زندگي طلبگي براي خودش دنيايي دارد. دنيايي شيرين و دوستداشتني كه طلبهها حاضر نيستند آن را با چيز ديگري عوض كنند. درس و بحث براي آنها نه تنها خستهكننده نيست بلكه خيلي هم شيرين است. طلبه خودش را سرباز امام زمان(عج) ميداند و در تبليغ و فعاليتهاي فرهنگي و مذهبي هيچ چيزي كم نميگذارد. شايد براي شما هم جالب باشد تا با ابعاد مختلف زندگي طلبهها بيشتر آشنا شويد. اينكه يك طلبه چگونه كسب درآمد ميكند يا اينكه ازدواج يك طلبه چگونه است و همسرداري و فرزندداري آنها به چه شكلي است؟ چطور در بازار خريد ميكنند رانندگي آنها چگونه است و. . . همه اينها را در گزارشي كه پيش رو داريد ميتوانيد بخوانيد. گزارشي كه ماحصل بررسي زندگي چند طلبه جوان است.
***
پيشنماز مسجد، كاپيتان فوتسال
همين كه از راه ميرسد عبا و عمامه طلبگي را كنار ميگذارد. كفش و لباس ورزشي ميپوشد و بعد از گرم كردن در گوشهاي از سالن وارد زمين ميشود. حبيب از آن بچههاي خوشمشرب است. پركار و دوست داشتني، طلبه است و پيشنماز مسجد، منبري هيئت و كاپيتان تيم فوتسال. زياد سن ندارد اما به واسطه اينكه درس طلبگي ميخواند معروف شده به حاج آقا حبيب. هرچند خودش همان حبيب را بهتر ميپسندد. وقتي هم كه ميپرسيم چرا؟ لبخندي ميزند و ميگويد: من كه هنوز مكه نرفتم شما دعا كنيد خدا قسمت كند مشرف بشم آن وقت هرچه دلتان خواست مرا حاج حبيب صدا كنيد، ولي الان فقط حبيب، همين يك كلمه كافي است.
واقعاً پسري دوستداشتني است آن قدر پر شور و حرارت است كه اگر يك جلسه سالن فوتسال نيايد آن روز بازي خيلي دلچسب نيست. مهربان، دلسوز، پرشور و حرارت، با انگيزه، درسخوان، مصمم، با ايمان، پرتلاش و خستگيناپذير. اينها ويژگيهاي حبيب است. جوان 30 سالهاي كه 12- 13 سال است درس حوزوي ميخواند و نزديك هشت سال است كه معمم شده و لباس روحانيت ميپوشد.
آنطور كه خودش تعريف ميكند: روحاني بودن كار سختي نيست. هرچند مسئوليت زيادي روي دوشت قرار ميگيرد اما در كنار تمام سختيهايش شيرينيهايي دارد كه باعث ميشود با اين لباس و كسوت بيشتر انس بگيري. حبيب خودش را سرباز امام زمان(عج) ميداند و هميشه ميگويد: «خدا كند اين توفيق را داشته باشم وگرنه واقعاً نميدانم قيامت چه جوابي بايد بدهم.»
زندگي حبيب برايم دوستداشتني است، يك زندگي ساده و صميمي با همسري مهربان و يك پسر و دختر خردسال و مهربان كه بابا حبيب را خيلي دوست دارند.
خريد ميوه در آخر شب
زندگي طلبگي حبيب داستانهاي خاص خودش را دارد. گاه در خيابان مدتها منتظر ماشين ميايستد و گاه اولين ماشين جلوي پايش با احترام ترمز ميكند. معمولاً آخر شبها كه خلوتتر است براي خريد ميوه ميرود و حتي وقتي براي خانه مرغ يا گوشت ميخرد زير عبايش مخفي ميكند تا مبادا مردمي كه قدرت خريد ندارند طور ديگري به او نگاه كنند.
