حسين گل محمدي، ورودي 63
بهزاد را از خاطرات دانشجويي من پاك كنند هيچ چيز نميماند. همان بهزادي كه صداي خندههاي پي درپي و لهجه شيرين يزدياش هنوز در گوش من ميپيچد، همان بهزادي كه پاي مرا به خوابگاه كوي دانشگاه باز كرد و با اينكه ساكن تهران بودم، روزها و شبهاي بسيار در كنار او سبك زندگي دانشجويان شهرستاني و خوابگاهنشين را تجربه كردم. همان بهزادي كه طعم اشكنههاي لذيذش را هنوز در خاطرههايم مزمزه ميكنم. همان بهزادي كه طبيعت گردي را در دانشكده به يك فرهنگ تبديل كرد و پيشقراول كوهنورديهاي پنجشنبه و جمعههايمان در توچال، پلنگ چال، الفتح و شهرستانك بود. من و مهدي، پرويز و عبدالحسين (1) و ديگر وروديهاي سال 63 به صف، پشت سر او، با اعتماد به راه بلدياش تا ارتفاع 3962 متري تا بام تهران اوج ميگرفتيم. بهزاد در تمام خانههاي پازل زندگي دانشجويي من حضور دارد و خاطرات دانشجوييام بدون او مبهم و بيشكل است. دوست و برادري كه حتي سالهاي سال پس از فارغالتحصيلي در كنار هم بوديم و پيوند دوران دانشجويي را تا سالهاي تشكيل زندگي و استخدام و اشتغال نيز قدر دانستيم و ادامه داديم. همان بهزادي كه سال 66 (سال چهارم دانشگاه) تا فاو، آبادان و خسروآباد همسفرم بود و طعم سير و قورمه سبزي (2) دستپخت دشمن را چشيد. همان بهزادي كه سالها پس از اتمام جنگ، در صبح يك روز معمولي با يك تماس تلفني كوتاه خبر سفر هميشگياش را دادند. آن روز، آخرين دورهمي ما بود؛ خداحافظي با بهزاد ميراب زاده و لبخندي كه هنگام مرگ نيز بر چهره داشت.
1) مهدي منتظر قائم، پرويز كرمي، عبدالحسين مختاباد
2 (بوي بمبهاي شيميايي