
بيشك بهار عربي در ليبي با خونينترين وجه خود رقم خورد. رژيم قذافي كه در ابتدا اعتراضات مسالمتآميز مردمي را با خشونت تمام پاسخ ميداد، اين اعتراضات را به سوي تحركات مسلحانه سوق ميداد و با تفرقه در ارتش و نيروهاي نظامي رژيم، كل كشور را به جنگ داخلي كشاند. اين جنگ به زودي پاي دخالت خارجي را به ميان آورد كه با قطعنامه 1973 شوراي امنيت و تعيين منطقه پرواز ممنوع بر فراز آسمان ليبي حمايت ميشد. در نهايت، نيروهاي مخالف با حمايت ائتلاف نظامي غرب در 20 آگوست 2011 به دروازه طرابلس نزديك شدند تا با فتح آخرين مقر قذافي كار رژيم او را يكسره كنند. در همين موقع بود كه سازمان اتحاديه آفريقا راهكار سياسي خود را مطرح كرد تا آن كه از طريق سياسي و نه نظامي نتيجهاي قابل قبول به دست بيايد اما كسي گوش شنوا به اين راهكار نداشت و ورود هيئت اين اتحاديه به طرابلس و ديدار با قذافي هم ناديده گرفته شد. شايد شرايط در آن زمان براي مداخله سياسي اتحاديه آفريقا در بحران ليبي چندان مناسب نبود اما شايد رهبران آفريقايي با اين مداخله قصد داشتند تا از بحراني بسيار بزرگتر جلوگيري كنند.
بيتوجهي مصيبتبار غرب
اكنون سه سال از آن موقع ميگذرد و معلوم شده كه نگرانيهاي آن موقع رهبران آفريقا چندان بيمورد نبوده است. قذافي سرنگون شد و چندي بعد به صورتي مشكوك به قتل رسيد اما با فروپاشي رژيم او، ليبي به آرامش نرسيده است. ليبي در اين مدت از يك سو درگير اختلافات قومي و قبيلهاي شده كه هر دستهاي واحد نظامي خود را دارد و بر بخشي از اين كشور تسلط دارد و از سوي ديگر، اين كشور مبدل به لانهاي براي پرورش و صدور تروريسم شده است. اكنون ديگر شكي باقي نمانده كه گروههاي تروريستي در مالي، الجزاير، نيجريه تا غرب آسيا در سوريه و عراق به صورت مستقيم يا غيرمستقيم از اين لانه حمايت و تقويت ميشوند. شايد رهبران اتحاديه آفريقا چنين روزي را پيشبيني ميكردند كه در آن موقع قصد مداخله و حل و فصل سياسي را داشتند. آنان بيشتر از رهبران غربي آگاه به شرايط اقليمي و جمعيتي در قاره هستند و تجربه سالهاي خونين در قاره نتيجه چنين راهي را به آنها نشان ميداد. اين چيزي بود كه رهبران غربي به آن يا ناآگاه بودند يا آن كه حاضر به گوش دادن به حرف رهبران آفريقايي نبودند.
دليل رهبران غربي تا اندازه زيادي روشن است؛ بعد از سالها خصومت يا رفتار كجدار و مريز قذافي فرصتي براي آنها پيش آمده بود تا با او تسويهحساب كنند.
قذافي براي آنها يك صدام حسين ديگر بود كه با چرخش استراتژيك باراك اوباما، رئيسجمهور امريكا، به سوي شرق دور اين شانس به رهبران اروپايي داده شده بود تا اين بار خود نقش خط مقدم را داشته باشند و افتخار از ميان برداشتن قذافي را نصيب خود كنند. به همين دليل بود كه رهبران بريتانيا و فرانسه با حرارت زياد پيشقدم شدند و حتي سيلويو برلوسكني، نخستوزير وقت ايتاليا، را با وجود بيتمايلياش مجبور به همراهي با خود كردند. آنها فقط يك چيز ميخواستند و آن سرنگوني قذافي و فتح طرابلس بود بدون توجه به اينكه بعد از قذافي چه خواهد شد و عاقبت اين بيتوجهي خونبار بود هم براي ليبي و هم براي جامعه جهاني.