زندگي طلبگي حبيب اين گونه است. وقتي صحبت از عبا ميشود ميگويد اين عبا براي خودش حكايتها دارد خيلي وقتها به دردم ميخورد مخصوصاً آن اوايل كه براي همسرم گل ميخريدم زير همين عبا مخفي ميكردم وقتي ميرسيدم خانه گل مچاله شده را به همسرم هديه ميكردم. بنده خدا خانمم هميشه با روي باز همين گل پلاسيده و مچاله شده را قبول ميكرد.
حبيب ميگويد: بالاخره زندگي طلبگي است و بايدها و نبايدهاي خاص خودش را دارد.
او ميگويد: ميدانيد من نميتوانم مثل شما و بقيه مردم باشم بالاخره مردم از من به عنوان يك طلبه انتظاراتي دارند كه بايد برآورده شود. اگر انجام بدهم خيليها ميگويند بالاخره طلبه است و بايد به فكر مردم باشد، اگر انجام ندهم ميگويند حاج آقا از شما انتظار بيشتري داشتيم. حبيب ميگويد: شايد باورتان نشود با اين حجم كاري كه روي سرم ريخته شبها فقط 4- 5 ساعت ميتوانم بخوابم. ازصبح زود كه براي نماز بيدار ميشوم ديگر نميخوابم. نان تهيه ميكنم و همسرم چاي و صبحانه آماده ميكند. كم كم بايد آماده بشوم و بچهها را ببرم مدرسه، بعد هم راهي كلاس درس ميشوم تا ظهر، بعدازظهر هم كارهاي مؤسسهاي را كه راهاندازي كردهام بايد انجام بدهم، گاهي اوقات هم كارهاي مربوط به مسجد يا محله و رسيدگي به كارهاي مردم كه مراجعه زيادي به مسجد دارند. اذان مغرب كه ميشود بايد بروم مسجد. پيشنماز مسجد هستم و بايد اول وقت بروم مسجد، بعد از آن هم منبر و پيگيري كارهاي مسجد، تازه بعد از آن هم كارهاي هيئت شروع ميشود. شب هم اگر باشگاه ورزشي نروم وقتي به منزل برميگردم بايد درسهاي خودم را بخوانم و به بچهها ديكته بگويم. خلاصه اينكه صبح تا شب وقتم پر است. جمعه و شنبه هم ندارد يك طلبه كه نبايد كار را تعطيل كند.
زندگي حبيب مثل زندگي بسياري ديگر از طلبهها و هم لباسهاي اوست. زندگياي كه در عين سختي دوستداشتني است و طلبهها با اين زندگي براي خودشان حال و هوايي دارند.
طلبهاي كه شهريه نميگيرد
محمد يكي ديگر از اين طلبههاست كه او هم مانند حبيب صبح تا شب مشغول فعاليت است و اصلاً تعطيلي و استراحت ندارد. تازه محمد كارمند يكي از ادارات دولتي هم هست و مشغله كاري او خيلي بيشتر است.
ميگويد: به توصيه پدرم طلبه شدم، خدا بيامرز بابا خيلي دوست داشت من طلبه شوم، چون نذر كرده بود من هم دلم نميخواست كه او نتواند نذرش را ادا كند. براي همين قبول كردم و وقتي وارد حوزه علميه شدم تازه فهميدم چه دنياي زيبايي است.
محمد اضافه ميكند: زندگي يك طلبه با آدمهاي ديگر فرق دارد، من نميتوانم مثل خيلي از آدمها با لباس روحانيت بروم پارك قدمزني يا اينكه مثلاً با بچههايم بروم شهربازي يا در فست فود بنشينم و مثل همه آدمها پيتزا گاز بزنم. اينها دور از شأن يك طلبه است، براي همين حتي وقتي لباس طلبگي ندارم باز هم نميتوانم اين طوري رفتار كنم هرچند اشكالي ندارد اما مراقبت از رفتار ملكه ذهنم شده و خيلي مراقب رفتارم هستم.
