
حامد در توضيح ماجرا در گفتوگويي به خبرنگار ما ميگويد: شامگاه چهارشنبه 10 ارديبهشت ماه همراه دوستانم، محمدعلي غفاري و مهديحسين قرالري با ماشين پژو از جاده خاش به سمت چابهار در حال حركت بوديم كه ناگهان افراد مسلح به سمت ماشين تيراندازي كردند. لحظاتي بعد در حالي كه چند تير به ماشين اصابت كرده بود، افراد مسلح ما را مجبور به توقف كردند. آن لحظه شوكه شده بوديم و توان هيچ كاري را نداشتيم. وقتي افراد نقابدار مسلح به ما نزديك شدند، وحشت سر تا پاي ما را فرا گرفته بود. لحظه دلهرهآوري را تجربه كرديم اما در همان لحظه هم سعي كرديم روحيهمان را از دست ندهيم تا اينكه اشرار ما را اسير كردند و چشمهاي ما را بستند.
از وضعيت همراهمان خبر نداشتيم
قهرمان شمشيربازي در ادامه ميگويد: دوستم محمدعلي در حمله افراد مسلح زخمي شده بود. افراد مسلح، من و مهدي را به ماشين ديگري منتقل كردند. فكر كرديم اشرار، دوست مجروحمان را به خودروي ديگري منتقل ميكنند و وي را به بيمارستان ميرسانند. از وقتي كه محل حادثه را ترك كرديم، ديگر از محمدعلي خبر نداشتيم تا اينكه بعد از آزادي فهميديم اشرار او را به قتل رسانده و پيكرش را در همان محل رها كردهاند.
در غار كوچكي حبس شديم
حامد درباره مخفيگاه اشرار توضيح ميدهد: افراد مسلح ما را به منطقه كوهستاني انتقال دادند و در شكاف كوهي كه شبيه به يك غار كوچك بود، حبس كردند. شب و روز برايمان به سختي ميگذشت و من و دوستم فهميديم كه ما را به خاطر پول گروگان گرفته و اعلام كردهاند در قبال پرداخت مبلغ كلاني ما را آزاد ميكنند. البته آنها درباره پول حرفي با ما در ميان نميگذاشتند. ميدانستيم كه خانوادههايمان را درگير ماجرا كردهاند.
هر لحظه در انتظار مرگ بوديم
حامد صداقتي درباره احساس خود در روزهاي اسارت ميگويد: آنها افراد خطرناكي بودند. همان لحظه كه به ماشين ما تيراندازي و دوستمان را زخمي كردند، فهميديم كه با گروهي از اشرار خطرناك روبهرو هستيم. وقتي ما را به ميان كوهها منتقل كردند، هر لحظه در انتظار مرگ بوديم، اما سعي ميكرديم هر طور شده روحيهمان را حفظ كنيم و تنها كاري كه از دست ما ساخته بود، دعا بود و از خدا ميخواستيم تا با معجزهاي ما را از چنگال اين افراد نجات دهد. ميان كوههاي سر به فلك كشيده، تنهاي تنها بوديم و فقط چند نفر مسلح بالاي كوهها نگهباني ميدادند و گاهي هم صداي حرفهاي آنها را از دور ميشنيديم.
اميدمان به خدا بود؛ انتظار بازگشت به خانه را نداشتيم
قهرمان شمشيربازي درباره روزهاي سخت خود ميگويد: وضعيت فوقالعاده بدي داشتيم و هر روز كه ميگذشت روز سختتري براي ما شروع ميشد. اميدمان تنها به خدا بود اما تصور نميكرديم كه روزي از اين كوهها به سلامت به آغوش خانواده برگرديم. قهرمان شمشيربازي ميگويد: در اين مدت هر چند از طرف اين افراد مورد شكنجه قرار نگرفتيم اما در شرايط روحي بدي بوديم به طوري كه قابل وصف نيست.
