بشر در گذشته مجموعهاى از ايسمها و ايدههاى سياسى را تجربه كرده بود كه بر ماديت و الحاد استوار بودند و هر كدام چند صباحى ذهنيت انسانها را به خود مشغول ساخته بود و به موازات آموزههاى تعاليم پيامبران در گذار تاريخى كه بشر را به توحيد، معنويت و ابديت فرا مىخواند، اين مكاتب ساختگى مانع نيل وى به واقعيتها مىشدند و هرگاه با رشد فكر انسانى كاستى يكي از آنها آشكار مىشد، الگوى فكرى ديگرى كه همچنان ريشه در الحاد و نفاق داشت، جاى آن را مىگرفت. اسطورهپرستى، دهرىگرى، سوفسطايىگرى، شرك و بتپرستى، ليبراليسم و سوسياليسم، فاشيسم و كمونيسم هر كدام در برههاى از تاريخ انديشه بشرى در اين راستا طرح و بسط يافتهاند و پس از مدتى از مد افتادهاند. در اين نوشتار برآنيم تا ضمن ارائه پيشينهاي اجمالي از دموكراسي، به طيفي از تعاريف آن پرداخته و در شماره آتي به ارزيابي اين انديشه و روش در نظام سياسي بپردازيم.
دموكراسى داراى تعاريف زيادى است و معانى متفاوتى از آن ارائه شده است و همچون بسيارى از مفاهيم، در علوم اجتماعى، تعريفى جامع و مانع از آن وجود ندارد. تعاريف دموكراسي را ميتوان در طيفهاى «دموكراسى به مثابه شكل حكومت»، «دموكراسى به مثابه روش» و «دموكراسى به مثابه ارزش و فلسفه زندگي» طبقهبندي نمود.
1. دموكراسى به مثابه ارزش و فلسفه زندگي
در اين ديدگاه دموكراسى به عنوان ارزش مطرح است تا مكانيسم، دموكراسى يك شيوه زيستى است گرچه به عنوان شكل حكومتى نيز مطرح مىشود. از آنجا كه مفاهيم ارتباط مستقيم با نگرش و مبانى فلسفى حاكم در هر فرهنگ دارد، طبيعى است دموكراسى نيز دربردارنده ارزشهاى مدرنيته غربى باشد. (1)بر اين اساس در تعريف دموكراسي ميتوان گفت:«دموكراسى عبارت است از شكلى از حكومت كه مطابق با اصول حاكميّت مردم، برابرى سياسى، مشورت با همه مردم و حكومت اكثريت سامان يافته است.»
بر اساس اين رويكرد به دموكراسى، اقدام كودتاگران الجزائرى در سركوب جبهه نجات اسلامى كه از طريق انتخابات قانونى روى كار آمده بودند، از منظر غرب امرى مشروع و قانونى قلمداد ميگردد. (2) چراكه حاكميت مسلمانان با ارزشهاي لائيتسه منافات داشت. در اين نگرش دموكراسى محصول بسط فرهنگى است كه پس از رنسانس بهتدريج شكل گرفت. يكى از نويسندگان معاصر غربى در تعريف دموكراسى ضمن تأكيد بر انتخابات ميگويد:
«دموكراسى مبتنى بر مسئوليت مقاماتى است كه با انتخابات قانونى برگزيده ميشوند انتخاباتى كه در آن تقريباً همه شهروندان ميتوانند رأى بدهند».(3)
وى سپس اضافه ميكند كه چنين انتخاباتى بر وجود جامعه مدنى، توسعه، تساهل و مصالحه استوار است.
با توجه به رويكرد ياد شده به دموكراسى:
1- فرهنگها و جوامعى كه سياق فكرى آنان با مدرنيته غربى سازگار نيست، نميتوانند چنين تعريفى از دموكراسى را پذيرا باشند و هرگونه همسويى با آن منجر به التقاط فكرى و در نهايت مصادره آن فرهنگ به نفع مدرنيته خواهد بود.
2- اين نگرش به دموكراسى امروزه در برخى كشورها رايج است و كسانى ميكوشند از اسلام تفسيرى دموكراتيك عرضه كنند. در حقيقت آنان دموكراسى را همراه با لوازم و ويژگىهاي غربى پذيرفته و سعى ميكنند تعاليم اسلامى را با ارزشهاي دموكراتيك سازگار جلوه دهند. در همايش اسلام و دموكراسى از اين رويكرد به «ديدگاه ليبرال اسلامى» ياد شده است. (4)
3- ناسازگارى اسلام با مدرنيته غربى اقتضا ميكند مفاهيم جديدى كه سازگار با مبانى انديشه اسلامى باشد عرضه كنيم و «نظريه مردمسالارى دينى» گامى در اين راستاست.
