اتحاد نيروي اساسي و بنيادي در داخل كشور چندان اميدي براي كسب اين پيروزي وجود نداشت، اما جنگ آشكارا فرصتي براي تأمين مساعدت لازم بهمنظور درك هدفهاي آنان فراهم آورد. از ديرباز يكي از هدفهاي ديپلماسي ايران اين بود كه از كمكهاي قدرتي ثالث در امور داخلي خود در حكم ابزاري براي تعديل فشار روسيه بهرهبرداري كند. انگلستان ثابت كرده بود انتخابي مطلوب براي اين منظور نيست و از اينرو ايرانيان در صدد برآمدند تا پاي فرانسويها، آلمانها و امريكاييها را به امور داخلي كشورشان باز كنند، اما در اين راه موفقيت چنداني نيافتند. به هر حال جريان جنگ موجب شده بود ايران براي آلمان جذابيت زيادي پيدا كند. با وجود اينكه آلمان در راه آرمان ايراني مشكلي متحمل نشده بود، به يكباره از تأثير و سودمندي انزجار ايرانيان از روسيه آگاه شد. ايرانيان هم به نوبه خود ناگهان طرفدار آلمان نشدند، بلكه تا جايي به پيروزي آلمان در جنگ راغب شدند كه اين پيروزي روسها و انگليسيها را در مضيقه قرار دهد و يكپارچگي و استقلال ايران تأمين شود. به همين دليل جنگ موجب شده بود مليون ايراني و آلمانها بهطور مصلحتي روابطي بسيار دوستانه و صميمانه با هم برقرار كنند. دولت ايران كه بيشتر اعضاي آن در آرزوي رهايي كشور از نفوذ اجنبي بودند اين آزادي عمل را نداشت كه بتواند در راه تحقق اين خواسته اقدامي كند. دولت ايران ناگزير با واقعيات تلخ و ناگواري مواجه بود؛ قواي روس مستقر در ايالتهاي شمالي كشور بهسادگي ميتوانست به تهران دست يابد؛ دولت نيروي نظامي قابل اعتمادي نداشت؛ قواي انگليس در هند و خليجفارس مستقر شده بود؛ دولت از كمك نيروي نظامي آلمان براي رويارويي با انگليسيها و روسها بيبهره بود؛ در داخل كشور اتحاد و يكپارچگي وجود نداشت و دست آخر اينكه نيروهاي عثماني كه تواناييشان به اثبات نرسيده بود به شك و دودلي ايران نسبت به انگيزههاي عثماني دامن ميزدند. اگر دولت ايران ميخواست طرفداري خود را از قدرتهاي مركزي اعلام كند، آنان از ايران انتظار چيزي آشكارتر و بيشتر از پشتيباني لفظي و احساس همنوايي داشتند.»(3)
دولت ايران و تلاش براي دورماندن از «درگيري»
شناخت چند و چون حمله دول متخاصم به ايران و نقطه ورود ايشان به كشورما، نيز از اهميتي خاص برخوردار است. چگونگي تاخت و تاز اين دولتها توسط اولسون، بدين ترتيب روايت شده است: «دولت ايران ميكوشيد از هر گونه درگيري دور بماند ـ شايد ايرانيان هم مثل ايتالياييها امروز و فردا ميكردند تا ببينند اوضاع چه خواهد شد ـ لذا وقتي آشكار شد كه عثماني وارد جنگ شده است، ايران بيطرفي خود را اعلام كرد، اما اين بيطرفي از آغاز ناديده گرفته شد. نخست از آنرو كه قواي روس شمالغرب ايران را اشغال كرده بود و اين براي تركها تهديد جدي محسوب ميشد و ممكن بود روسها بهجاي اينكه از كوهستانهاي قفقاز واقع در خاك روسيه به عثماني حمله كنند در امتداد مسير نسبتاً سادهتر ايران به آن كشور بتازند، اما روسها منكر اين بودند كه تركها را تهديد كرده باشند و به نحوي سست و بيپايه چنين استدلال ميكردند، چون از سال 