روزهايي كه بر ما ميگذرد، تداعيگر ياد و نام زنده يادشمس آلاحمد و خاطره همدليهاي او با انقلاب اسلامي است. او و برادر ارجمندش، هيچگاه خود را به اسارت مشهورات زمانه درنياوردند و هرچه را مانع از ارتباط خويش با مردم ميانگاشتند، بيدرنگ وامينهادند. بيترديد ميتوان آنان را «روشنفكراني» ناميد كه بهرغم خدمات خويش به اين قشر، هرگز ذهن و زندگي را به بديهاي آن نيالودند. درگفتوشنود پيش روي، آن شادروان از علل اين رويكرد خويش و برادرش در جريان روشنفكري سخن گفته است. شمس كه در روزهاي انجام اين مصاحبه هنوز تن به بيماري و رنجوري نداده بود، اين گسست تاريخي را با بيان شيوا و مطايبهآميز خود به شرح نشسته است.
يادش گرامي باد.
شما و برادرتان متهم شدهايد به تكروي و دور انداختن خود از فضاي عمومي روشنفكران. شايد سخن در اينباره، نقطه خوبي براي آغاز سخن باشد؟
بله، بعضي از آشنايان نزديكم يا رفقاي نزديك جلال را ديدهام كه يكي دو جا خواستهاند به آراي جلال توجه كنند يا ايرادي بگيرند. عمدتاً اشاره آنها به غربزدگي 116 صفحهاي چاپ اول است كه در سال 1340 در هزار نسخه درآمد و يكمقدارش هم از دست رفت. بعد از آن هم البته به كرات چاپ شد. بيست و اند چاپ مختلف آن را در آرشيو دارم. كمتر از منتقدان را ميشناسم كه چاپ كاملش را در 227 صفحه كه انتشارات «رواق» درآورد، ديده باشند. در آن زمان (سال 1340) عدهاي غربزدگي را خوانده و نظراتي چه شفاهي و چه كتبي يا در مطبوعات داده بودند و جلال بر مبناي آنها بازنويسي كرد و در سال 43 كه حضرات انگار ديگر آن را نديدند، اما براي قضاوت راجع به افكار اجتماعي، سياسي يا فرهنگي جلال اين كتاب به تنهايي كافي نيست. همزمان يا قبل از اين بايد «سه مقاله» را خواند. خود جلال ميگويد: «در سه مقاله تمرين غربزدگي را كردم.» يكي از كساني كه به او ايراد ميگرفت دكتر محمود هومن بود كه به او گفت: «تو كه اين كتاب (غربزدگي) را نوشتي، آيا با يونگر آشنا بودي؟» و جلال ميگويد: «نه.» به اين ترتيب «عبور از خط» ارنست يونگر به تقرير دكتر محمود هومن و تحرير جلال پس از چند ماه مجالست با ايشان ترجمه شد و به قول خود جلال در اين مدت يك دوره فلسفه بازخواني و بعد هم كتاب روشنفكران (در خدمت و خيانت روشنفكران) نوشته و چاپ شد كه در واقع مكمل غربزدگي است. اينها بايد با هم خوانده و قضاوت شوند و منتقداني كه اين مجموعه را نخوانده باشند خيلي صلاحيت قضاوت ندارند. جلال با ديدي كه داشت، مسائل جامعه را تحليل ميكرد. در نوشتههايش غالباً استناد به كسي نميكند، بلكه بر مبناي مشي فرهنگياش حكم صادر ميكند. از خانهاش گرفته تا سير و سلوك زندگياش، عضويت در حزب توده، انشعاب از آن، شركت در مبارزات دوران مصدق يا دوران نهضت ملي و از آنجا هم سر خوردن و بيرون آمدن. از سال 32 جلال ديگر در حركات جمعي سياسي ـ به معناي حزبي كلمه ـ شركت نكرد و گفتند تكرو، مرشد و مريدطلب است!