2. دموكراسى به مثابه روش
برخى نويسندگان معاصر غربى بر اين باورند كه دموكراسى لزوماً حاكميت مردم نيست؛ بلكه دموكراسى سازوكارى از نظام سياسى است كه بدان وسيله، حكومتهاى نامطلوب از مسند قدرت بركنار ميشوند. (5)شومپيتر مدعى است دموكراسى نهادى به منظور رسيدن به تصميمات سياسى است كه افراد تحت لواى آن، به دليل تلاش رضايتآميز و با جلب آراى مردم به قدرت تصميمگيرى دست يابند. (6)شيوه دموكراسى عبارت است از معامله و مصالحه. دموكراسى، به عنوان روش، درپى به حداقل رساندن خطاهاى مديريت جامعه و به حداكثر رساندن مشاركت مردم و كاهش دادن نقش افراد، به عنوان فرد، در تصميمگيرىهاى سياسى است. به جاي اين سؤال كه «چه كسى بايد حكومت كند؟»، سؤال از نحوه حكومت كردن طرح ميشود. (7)
از اين رو دموكراسي صرفاً به امر مشاركت و انتخابات، اشاره دارد، نظير اين تعريف كه: «دموكراسى عبارت است از طريقه تصميم مردم كه چه كسى بايد حكومت كند و هدفش چه بايد باشد.» بنا به اعتقاد نظريهپردازان معاصر، دموكراسى در رايجترين معناى خود ناظر به يكى از گونههاى حكومت است كه در آن قدرت در دست يك يا چند كس نيست، بلكه از آن اكثريت است. بدين طريق، ميتوان دموكراسى را از حكومتهاي ديگر بازشناخت.
به طور كلى، درباره دموكراسى، به دو ديدگاه ميتوان اشاره كرد.
1ـ دموكراسى يك نظام حكومتى است كه تعاريف فوق ناظر به آن است.
2ـ دموكراسى طرحى براى جامعه است كه هدف آن كاميابى فردى و جمعى تمام جامعه است.
درباره تعريف ياد شده بايد گفت:
1- رفتار سياسى سياستمداران و احزاب در نيم قرن اخير موجب شكلگيرى اين تلقى گرديده است. لذا مفهوم ياد شده و نظريههاي مربوط به آن نسبت به عمل سياسى، «پسينى» است.
2- از آنجا كه شيوهها و مكانيسمهاي اجرايى ارتباط تنگاتنگى با شالودههاي فكرى و غايات سياسى دارند، بايد در اقتباس روشها و انتقال روش از فرهنگى به فرهنگ ديگر دقّتهاى لازم را مبذول داشت.
3. دموكراسى به مثابه شكل حكومت
برخى نويسندگان دموكراسى را شكلى از حكومت ميدانند كه به تفكيك از حكومتهاي فردى يا گروهى دلالت دارد ومردم در آن فرمان ميرانند. در حقيقت جوهره اين نگرش به دموكراسى، مشاركت مردمى در تصميمات سياسى است و ايدئولوژى و شيوه در آن مطرح نيست.
طبيعى است اين نگرش به دموكراسى در چارچوبهاي مختلف فرهنگى و فلسفههاي سياسي قابل اجرا ميباشد.
گذار دموكراسى از يونان باستان تا عصر جديد
مفهوم دموكراسى را ميتوان از ديرباز در آثار فلاسفه و نويسندگان يونان ملاحظه كرد. در يونان باستان، حكومت مبتنى بر دموكراسى وجود داشت و بر اساس قانون اساسىِ آن روزِ آتن هر شهروند كه به سن 20 سالگى ميرسيد حق شركت در شوراى شهر را داشت. همزمان با يونان، انديشه دموكراسى در مشرق زمين، يعنى هند و چين باستان نيز امرى شناخته شده بود، به گونهاى كه برخى مورخان منشأ اوليه دموكراسى را چين و هند ميدانند. افلاطون و ارسطو، ازحكماي يونان باستان، در آثار خويش از دموكراسى ياد كردهاند. در نزد افلاطون، دموكراسى سمبل حكومت جاهلان بود. ارسطو دموكراسى را مظهر حاكميت فقرا و تهيدستان ميدانست. بدينسان، دموكراسى از ديد هر دو انديشمند مورد طعن و انتقاد بود.
نكتهاى كه يادآورى آن ضرورى است آن است كه دموكراسى در يونان باستان مستقيماً اجرا ميشد و همه شهروندان واجد شرايط در آن مشاركت داشتند امّا اين امر به اين معنا نيست كه تمامى ساكنان «دولت ـ شهر» داراى حق رأى بودند. بىترديد دموكراسى به مثابه يك نظريه داراى پشتوانههاى تئوريك بوده و نمىتوانست در خلأ شكل گيرد. اما پرسش اساسى آن است كه: بنيان نظرى دموكراسى در يونان باستان چيست؟ حاملان فكرى آن چه كسانى هستند و آيا ميان دموكراسى در يونان باستان و دنياى معاصر همخوانى وجود دارد؟
در دموكراسى يونان آنچه بيش از هر چيز خودنمايى ميكند آن است كه سوفسطايىگرى روح دموكراسى از آغاز تاكنون بوده است در گذشته سقراط، افلاطون و ارسطو از مخالفان سرسخت دموكراسى به شمار ميرفتند.
