اما چه اصولي به عنوان مباني نظام حقوقي وجود دارد؟ چنانچه در شماره گذشته (شماره سوم) گفته شد از نظر استاد جوادي آملي دو اصل«عدل» و «وحدت» به عنوان دو اصل اساسياند كه روابط بينالملل در اسلام بر پايه اين دو تنظيم ميگردد. در اين شماره به «اصل عدل» ميپردازيم. مباحث اين سير برگزيده از كتاب «روابط بينالملل در اسلام» نوشته استاد جوادي آملي است.
اصل وحدت
انسان، نه از نظر تجرد روحي، همسان فرشتگان است تا بينياز از هماهنگي با همنوع خود باشد و با شعار «وما مِنا اِلالَهُ مَقامٌ مَعلوم» زندگي كند و نه از جهت تجسم بدني همتاي حيوانات است تا بينياز از تبادل و تعاون با همنوع خويش باشد و با شعار «قَد اَفلَحَ اليَومَ مَنِ استَعلي» كه برخاسته از حلقوم درندگان بشرنما چون آل فرعون است به سر برد و نه ميتواند بدون تكيهگاه تكويني، به تشتت و پراكندگي خاتمه دهد و راز و رمز اتحاد با همنوع خود را دريابد و با رفتار مناسب، بهوحدت روي آورد و با شعار «قَد اَفلَحَ مَن تَزَكي» از هرگونه نقص و عيب برهد و به كمالي برسد.
بر اين اساس، اولاً انسانها نيازمند زندگي مسالمتآميز و اتحاد با يكديگرند؛ ثانياً پشتوانه اين اتحاد بايد اهتمام به اجراي حق و سركوب كردن باطل باشد؛ ثالثاً براي تحقق اتحاد حقيقي بايد به دستورهاي وحياني كه به وسيله عقل و نقل كشف ميشود، روي آورد.
اَصالت وحدت
انسان از يك عامل «كثرت»، به نام طبيعت و يك عامل «وحدت»، به نام روح ماوراي طبيعي، تشكيل يافته است. حال اگر او جنبه طبيعي خود را فربه كند، جز اختلاف و نزاع با ديگران چيزي نمييابد؛ ولي اگر بُعد ماوراي طبيعي خويش را تزكيه كند، از گزند هرگونه درگيري با همنوع مصون و به شهد مسالمت و صفاي جمعي كامياب ميگردد. خداي سبحان، آفرينش پيكر آدمي را به «تراب»، «طين»، «حمأ مسنون» و «صلصال» نسبت داد كه از نشئه كثرت و همواره سبب نزاع است و آفرينش روح انساني را به خود نسبت داد كه عين وحدت و همواره سبب اتحاد و رأفت و مايه التيام و محبت است. سر كثرت طبيعت و ماده را بايد در ضيق هستي آن جستوجو كرد، زيرا هر موجود مادي، شرايط خاصي دارد كه نه خصوصيت او در ديگري است و نه وي پذيراي ويژگي غيرخود است.
راز وحدتِ ماوراي طبيعت را نيز بايد در سعه وجودي آن يافت، چون هر موجود مجرد، نه در حضور ديگري محجوب است و نه از شهود غيرخود، محروم، ازاينرو نه بهشتيان كينه و نزاع دارند و نه در دلهاي مردان با ايمان كه با ماوراي طبيعت ارتباط دارند و به دستورهاي وحي آسماني عمل ميكنند، نسبت به يكديگر عداوت و بغض است و نه كالاهاي ماوراي طبيعي بسته و محدود است و نه فساد و كسادپذير؛ يعني همه عوامل بقا و علل دوام در آنها يافت ميشود، از اين رو قلمرو فراطبيعت منزه از تخلف و مبرا از اختلاف خواهد بود و مجالي براي تشتت نيست.
وحدت انسانهاي نخستين
انسانهاي اولي، براساس انديشه و فطرت ساده خود، از بينش و منش مشتركي برخوردار بودند؛ يعني هم در جهانبيني، بينش واحدي داشتند و هم در تشخيص حسن و قبح و مصالح و مفاسد زندگي، روش مشتركي داشتند، از اين رو خداوند آنان را به «اُمت واحده» ستوده است.
«امت» به جمعيتي ميگويند كه مقصد خاص و مقصود و اَمام معيني را دنبال ميكنند و وصف تأكيدي «واحده» در «اُمه وحِدَه» نشانگر آن است كه مردم در فطرت اولي خويش، سَمت و سوي واحدي را دنبال ميكردند و هيچگونه اختلاف و مشاجره فتنهانگيزي در بين آنان نبوده است، چون يا اختلاف فكري و علمي نداشتند يا بسيار كم بود و اختلافات عملي نيز اگر در ميان آنان راه پيدا ميكرد، در پرتو فطرت توحيدي و نصايح انبياي پيشين (از حضرت آدم(ع) تا نوح(ع)) حل ميشد، چون وحي آسماني در حد موعظه در رفع اختلاف راهگشاست.