فكر ميكنيد دليلش چه بود؟
به نظرم دليلش اين بود كه هم در حزب توده، هم در نيروي سوم جلال به جايي رسيد كه اين تمركز يا سانتراليسم دموكراتيكي كه در معتقدات حزب توده يا كمونيستها هست در عمل تبديل به ديكتاتوري و خفقان ميشود، هم در حزب توده دوره استالين و هم در حزب نيروي سوم. اين را تجربه و احساس كرد كه خليل ملكي خودش دارد شبيه استالين ميشود. در «يك چاه و دو چاله» وقتي دارد درددل ميكند، يك انگيزه جدا شدنش را از جريانات، گروهبنديها و دستهبنديهاي آنها بيان ميكند. به اين دليل به نظر ميآيد جلال به اين فكر رسيده بود كه ميشود به صورت فردي كار فرهنگي كرد كه البته گاهي هم مورد ايراد و انتقاد شفاهي، ملايم و شديد دوست يا استادش مرحوم ملكي هم قرار گرفت. در فصل ششم «در خدمت و خيانت روشنفكران» اگر ديده باشيد، نمونههاي روشنفكران معاصر را كه ميشمارد، يك بخشش راجع به مرحوم ملكي است كه از اين بخش غالب شاگردهاي صميمي ملكي خوششان نيامده بود. بعد هم كه «يك چاه و دو چاله» را درآورديم بدتر شد. اتفاقاً آقاي سيار هم در مصاحبهاي كه راجع به روشنفكران كرده اين ايراد را گرفته است. البته با اين تعبير كه جلال حركت روشنفكري مملكت را به گمراهي كشيد. سيار گفته بود جريان روشنفكري در مملكت ما در سطح حركت ميكند و يكي از عوامل اين قضيه را حضور جلال و نفوذ كلام او دانسته بود و به اعتقاد ايشان روشنفكري معاصر به مناسبت حركت در سطحش در انقلاب معاصر بدترين باخت را داشت. اين از اقبال بلند سيار است كه در بيست و اند سالگي در كافههاي مونپارناس پاريس همنشين فيلسوف قورباغه شكل فرانسه، آندره ژيد و ديگران بزرگان روشنفكري فرنگ ميشود و آن همه معلومات را نواله ميكند. تعجب در اين است كه چرا او در آغاز جواني از آن غذاهاي مقوي فكري دچار قولنج يا ثقل سرد نشده و شكر خدا هنوز زنده است و با كراوات پاي مصاحبه مينشيند و ميگويد جلال ناخنش بلند بود! يعني تا نوك ناخن غربزده بود. جلال با يك من ريش و ايشان غربزده نيستند با صد من بيحوصلگي و نيم من كراوات!
فكر نميكنيد تعبير ايشان از روشنفكر اصلاً تعبيري نيست كه جلال دارد؟
كاملاً پيداست. ميخواستم همين را بگويم. جلال به عنوان الفباي كار در آغاز با خواننده شروع به تفاهم رسيدن ميكند. ميگويد من كه راجع به غربزدگي صحبت ميكنم منظورم اين است. اگر راجع به روشنفكر صحبت ميكنم منظورم اين است. منظورش را ميگويد و آن را تعريف ميكند. نه به خاطر اينكه تو بپذيري، بلكه به خاطر اينكه روي مقدمات يك بحث تفاهم شود. اصراري هم روي اين قضيه ندارد. ميگويد در ذهن و منطق من غرب به اين معنا و شرق به اين معناست. غربزدگي يعني اين و روشنفكري يعني آن. احكام بعدي را كه صادر ميكند مستند به آن مقدمات قضاوت ميشود، اما آقايان غالباً با تأليفي كه جلال ميكند موافق نيستند. خوب ميتوانند اين را بنويسند، اين همه فحاشي لازم نيست. جلال نظرات خيليها را درباره غربزدگي گرفت. تو هم اگر حرف داشتي، بنده خدا! همان ايام هم مينوشتي و ميگفتي اگر غرضي نيست، اين همه سال سكوت چرا؟ حالا كه 20 سال از مرگ جلال گذشته است آمدي؟ جلال در غربزدگي همه را زد و به همه ايراد و انتقاد كرد. در ترازوي نقد گذاشت و اگر روشنفكري در سطح حركت ميكند كه ميكند، اگر روشنفكري بزرگترين يا بدترين باخت را در اين انقلاب داده كه داده است، با توجهي كه 30 سال پيش جلال به اين حضرات هشدار داده بود كه حرفش را نشنيدند و نگرفتند، تقصير جلال است كه روشنفكري به گمراهي كشيده شده است؟ مگر در غربزدگي يا در روشنفكران جلال تنها سعي كرد روشنفكري را به بيراهه بكشد؟ جلال سه غشا از فرهنگمداران عمده جامعه را شناسايي كرد. روحانيون، روشنفكران و نظاميان. كاري ندارم اين تقسيمبندي درست است يا غلط، اما پس از آن تعريف هر كدام از اين لايههاي روشنفكري يا فرهنگمداري و پس از مشخص كردن چهارچوبهاي كلماتي كه به كار برد و آسيبشناسيهايي كه كرد، هم به روحانيون، هم به روشنفكران و هم نظاميان ايراد گرفت و به هر سه غشا پيشنهادهايي هم داد. 30 سال پس از اين بحث و 20 سال بعد از مرگ جلال انقلاب اسلامي شد.
برد و باخت روشنفكر يا روحاني را كه ديگر نبايد در حساب 30 سال پس از جلال نوشت و چماق را برداشت و افتاد به جسد مرده بود، كي؟ 20 سال پس از خاموشي او. شيوه سيار كه ميگويد دوست جلال، عضو حزب توده و از انشعابيون بود، شيوه جديدي از عياري و جوانمردي است كه وقتي به ريشههاي اين شيوه نگاه ميشود انگار سيار ـ كه يادم نيست اين مدعيات او مطابق با واقع باشد، چون او اصلاً جزو انشعابيون نبود. بهجاي مرحوم ملكي يا بهجاي مرحوم سارتر از 400 سال پيش به اين طرف شاگرد ماكياول بود يا چرا اسامي گنده گنده بگوييم. شيوه سيار شبيه شيوه عزيز كرده پسر كوچك لوس من است كه شيوه رفتارش با گربه بينسبي كه خود انتخاب كرده اين شده است كه منتظر بماند مادرش گوشت كوپني را به خانه بياورد و تميز كند و او آشغالهايش را جلوي گربه بريزد كه البته گربه نميخورد. اميد دارد يك روز بعد حامياش كه پسر من باشد، ميرود گوشتهاي بيرگ و ريشه كوپني مادرش را از يخچال برميدارد و جلوي او ـ يعني گربهاي كه كمين دو ماهي قرمز باقي مانده در حوض را كرده است. البته قبل از آن چندتايش را دزدكي خورده است ـ ميريزد. ماكياول بايد شاگرد عبيدزاكاني بوده باشد.
در واقع خود روشنفكران ضعف داشتند و نتوانستند همراه مردم در حركتهاي اجتماعي شركت كنند و به قول صادق هدايت كه جلال در خدمت و خيانت از او نقل كرده است: «روشنفكر ايراني همچون كندهاي است كه كنار اجاق مانده و سياه شده و نه به آتش زير ديگ كمكي ميكند و نه چوب سالم ميماند.»