1911 در ايران حضور داشته و بيطرفي اين كشور را نقض نكردهاند، اما تركها به اين استدلال اعتماد نداشتند. لذا تركها خود نگران احساسات ايرانيان نبودند، اما حضور قواي روس در آذربايجان را نميتوانستند ناديده بگيرند. آلمانها هم مايل نبودند بيطرفي ايران را جدي بگيرند. آنان مصمم شده بودند ايران را عرصه تاخت و تاز خود قرار دهند و از اينرو، اعلام بيطرفي ايران را صرفاً امري لفظي و صوري قلمداد ميكردند. در اين ميان فعاليتهاي مليون ايراني هم حاكي از اين بود كه با آلمانها ديدگاه مشتركي دارند. بهعلاوه انگليسيها هم حاضر نبودند شاهد به خطر افتادن منافع بيشمارشان در ايران باشند. اين اوضاع به علت اينكه توافقهاي دولت ايران دوپهلو و مبهم بود بيشتر دچار هرج و مرج شد و اين در حالي بود كه ايران اقتدار داخلي لازم را هم نداشت كه بتواند خواستار رعايت شدن مواضع بيطرفانهاش باشد. افراد، گروههاي سياسي و گروههاي قبيلهاي قادر بودند با آزادي كامل به دنبال تأمين منافع خود باشند، لذا با شور و شوق ويژهاي اين كار را انجام ميدادند و ساير نيروهاي ذينفع از جمله متفقين و نيروهاي مركزي هم موانع و مشكلات جزئي را كه به سبب اعلام بيطرفي ايران به وجود آمده بود از سر راه خود برميداشتند. در نتيجه در ماههاي آغازين سال 1915 نيروهاي ترك در آذربايجان مستقر شدند و تبريز را به اشغال خود درآوردند؛ قواي روس سراسر شمال ايران را زير سيطره خود گرفت؛ تعداد اندكي از نيروهاي انگليسي مناطقي را در سواحل خليجفارس اشغال كردند؛ عوامل آلمان سرگرم كسب حمايت و پشتيباني در ايران شدند تا بتوانند با متفقين مبارزه كنند؛ مليون ايراني فعاليتهاي ضد متفقين را هماهنگ ميكردند؛ افسران سوئدي و بيشتر افراد ژاندارمري به آلمان و مليون ايراني گرايش يافتند و گروهي از مقامات دونپايه و رهبران قبيلهها هم كوشيدند تا به بهترين وجه از اوضاع بهرهبرداري كنند. اوضاع و احوال ايران كه خرسندي هيچ كس را نيز در پي نداشت چنين بود و ثمره هر كوشش براي اصلاح امور تنها برخورد منافع متضاد بود كه ميتوانست اوضاع را وخيمتر كند.»(4)
كاهش نفوذ نهاد «سلطنت» در دوران جنگ
همانگونه كه اشارت رفت، ضعف داخلي ايران به ويژه ناتواني نهاد سلطنت، زمينهساز تجري دول متخاصم در جنگ جهاني اول، به ايران گرديد. اما ابعاد اين ضعف چيست؟ وكدام بخش از آن تأثير بيشتري در ايجاد زمينه براي تهاجم بيگانگان به كشور ما داشته است. به اين پرسش ميتوان از زواياي گوناگون پاسخ گفت، اما در اين ميان، پاسخ مورخ امريكايي درخور توجه است: «بيشتر آشفتگي اوضاع ايران ناشي از تضعيف استقلال آن، اقتدار دولت و در نتيجه دخالت فزاينده خارجي و بروز خودسري در نواحي مختلف كشور بود. بهمنظور درك اوضاع سياسي و مسائل ديپلماسي ايران شايد بهتر باشد در اينجا از منظر ديگري به آن نگاه كنيم. روشن است ايران وسعت جغرافيايي داشت كه ضروريات مسائل سياسي جهان غرب و كميسيونهاي مرزي حدود و ثغور آن را مشخص كرده بود و تا حدودي داراي هويت فرهنگي هم بود، اما از اينها گذشته از اتحاد و يكپارچگي در اين كشور اثري