108 روز با مار و عقرب زندگي كرديم
حامد درباره شرايط زندگيشان در روزهاي اسارت ميگويد: ما از نظر بهداشتي و خوراك در شرايط بسيار بدي قرار داشتيم. محل نگهداري ما پر از انواع حشرات، عقرب، مار و. . . بود. اين حشرات و حيوانات در نزديكي ما در حركت بودند و ما آنها را ميديديم. هر چند روز يك بار يكي از نگهبانان به دهانه غار ميآمد و مقداري آب و غذا در اختيار ما ميگذاشت و بعد از اين ما دوباره در دل كوه تنها ميشديم.
حرفهاي پدر وكيل: دو ركعت نماز شكر خوانديم
پدر مهدي حسين قرالري – وكيل – درباره آزادي پسرش از دست گروگانگيران به خبرنگار ما ميگويد: وقتي تلفني خبر نجات پسرم را از دست اشرار به من دادند، من و همسرم آنقدر خوشحال شديم كه قابل وصف نبود. من و همسرم بعد از 108 روز بيخبري از مهدي وقتي با او تلفني حرف زديم سعي كرديم بر احساساتمان غلبه كنيم تا روحيه پسرمان حفظ شود. بعد از اين بلافاصله من و همسرم دو ركعت نماز شكر به درگاه خدا خوانديم و دعا كرديم.
انتظار آزادي نداشتيم
مرد ميانسال ادامه ميدهد: ما اصلاً انتظار آزادي آنها را نداشتيم و فكر نميكرديم كه آنها به سلامت به آغوش ما برگردند به همين خاطر وقتي خبر آزادي را شنيديم به تنها چيزي كه فكر كرديم، معجزه خداوند بود.
در انتظار معجزه بوديم
پدر مهدي كه مانند پسرش وكيل است، ميگويد: من به عنوان وكيل دادگستري با پروندههاي آدمربايي زيادي برخورد كردم اما وقتي پسرم به گروگان گرفته شد، قبول آن خيلي براي من سخت بود و روزها من و مادرش انتظار اين معجزه را ميكشيديم. وي درباره وضعيت مادر مهدي گفت: بعد از اين حادثه همسرم هميشه به من دلداري ميداد و ميگفت كه آنها را به زودي ميبينيم اما من با چشمان خودم ميديدم كه او در غم دوري پسرش هر روز مثل شمع آب ميشود. روزهاي سختي را ما سپري كرديم و در اين روزها به تنها چيزي كه فكر ميكرديم، داستان حضرت يعقوب بود. وي ادامه داد: وقتي با پسرم تلفني حرف زدم بلافاصله با هواپيما از اروميه به تهران آمدم و از تهران هم با پرواز ديگري خودم را به زاهدان رساندم.
24 ساعت نخوابيدم تا پسرم را در آغوش گرفتم
وكيل دادگستري درباره لحظه ديدار با پسرش ميگويد: من در اين مدت اصلاً نخوابيدم تا اينكه پسرم را در اداره آگاهي استان ملاقات كردم. وقتي او را در آغوش كشيدم احساس عجيبي به من دست داد انگار كه بار سنگيني از دوشم برداشته شد. من اصلاً احساساتي برخورد نكردم و به پسرم گفتم كه اين حادثهها براي يك مرد اتفاق ميافتد و نبايد نگران شد. وي در پايان گفت: من از همكاري پليس و نيروهاي امنيتي و اطلاعاتي تشكر ميكنم كه در اين مدت براي آزادي فرزندم و دوستش زحمت زيادي كشيدند.
حرفهاي شوهرخاله حامد: نيروهاي پليس، امنيتي و اطلاعاتي زحمت زيادي كشيدند
دكتر اسماعيل غنيان شوهرخاله حامد هم كه به زاهدان رفته بود به خبرنگار ما گفت: حامد و دوستش وضعيت روحي خوبي دارند. وي افزود: من و حامد بعد از تحقيقات پليسي به تهران برميگرديم. وي كه از همان زمان وقوع حادثه گروگانگيري اين پرونده را از طرف خانواده حامد پيگيري ميكرد، گفت: در اين حادثه مأموران پليس، نيروهاي امنيتي و اطلاعاتي همكاري خوبي با خانواده ما داشتند و من از طرف خودم و خانواده حامد از آنها به خاطر تلاش بيدريغشان كه سرانجام به آزادي حامد و دوستش منجر شد، تشكر و قدرداني ميكنم.