از محمد درباره وضعيت درآمدي و معيشتياش ميپرسم. از اينكه دخل و خرج زندگياش را چگونه مديريت ميكند و منبع درآمدياش چگونه است؟ جواب ميدهد: بالاخره من يك طلبهام و زندگيام كاملاً متوسط است. الان يك حقوقي از اداره دارم و مختصري هم بابت پيشنمازي مسجد ميگيرم كه با همين زندگيام را اداره ميكنم. گاهي اوقات هم منبر ميروم. اگر پولي دادند ميگيرم اگر ندادند كه هيچ؟ بعد ادامه ميدهد: «پولي را هم كه بابت منبر ميدهند اصلاً نميشمارم. باور كنيد حتي يك بار هم نشمردهام. هرچه دادهاند گذاشتهام توي جيبم. اگر هم ندادهاند چيزي نگفتم و بازهم به همان مجلس براي منبر رفتهام.»
وقتي ميپرسم چرا پولي را كه ميگيري نميشماري؟ ميگويد: ببين آدميزاد است و نفسش! بالاخره ممكن است خداي ناكرده فريب شيطان را بخورم اگر پولي را كه ميگيرم بشمارم ممكن است با خودم بگويم فلان مجلس بيشتر پول ميدهند پس ميروم آن مجلس و اين درست نيست چون آن وقت در عمل من اخلاص نيست و من براي رضاي خدا در آن مجلس به منبر نرفتهام بلكه به خاطر پولش رفتهام منبر كه اين درست نيست و معتقدم در اين صورت منبر تأثيري ندارد.
ميپرسم شهريه چي؟ شهريه هم ميگيري؟ لبخندي ميزند و ميگويد: نه من حتي يارانه هم نميگيرم. وقتي علتش را ميپرسم ميگويد: شهريه متعلق به طلبههايي است كه درس ميخوانند من الان شاغل هستم و حقوق ماهانه دارم، درست نيست اين پول را بگيرم براي همين الان مدت زيادي است كه براي دريافت شهريه مراجعه نميكنم. بعد هم ميگويد: يك حديث زيبا از پيامبر اكرم داريم كه حضرت ميفرمايند: من طلب العلم تكفلالله رزقه يعني: هر كس دنبال طلب علم برود، خدا رزق او را به عهده ميگيرد.
لباس روحانيت لباس كار نيست
اسماعيل يكي ديگر از اين طلبههاست. جوان، پرشور و پر حرارت. واقعاً خستگيناپذير است. اين بچه صبح تا شب آنقدر كار ميكند كه گاهي وقت كم ميآورد.
چشم و چراغ محله است و اميد خيلي از اهالي محله. لباس روحانيتش را با هيچ چيزي عوض نميكند. هميشه لباس روحانيت تنش هست. توي مسجد، توي خيابان، توي حوزه، پشت فرمان ماشين، توي هيئت، خلاصه هرجا كه ميرود لباس روحانيت را برتن دارد.
اسماعيل ميگويد: لباس طلبگي لباس كار نيست كه فقط موقعي كه حوزه ميرويم يا مسجد اين لباس را بپوشيم. وقتي قبول كردم اين لباس را بپوشم يعني يك يا علي محكم بهامام زمان(عج) گفتهام. بنابراين نبايد هيچ وقت بدون لباس طلبگي در بين مردم و در اجتماع ظاهر شوم.
او در ادامه به نقل خاطرهاي ميپردازد و ميگويد: چند وقت پيش از تهران با اتوبوس به سمت قم حركت ميكردم و خانواده نيز همراه من بودند. از آنجايي كه اعتقاد دارم لباس روحانيت لباس كار نيست آن جا هم اين لباس بر تنم بود. در بين مسير راننده اتوبوس يك نوار موسيقي مبتذل را گذاشته بود كه در سرتاسر اتوبوس پخش ميشد. خوانندههاي زن و مرد پشت سر هم صدايشان از اين نوار پخش ميشد. چند دقيقهاي تحمل كردم به اميد اينكه شايد نوار را عوض كند اما فايدهاي نداشت براي همين خيلي محترمانه به راننده اعتراض كردم و از او خواستم تا نوار را عوض كند. گفتم: ما راهي قم هستيم و داريم ميرويم زيارت، خوب نيست اين موسيقي را گوش كنيم. راننده اول خيلي اهميت نداد و بهانه ميآورد كه اي آقا دلمان ميگيرد تا قم بالاخره بايد يك چيزي گوش بدهيم اين طوري كه نميشود.اما وقتي چند نفر ديگر از مسافران نيز حرف مرا تأييد كردند راننده مجبور شد نوار را خاموش كند.