باركالله! درست است. خودشان غافل شدند. وقتي خبرنگار «دنياي سخن» از خود آقاي سيار ميپرسد: «آقا تو كجا بودي؟» ميگويد اين 26 سالي كه در وزارت امور خارجه بودم كارهاي حساس و غير قابل بياني داشتم كه در كمكاريام بياثر نبود. مگر تمام كسان ديگري كه صاحب اثر شدند، مثل مرحوم شريعتي، مرحوم جلال يا همه رفقايي كه ايشان اسم برده است، از جمله دكتر خانلري و دكتر يارشاطر مسئوليتها و وظايف اداري خاص خودشان را در زمان خود نداشتهاند و مگر صاحب آثارشان نيستند كه آنها را معرفي ميكند؟ سيار هم بنده خدا مثل من ـ او با 66 سال، من با 60 سال ـ دو سه كتاب بيشتر ندارد. اين پاسخ يك زندگي نيست. حالا بعد از عمري ميخواهد جبران مافات كند، انشاءالله مؤيد باشد. نگران آنم كه با اين شتاب كم بياورد يا به روغنسوزي بيفتد. خاطرم ميآيد در آرشيو نامههاي جلال كه خدمت خانم دانشور است، گاهي نامههاي سيار را ميخواندم. سيار براي جلال نامه مينوشت. فرنگ كه بود با هم مكاتبه داشتند. ظاهراً بعد از اينكه اينجا انشعاب شد، جلال يكي از وظايفش اين بود كه با دوستان همسن و سالش در دارالفنون كه از آنجا به حزب توده رفته بودند مثل دكتر هادي هدايتي كه بعد وزير كابينه هويدا شد، اميرحسين جهانبگلو مثل همين سيار مكاتباتي داشت تا اينها را آگاه كند كه چه رفت و چه شد كه در ايران ما از حزب توده جدا شديم و شايد آنها هم بپيوندند. هادي هدايتي را كه خودتان ميدانيد تجربهاش چه شد و به چه زندگي فلاكتباري دچار شد. اميرحسين جهانبگلو هم اوايل شيفتگيهاي خاص خودش را داشت، اما يواشيواش ميبينيم با ترجمههايي كه ميكند دارد به واقعيات نزديك ميشود. دكتر سيار را هم خبر نداشتم، چون 26، 27 سال ساكت بود و حالا ميبينيم به گود آمده است كه مبارك باشد.
مگر راجع به جلال خيليها نظر ندادند؟ مگر باقر مؤمني نظر نداد؟ اينقدر راجع به جلال نظر نوشتند و ناسزا گفتند كه نگو! يكي هم آقاي سيار. ايشان رنجيده خاطر است از اينكه روشنفكري در سطح حركت ميكند؟ شما كه ميگوييد جلال كمسواد بود، جلال از مسائل سياسي بياطلاع محض بود و حق نداشت اظهارنظر كند؟ بنده خدا! جلال در همان سالهاي سياه عضو كميته ايالتي تهران و مدير داخلي مجله مردم ارگان تئوريك حزب توده بود. بعد سردبير علم و زندگي شد. جلال در نيروي سوم همين موضع را داشت. جلال آتيهنگر بود، شما كجا بودي؟ دكتر سيار چون فرنگ بود خيال ميكند جلال به خاطر دكترا عقده خود كمبيني داشت اگر همين را از رفقايش ميپرسيد، ميديد جلال امتحانات دكترايش را هم تمام كرد و گذراند. فقط دفاع از رسالهاش نكرد، چون يكمرتبه متوجه شد در زندگي دارد ميبازد و دنبال دكترا رفتن در واقع نخ دادن به زندگي آرامي است كه او را از زندگي مبارزاتي فكرياش كنار ميكشد.
البته اگر ميخواست ميتوانست خودش را به دستگاه بچسباند و به نان و نوايي برسد. هم زرنگياش را داشت و هم سوادش را، ولي تمام مسئله همين است كه او نميخواست مثل خيلي از هرهريمذهبها خودش را بفروشد و نردبام قدرت دستگاه سانسور رژيم شود و از اين راه به نانداني و مقامات حكومتي برسد. در واقع او نميخواست نان به نرخ روز بخورد. او خودش را كاملاً از اين غربزدهها جدا ميدانست كه همه چيز برايشان عليالسويه است و وقتي خودشان هستند و خرشان از پل گذشت، ديگر بود و نبود پل برايشان فرق نميكند. عيب جلال اين بود كه با قلمش شمشير ميزد و ميخورد و عاقبت با قلمش جوري تا نكرد كه دل كسي را به دست بياورد، چه رسد به وجاهت ملي به قول خودش، اگر كشتهاي باقي نيست، كشتهاي كه باقي هست.