بهرغم تحول معنايى از گذشته تا حال، دموكراسى از آبشخور فكرى واحدى بهره ميگيرد و «سوفسطايىگرى»در گذشته و حال مهمترين خاستگاه پيدايى و پويايى دموكراسى به شمار ميرود. مبانى هستىشناختى، معرفتشناختى و انسانشناسى سوفسطايى زيربناى دموكراسى در گذشته و حال ميباشند. به ديگر سخن در تاريخ معاصر، غرب زمانى دموكراسى را پذيرفت و آن را مبناى رفتار سياسى خويش قرار داد كه قبلا انديشه سوفسطايى را پذيرا شده بود و امروزه در سايه جهانىسازى ميكوشد آن را به فرهنگ جهانى مبدل كند. استناد به ديدگاه برخى نظريهپردازان در تبيين انديشه سوفسطايى ارتباط آن با دموكراسى ميتواند مؤيد ما، در بررسى اين انگاره باشد. يكى از نويسندگان معاصر مينويسد: «از يك سو با آراى پيچيدهاى روبهرو هستيم كه با مسامحه ميتوان گفت مبانى آنها عبارتند از اصالت تجربه و اصالت تحقق، اصالت پديدار و اصالت فرد و اصالت انسان. ظواهر به طور دائم، لحظه به لحظه و فرد به فرد عوض ميشوند و واقعيتى جز آنها وجود ندارد. اين بينش در ساحت اخلاقيات به «اخلاق موقعيتى»(8)منتهى ميشود، يعنى بر اصول عملى آنى و فورى تأكيد نموده و اعتنايى به اصول كلى و دائمى نمىكند... نمونههاي اين ديدگاه سخنان پروتاگوراس سوفسطايى است كه انسان معيار همه چيز است و وجود خدا فرضى است كه نميتوان آن را اثبات كرد.»(9)
نتيجه آنكه وجود حكومت بر پايه دموكراسى، در يونان باستان، دولتى مستعجل بود و ديرى نپاييد. پس از گذشت قرون متمادى، به دنبال رنسانس (نوزايى) و نهضت اصلاح دينى در غرب، به تدريج مبادى فكرى دموكراسى جديد پىريزى شد. از ماكياولى گرفته تا هابز و لاك و سپس روسو و منتسكيو هر يك در شكلگيرى ايده دموكراسى تأثيرى عميق داشتند. بدينسان، نظريه دموكراسى در ساحت انديشه بشرى، در قرن بيستم، به نقطهاي منتهى شد كه قبل از ميلاد مسيح از آن آغاز شده بود.
يعني نگرش جديدي از دموكراسى مبنى بر حاكميت غيرمستقيم مردم و به عبارت ديگر سيستم نمايندگى عرضه و شيوه نمايندگى و رأى اكثريت از مقبوليتى عام برخوردار شد. امروزه، دموكراسى حكومت نمايندگان اكثريت مردم در مقابل حكومت فردى يا اقليّت است. حاصل آنكه آنچه در گذار دموكراسى كهن به مدرن تغيير كرده، اصل حاكميت مردم نيست، بلكه شيوههاي اجرايى و اِعمال آن است.
در شماره آينده به بررسي بنيادهاي نظري دموكراسي و ارزيابي آنها خواهيم پرداخت. انشاءالله...
*
عضو هيئت علمي مؤسسه آموزشي پژوهشي
پينوشتها:
1- تيموتي سيسك، اسلام و دموكراسي، شعبانعلي بهرامپور و حسن محدثي، تهران، ني، 1379، ص 20
2- همان، ص 13
3- همان، ص 25
4- پس از جنگ نخست خليج فارس، مؤسسه صلح درباره خاورميانه كه در امريكا فعال است، همايش يك روزهاي را تحت عنوان «اسلام و دموكراسي» برگزار كرد. گزارشي از همايش مزبور را تيموتي سيسك در كتاب اسلام و دموكراسي آورده است
5- كارل پوپر، درسهاي اين قرن، ترجمه علي پايا، تهران، طرح نو، 1367، ص 119
6- يوزف شومپيتر «دو مفهوم از دموكراسي» فلسفه سياسي، ويراسته آنتوني كوئينتن، ترجمه مرتضي اسعدي، تهران، انتشارات بينالمللي الهدي، 1371، ص 305
7- لذا پوپر به جاى سؤال مزبور اين سؤال را مطرح ميكندكه: آيا اَشكالى از حكومت وجود دارند كه اخلاقاً مذموم باشند؟ و در مقابل آن، آيا اَشكالى از حكومت وجود دارند كه به ما اجازه دهند خود را از شر يك حكومت شرير و زيانبار رها سازيم؟ پوپر اين سؤالها را وجه مميّز دموكراسى آتن و مدرن ميداند
8- Situaational ethics
9- دبليو. كي. سي گاتري، تاريخ فلسفه يونان، حسن فتحي، تهران، بشر فكر روز، ج 10، ص 21