ليبي غرق در اختلافات داخلي
تابو امبكي، رئيسجمهور پيشين آفريقاي جنوبي، در آن موقع دخالت ائتلاف غربي در ليبي را به اين صورت توصيف كرد: «ميپنداشتيم كه به پانصد سال بردهداري، امپرياليسم، استعمار و استعمار نو پاياني قطعي بخشيدهايم ... چيزي هست كه قدرتهاي غربي به نحو يكجانبه و شرمآوري حق تصميمگيري درباره آينده ليبي را به خود بخشيدند». اين چه آيندهاي بود كه قدرتهاي غربي به تعبير امبكي به نحو شرمآوري حق تصميمگيري در مورد آن را به خود بخشيده بودند. در ظاهر امر، قدرتهاي غربي اميد به شوراي انتقالي ليبي بسته بودند كه بتواند در فرداي بعد از سقوط قذافي و با انجام انتخابات سراسري زمينه انتقال قدرت به دولتي باثبات را فراهم كند. قدرتهاي غربي در اين سناريو نه نظري از رهبران آفريقايي خواستند و نه حتي به شرايط موجود در ليبي توجهي داشتند. آنها سناريوي شناختهشدهاي را به صورت يكجانبه در پيش پاي شوراي انتقالي تعيين كردند به اين خيال كه راه ليبي به دموكراسي را گشودهاند. اين اشتباه فاحش قدرتهاي غربي در ليبي بود چون به جاي رسيدن اين كشور به ثبات و ايجاد نظامي دموكراتيك، غرق در اختلافات خونين داخلي شد. هر چند شوراي انتقالي بعد از سقوط قذافي در ظاهر امر بر سر كار بود و نخستوزير و دولت انتقالي را تعيين ميكرد اما واقعيت در خيابانهاي طرابلس، بنغازي و ديگر شهرهاي ليبي چيز ديگري بود. دستگاهها دولتي و نظام اداري فروپاشيده بود و سركردگان جنگ به همراه گروههاي مسلح خود در ابتدا به جان بقاياي رژيم ليبي و به خصوص برخي گروههاي خارجي متحد با آن در ليبي افتادند كه انتقامي فاجعهبار را در پيداشت. جنگسالاران به جا مانده از جنگ داخلي در عمل قدرت را در دست گرفتند كه تاكنون، آنها جدالهاي داخلي را هدايت ميكنند و باعث شدهاند تا گروههاي تروريستي ـ مافيايي در اين كشور جولان بدهند و از آن براي قاچاق اسلحه و مواد مخدر استفاده كنند. غرق ليبي در اين اوضاع تا آن حد است كه يكي از مسئولان دستگاه اطلاعاتي و امنيتي فرانسه بگويد ليبي حالا «افغانستاني در همسايگي اروپاييها» شده است.
صلح پيشگيرانه
افرادي مثل امبكي بعد از اين مدت به ياد آن روزها كه ميافتند تلاش خود را به ياد ميآورند كه ميتوانست نتيجهاي به طور كامل متفاوت براي ليبي و كل منطقه به دنبال داشته باشد. اين تلاش در قالب طرح سه مرحلهاي اتحاديه آفريقا بود كه شامل توقف بيدرنگ مخاصمات، شروع مذاكرات براي انتقال قدرت به منظور كنارهگيري مسالمتآميز قذافي و پايهگذاري يك نظام دموكراتيك در ليبي بود. هيئت ديپلماتيك آفريقايي سفرها و مذاكرات متعددي در اين زمينه انجام داد كه سرانجام قذافي را براي كنارهگيري از قدرت راضي كرد و حتي توانسته بود رضايت ونزوئلا براي پذيرش قذافي را به دست آورد. اين تلاش تحت عنوان صلح پيشگيرانه خوانده ميشود كه حداقل در مورد ليبي در برابر منطق غربي از جنگ پيشگيرانه قرار گرفت. صلح پيشگيرانه، نگاه آفريقايي در پرونده ليبي بود كه ميخواست با فرآيند صلح نه تنها اين كشور را به نظام دموكراتيكي برساند بلكه از هر گونه خصومت بعدي جلوگيري كند. بنا بر اين، صلح پيشگيرانه آفريقايي هم هدف صلح و ثبات و هم پيشگيري از جنگو نزاعهاي بعدي را دنبال ميكرد اما اين منطق آفريقايي نتوانست بر منطق غربي مبني بر جنگ پيشگيرانه غلبه كند و پرونده ليبي را به نام خود ببندد. اكنون بايد پرسيد منطق غربي چه چيزي را به دنبال داشته است؟
حداقل پاسخي كه ميتوان داد اين است كه منطق غربي، صلح و ثباتي در ليبي به دنبال نداشته است. دولتهاي برآمده از شوراي انتقالي و كنگره ملي يكي بعد از ديگري آمدند اما هر كدام در سر و سامان دادن اوضاع ناكام ماندند و زمام امور در دست جنگسالاران و گروههاي مسلح آنها باقي ماند. علاوه بر اين، منطق غربي از جنگ و نزاعهاي بعدي هم پيشگيري نكرده و هم ليبي در نزاع باقي مانده و هم اينكه با گشودن انبارهاي اسلحه به روي گروههاي تروريستي جنگ را به ديگر كشورها در شمال آفريقا و غرب آسيا كشانده است. رهبران آفريقايي متوجه بودند كه ليبي يك بمب ساعتي است و تنها ميتوان با درايت سياسي اين بمب را خنثي كرد اما منطق غربي در اينجا مثل افغانستان، عراق و ديگر كشورهاي منطقه باز يك منطق بيشتر نبوده و آن استفاده از خشونت است كه با وجود نتايج خشونتبار و خونين حتي حاضر به پذيرش مسئوليت اخلاقي خود نيز نيستند.