بله، خوشحالم كه چنين توجهي داريد. امثال آقاي سيار هم حرفهايشان را بزنند. دلشان را خالي كنند. اميدوارم كمبود كاغذ هم از بين برود. تا ببينيم چند مرد حلاجند. جلال 28 كتابش را خودش چاپ كرد. هفت هشت تا را هم ما چاپ كرديم. تا حالا نزديك ده تاي ديگر هم هست كه چاپ شود. دستنوشتههايش هست و موجود است و حالا جلال بيسواد شد؟ كماطلاع بود؟ او حق نداشت، شما حق داريد؟ الان ديگر دير شده و قصه مسابقه لاكپشت و خرگوش است. اين نميشود كه شما 26 سال در وزارت امور خارجه چون كارهاي بسيار حساس و فلان داشتيد، حالا در 66 سالگي بياييد بگوييد كاغذ كم است و حرف زياد، بنده هم حرف زياد دارم و كاغذ برايم كم است، براي اين بچههاي نسل جوان هم كم است. مشكل كاغذ كه نميتواند شبيه نان جو باشد و بهانه... تا چند ماه ديگر اميد داده شده است كه اين مشكل برطرف شود. خواهيم ديد ايشان در مقام يك روشنفكر مسئول همت و جرئت اين را دارند كه بيايند يك گزارش اجمالي از 26 سال خدمات مشعشع خويش در وزارت امور خارجه دوران كودتا بدهند و جريان روشنفكري را كه جلال به انحراف كشيد و كج كرد ايشان راست كنند!
ضمن اينكه تاريخ قضاوت خودش را كرده است و قضاوت را موكول به قضاوت آقاي سيار و امثالهم نميكند. همچنان كه مردم اين تاريخ را ساختند و قضاوت كردند راجع به مبارزات جلال و اسمي كه از او در دوران مبارزه مانده است ايشان بعد از 26 سال مبارزه ديپلماتيك ميآيد و تقصير انحراف جريان روشنفكري را به گردن جلال مياندازد، در حالي كه جلال پيش از اينها داد خودش را زده است.
ميخواستم روي اين نكته تأكيد كنم كه اگر جلال جريان روشنفكري اين مملكت را منحرف كرده باشد، حالا بياييد جريان روشنفكري اصيل را ارائه بدهيد. آدم را به چيزهايي كه دلش ميخواهد قضاوت نميكنند، آدم را به چيزهايي كه ميگويد، قضاوت نميكنند. آدم را به چيزهايي كه عمل ميكند قضاوت ميكنند. جلال يكي از حلقههاي اصلي تاريخ تفكر و قصهنويسي معاصر ماست. رفتارش با عملش منطبق بود. در قصهنويسي هم صاحب حرف است. در نثر صاحب سبك است. در قصهنويسي امروز از جمالزاده و هدايت نام ميبريد، يك دفعه نپريد به اسماعيل فصيح يا شايستهتر از او به ميثاق اميرفجر. روندي داشت كه حركت را نگاه كنيد جلال يكي از حلقههاي مياني آن است.