نبود. دولت ايران ميتوانست نشان دهد مظهر وجود يك كشور است، اما قادر نبود وانمود كند ميتواند بر آن حكومت كند. از سوي ديگر درون حاكميت كشمكشهاي سياسي براي كسب امتيازات شخصي بر روحيه توافق و مصالحه يا وفاداري به كشور چيره بود. مجلس عمدتاً نهادي مشورتي بود و بهجاي اينكه يكي از اركان سازنده كشور باشد، ضميمه نظام حكومتي شده و در جريانات سياسي به صورت كانوني براي كشمكش و رقابت درآمده بود، هم بين جناحهاي مجلس و هم بين منافع مجلس در حكم يك مجموعه منافع و حكومت ـ تشكيلات اداري و هيئت وزرا. دو گروه اخير هم فارغ از رقابت نبودند. تشكيلات اداري شامل تعداد زيادي كارمند دولت، افراد بيكاره و پر درآمدي بودند كه جسورانه و بهشدت از منافع خود دفاع ميكردند. كابينه هم عمدتاً به ميدان كارزاري براي جنگ قدرت ميان دستههاي كوچك و هممسلك از اين افراد مشهور تبديل شده بود. بخش عمده ديگري از صحنه ديپلماسي ايران را دستگاه سلطنت تشكيل ميداد كه از آغاز جنگ قدرت و نفوذش بسيار كاهش يافته بود. در سال 1909، طفلي صغير و نابالغ زير نظر شوراي سلطنت بر اورنگ شاهي ايران جلوس كرده بود و در سال 1914 حكمران جوان احمدشاه به سن بلوغ رسيد و تاجگذاري وي در ژوئيه 1914 با بحران اروپا همزمان شد. وقوع انقلاب مشروطيت، جنگهاي داخلي و كمسن و سالي شاه قدرت او و دستگاه سلطنت را در اعمال حاكميت بسيار تضعيف كرد، اما شاه در حكم كانون مناقشات و رقابتها بر جا ماند. از اينرو هيچ يك از نهادهاي حكومت فارغ از كشمكش نبود يا نميتوانست بهنحوي كارساز چرخهاي مملكت را به گردش در آورد، لذا دشمني متقابل و حفظ موقعيت فردي دو مشخصه اوضاع سياسي ايران قلمداد ميشد و در سراسر مملكت بازتاب مييافت، چه رهبران قبايل و مقامات محلي نيز براي كسب قدرت با هم مبارزه ميكردند و با شدت هر چه بيشتر ميكوشيدند مقام و موقعيت خود را حفظ كنند. در اين اوضاع و احوال روابط ايران با ممالك ديگر هم حكايت خود را داشت. ضعف دولت و نبود نيروي نظامي مؤثر و كارآمد موجب شده بود مطامع و منافع روس و انگليس بهطور مستقيم و با ناديده گرفتن عرفهاي معمول ديپلماتيك وارد شريانهاي حياتي مملكت شود. در نتيجه اين امر نوعي دوگانگي به وجود آمده بود، از يك طرف اين قدرتها با دولت ايران در مقام نماينده سياسي ملتي آزاد و مستقل وارد مذاكره ميشدند و از طرف ديگر، چون ميپنداشتند دولت ايران عاملي بياهميت و بيمقدار است، امور خود را در ايران طوري انجام ميدادند كه گويي آنها در اداره مملكت صاحب امتيازند، چه بدون مراجعه به دولت ايران با ايرانيان وارد معامله ميشدند و در صورت لزوم هم منافع خود را با بهرهمندي از نيروي نظامي سامان ميبخشيدند. با استفاده از اين شيوه منافع و مطامع دو قدرت روس و انگليس با جو آشفته سياست داخلي كشور گره خورد.» (5)
پينوشتها:
1 ـ ر. ك به:روابط ايران و انگليس در جنگ جهاني اول، تأليف ويليام جي. اولسون، ترجمه حسن زنگنه، صص43 ـ 41
2 ـ ر. ك به: همان، صص44 ـ 43
3 ـ ر. ك به: همان، صص51 ـ 49
4 ـ ر. ك به: همان، صص52 ـ 51
5 ـ ر. ك به: همان، صص54 ـ 53