نفي اختلاف و مشاجره در انسانهاي اولي، يا براي آن است كه همه آنان مانند فرشتگان به فعليت و كمال خويش رسيده بودند، از اين رو اختلاف و مزاحمتي با يكديگر نداشتند؛ يا براي اينكه مردم اولي در بساطت زندگي ميكردند و هنوز به سوي كمال اجتماعي، صنعتي و... حركت نكرده بودند تا با يكديگر برخوردي داشته باشند؛ نظير درختي كه هنوز به فعليت نرسيده است و در هسته و حبه به سر ميبرد و اگر از اختلاف بين انسانها به مشاجره ياد ميكنند، به جهت تزاحم افراد آن با يكديگر مانند تنازع شاخههاي درخت است و همين زمينه بعثت پيامبران اولوالعزم و نزول كتاب و قانون را فراهم نمود تا اختلاف تلخ رخنه نكند و اگر رخداد برطرف شود و بار ديگر به اتحاد مطلوب دست يابند.
وحدت دروني اسلام
انسان وقتي ميتواند ميان ديگران يا خود و ديگري رابطه حسنه برقرار كند كه در درون خويش پيوندي و اتحادي ناگسستني ميان عقايد، اخلاق و عملش برقرار كند، وگرنه در ايجاد هرگونه اتحاد بيروني ناكام ميماند، زيرا انسان دو چهره و دو شخصيتي كه هر روز به رنگي درميآيد و نميتواند خود را يكي و متحد كند، چگونه ميتواند با اغيار متحد شود و ديگران را متحد سازد؟
بر اين پايه، آن كه اعتقاد، اخلاق، عمل و گفتارش هماهنگ است و انسجامي دروني دارد، ميتواند با ديگران متحد شود و نيز مُجاز است ديگران را به اتحاد فراخواند و نسبت به پرهيز از اختلاف موعظه كند و مانند آن، وگرنه سخن او در دل ديگران اثر ندارد. همين نكته فاخر درباره مكتب فكري نيز راه دارد و اسلام به عنوان يك فرهنگ متعالي چنين است؛ يعني خود را طلايهدار اتحاد دانسته و ادعاي صلح و وحدت جهاني دارد، پس ميبايست خود از وحدت و انسجام دروني برخوردار باشد. وحدت دروني اسلام در سه بخش ظهور و بروز دارد:
1. انسجام قرآن كريم: قرآن كريم كه قانون اساسي اسلام است، هم مكتب خود را منسجم ميبيند و هم پيرواني متحد تربيت ميكند. درباره اصل مكتب ميفرمايد: اَفَلا يَتَدَبرونَ القُرءانَ ولَو كانَ مِن عِندِ غَيرِ اللهِ لَوَجَدوا فيهِ اختِلفًا كَثيرا؛ يعني اگر اين قرآن از نزد غيرخدا يعني بشر اعم از خود پيامبر يا ديگري ميبود، در بستر 23 سال حوادث سرد و گرم، جنگ و صلح، پيروزي و شكست و جهاد و هجرتي كه دامنگير آورنده قرآن شد، يقيناً بايد بخش اولش با بخش مياني و پايانياش فرق كند؛ مثلاً پس از گذشت 20 سال انسان كاملتر و پختهتر شود، در نتيجه مطالبي كه بعد از 20 سال مينويسد با نوشتههاي گذشتهاش تفاوت كند؛ ولي مطالب قرآن يكسان و يكدست است؛ يعني هم نخستين آيات نازل شدهاش در اوج معرفت و فصاحت است و هم آياتي كه در پايان بعثت نازل شدهاند.
2. انسجام شئون پيامبر اسلام: رهبر مكتب اسلام نبي اكرم صلي الله عليه و آله و سلم هم تمام شرايط و شئونش منسجم و يكسان است. شاگردان ايشان وقتي به مكتب آن حضرت بار مييافتند، طبق رهنمود پيامبر قلم به دست بودند و طبق دستور قبلي آن حضرت آنچه را از وي ميشنيدند يادداشت ميكردند. از پيغمبر پرسيدند آيا هرچه از شما ميشنويم بنويسيم؛ چه وقتي كه خوشحاليد و چه زماني كه غضبناكيد و آن حضرت صلي الله عليه و آله و سلم فرمود كه آري، زيرا هم وقتي خوشحالم سُرورم الهي است و جز حق نميگويم و هم زماني كه غضبناكم خشمم الهي است و سخن يا كار غيرالهي انجام نميدهم، پس رهبر مكتب اسلام نيز حقيقتي منسجم دارد، چنانكه خود مكتب الهي؛ و چنين مكتبي و رهبري، هم ميتوانند مردم را به وحدت دعوت و هم قانون روابط بينالملل را تدوين كنند.