چيزي كه الان خاطرم آمد صحبت جلال در آن مصاحبه است كه ادارهكنندگان «انديشه و هنر» با او كردند. در سال 43 وقتي يكي از طرفهاي گفتوگو از او راجع به تأثير و نفوذ نثرش در قصهنويسان جوان ميپرسد ـ كه اين خود نشانه صاحب سبك بودن جلال است ـ جلال ميگويد تقصير من نيست و هدايت را مثال ميزند. ميگويد هدايت براي تأثير گذاشتن ناچار است خودش را بكشد، اما من هنوز زندهام و تأثير خودم را هم گذاشتهام و اين ميتواند نشانه جايگاه جلال در ادبيات معاصر باشد، اما از اينها گذشته فكر ميكنيد صحبتهايي كه ميشود صرفاً در جهت اين است كه بخواهند يكجوري جلال را زير سؤال ببرند؟ با توجه به موقعيت جلال در ادبيات معاصر، چرا اصلاً دارند اين كار را ميكنند؟
سال 40 كه مرحوم ابوي فوت شد، يكي از كساني كه مجلس ختم گذاشتند امام خميني بود. مجلس كه تمام شد رفتيم تشكر كنيم ديديم نسخه قاچاق غربزدگي دم دست ايشان است. آن روز كه خدمتشان بودم، خود آقاي خميني هم به آن اشاره كرد. جلال گفته بود آقا! چرا وقتتان را با اين اباطيل تلف ميكنيد؟ كه آن روز جلال متوجه شد حرفش به كجاها رسيده است. خوب صدايي بود، نظري بود، جرئتش را داشت، زرنگ بود، نميدانم ژورناليست موفقي بود، آدم شارلاتاني بود، مريدباز بود، هر چه بود ظاهر و باطنش همين بود. . . آقا معلمي بود تا آن وقتي كه سر كلاسهايش ميرفت با بچهها و شاگردهايش مأنوس بود و حقهباز نبود و نسل جوان را به طرف خودش ميكشيد و نسل جوان هم با آغوش باز او را ميپذيرفت. حتي به سبك از او تقليد ميكرد. در آن زمان حتي در تفكر از او تقليد ميكردند.
جلال آمد و از همه آدمهاي مدعي دوره خودش بازخواست كرد و جلو آدمهاي پوك و بيمدعا ايستاد. عدهاي را به انجام كاري انگيخت و عدهاي را از دست زدن به كارهاي ديگر و نزديكي به جرثومه فساد پروا داد و با كسي پدركشتگي نداشت و حالا انقلاب شده ممكن است بيايند اسم يك خيابان 50 متري را بگذارند «جلال آلاحمد» يا اسم فلان سالن را بگذارند «جلال آلاحمد» يا فلان مدرسه را يا اداره پست نقش صورت جلال را تمبر كند. اين خود اقبالي بود كه نسل جوان و پيشتازان انقلاب كردهاند. اينها پارتيبازي نبود. اين نفوذ را كه ميبينند، از اين قضيه دچار حقد و حسدي ميشوند. جلال 46 سال بيشتر عمر نكرد و در همان 46 سال 40 كتاب از خودش گذاشت. اين است كه نسل روشنفكر گذشته مشابه سيار ناچار است هنوز كه هنوز است كينهها، حقد و دلگيرياش را از جلال داد بزند و بايد هم بگويد خوشبختانه يكي از اقبالهايي كه جلال دارد تنها اين نيست كه دوستدارانش تبليغش را بكنند، بلكه اين است كه دشمنانش هم ناشيانه تبليغش را ميكنند و اقبالي كه جلال مييابد يا مرحوم دكتر شريعتي بخش بزرگي از آن مولود همين حسادتهاي بچگانه است. اين صورت ظاهر يك بيان اساسيتر است كه اين انقلاب اين دو آدم را وزن و وقر گذاشته و به بعضي از حرفهايشان اعتنا كرده است و بعضي از ارشادهاي اينها را پي ميگيرد. در واقع زدن جلال يا زدن شريعتي يعني زدن انقلاب. منتها كساني زورشان به حريفهاي ديگر نميرسد، براي همين به اين افراد حمله ميكنند و دارند تبليغ ميكنند شريعتي و جلال آدمهاي لامذهب و لائيكي بودند و اعتقاد نداشتند و انواع اين مسائل را تبليغ ميكنند. آشوري آنجا نشسته است و دارد ميگويد كه اگر غزالي فلان، در حالي كه