اسماعيل ادامه ميدهد: وقتي پياده شديم چند نفر از مسافران از من تشكر كردند و يكي از آنها ميگفت: حاج آقا خدا خيرتان بدهد من هر هفته با اين اتوبوسها به قم ميآيم براي زيارت اما هر بار در طول مسير زجر ميكشم و نميدانم چكار كنم. هر بار هم كه تذكر ميداديم راننده خيلي توجه نميكرد. اما كار شما باعث شد تا بتوانم امروز راحتتر به زيارت بيايم.
اسماعيل ميافزايد: وقتي خوب دقت ميكنم ميبينم اين به خاطر تأثير لباس است. اگر من لباس طلبگي نداشتم تذكر من تأثيري نداشت و شايد راننده توجهي به حرف من نميكرد.
نقش محوري يك طلبه در قطار مسافربري
عليرضا يكي ديگر از طلبههايي است كه ميگويد: من از دوران كودكي به طلبگي علاقهمند بودم اما اوايل كه وارد حوزه شدم خيلي مردد بودم كه اين راه را ادامه بدهم يا نه؟ تا اينكه يك روز از تهران با قطار به سمت مشهد ميآمدم و در اين مسافرت با طلبهاي روبهرو شدم كه معمم بود. حركت قطار طوري بود كه بين راه براي نماز ظهر و عصر و نيز براي نماز مغرب و عشاء توقف كرد. چيزي كه برايم جالب توجه بود رفتار اين طلبه معمم بود و احترامي كه خيلي از مسافرهاي قطار براي او داشتند.
هر دو دفعه كه قطار براي نماز توقف كرد مردم با احترام از او ميخواستند تا نماز را به جماعت برگزار كنند كه او هم ميپذيرفت و با توجه به توقف كوتاه مدت قطار در ايستگاه خيلي سريع نماز جماعت را اقامه ميكرد.
در طول مسير به سؤالات بعضي از مسافرها جواب ميداد، حتي وقتي يكي دو نفر شيطنت ميكردند و با گفتن متلك از او سؤالي را ميپرسيدند، با حوصله جواب ميداد. توي رستوران قطار وقتي نزديك بود سر يك مسئله كوچك بين دو مسافر دعوايي صورت بگيرد، دخالت بموقع همين طلبه باعث شد تا اين دو مسافر با هم گلاويز نشوند و خلاصه خيلي رفتارهاي ديگر كه مرا براي ادامه طلبگي مصمم كرد.
او ميافزايد: يك طلبه در زندگي خود با مسائل مختلفي روبهرو است. از توقعهاي مختلف مردم گرفته تا نحوه حضورش در اجتماع، بنابراين بايد خيلي مراقب رفتارش باشد. اين روحاني ميگويد: خود من گاهي اوقات برايم پيش آمده كه در خيابان از سوي برخي افراد متلك شنيدم. گاهي اوقات حتي به من بياحترامي هم شده،اما اعتقاد دارم اكثريت قريب به اتفاق مردم به روحانيت علاقهمند هستند و اعتماد دارند. اين را ميشود از رفتارهاي مردم به خوبي متوجه شد.
عليرضا ميافزايد: زندگي طلبگي شور و حال خاص خودش را دارد. بالاخره كسي كه سرباز امام زمان(عج) ميشود بايد سختيهايي كه البته خيلي هم شيرين است را به جان بخرد. زندگي طلبگي يعني شبانهروز براي خدا و خلق خدا دويدن. يك طلبه هيچ وقت نبايد خسته شود.