غزالي را نميشناسد. آن سالي كه غزالي داشت راجع به احياي علوم دين صحبت ميكرد، دين به كرسي حاكميت نشسته بود، اما در اين دوره كه جلال و شريعتي راجع به دين صحبت ميكنند، در مدارس و حوزهها بسته است. مساجد مورد هجوم است و رقاصخانهها باز ميشود و جلو مساجد جمعيتهاي گوناگوني براي انحراف جوانها درست ميكنند و آخورهايي كنار شهر اين طرف و آن طرف ميبندند. كاخهاي جوانان درست ميكنند. سياست اين است كه مردم را از دين جدا و بري ميكنند. اگر مشروعيت را از جلال و شريعتي بگيرند، از انقلاب گرفتهاند. اشتباهشان اين است. خيال ميكنند اين مشروعيت را جلال يا شريعتي به انقلاب يا نظام دادهاند و تاق حزب كه پايين آمد، بيش از 70 نفر از بزرگان قوم زير تاق رفتند. موضعگيري امام خميني را ديدند؟ 72 نفر از مسئولان نظام در طرفهالعيني شهيد شدند. جمهوري اسلامي لطمهاي نخورد و از پا نيفتاد. مسئله نظام، جلال و دكتر شريعتي بهتنهايي نيست، البته اينها هم هستند. امثال سيار و آشوري هنوز كه هنوز است دارند در سطح تفكر حركت ميكنند. البته فكر ميكنم تنها اين خيال هم نباشد. بايد نقشهاي از پشت باشد كه اينها را به اين سمت سوق ميدهد كه فعلاً در اين برهه از زمان اين ميزان حرفها را ميشود زد. ميشود اين دو چهره را آلود و فردا، پس فردا و هفته ديگر ممكن است دنبال قضيه ديگري باشند.
در سالهاي اخير كم و بيش در جريان وضعيت ادبي قرار داريد. از سالهاي پيش از انقلاب تا سالهاي اخير ضمن اينكه گاهي نمونههايي از كار نويسندههاي انقلاب به دستتان رسيده و مطالعه فرمودهايد و بعضي هم كارهاي خيلي خوبي كرده، البته دوستاني هم بودهاند كه كاش به جاي كرنش در مقابل بيگانگان و انتظار به رسميت شناخته شدن از سوي آنها حيثيت ملي را بيشتر مورد توجه قرار ميدادند و ميتوانستند مقوله ادبيات را با ديدي تازه و عميق كه از انقلاب سرچشمه گرفته است، ببينيد.
بسيار و به كرّات ديدهام تبليغ ميكنند ادبيات همچنان كه تفكر، هنر و انديشه با آمدن نظام در حال خفقان و از بين رفتن هستند. آنهايي كه اين دادها را ميزنند شايد بيحق نباشد از اين نظر كه روند رشد اين مقولات به صورتي كه در نظام پيش وجود داشت متوقف شد. يعني ديگر موسيقي آن موسيقي كابارهاي زمان سابق نميتواند باشد و تئاتر ديگر تئاتر 2 هزار و 500 ساله شاهنشاهي نيست كه در پيادهروهاي خيابان زند شيراز سن ببندند و آن اعمال را انجام دهند. تفكر ديگر آن روندي را ندارد كه امثال داريوش همايون، داريوش آشوري، دكتر راسخ، دكتر بهنام و پرويز ثابتي بيايند و خط بدهند و مبدأ تاريخ را از هجرت به غربت سال 2535 ببرند و يك تاريخ جعلي كه تنها 35 دومش با سالهاي سلطنت محمدرضا پهلوي انطباقي داشت. از آن زاويه كه حضرات نگاه ميكنند، راست است دين آمد و بساز اين بادمجانها دور قاب برچيده شد. حالا داد نزنند، كي داد بزنند؟
اما در مورد قصه معاصر، اجازه خواهد داد براي پاسخ گفتن به آن مجال ديگري داشته باشيم. در اين فرصت اندك پرداختن به قصه به نظرم كمي بيانصافي به قصهنويسان جوان معاصر است. از طرفي من بهتنهايي خاطر و نفسم ياراي پرداختن به اين مهم را نميكند. هر وقت برايتان مقدور بود، چند نفر از افراد منصف، مطلع و علاقهمند را در اين وادي جمع كنيد. البته من هم در خدمت خواهم بود.
با تشكر از وقتي كه گذاشتيد.