ابوي ميگويد: ما كه نفهميديم براي خروج از ركود اقتصادي چه بايد بكنيم. فقط شنيديم كه كليدش خورده است. يعني الان خارج شدهايم، داخلش نشدهايم يا چه؟ من را لطفاً روشن كنيد؟ اصلاً كليدتان را بدهيد تا ما هم از رويش بزنيم فقط خواهشاً انتظار زنبيلگذاري و صف وايستادن از من نداشته باشيد!
ميگويم: همينطوري كه نميشود. بيسر و صدا بيايند و خارج شوند. نه شما صبر كنيد تا روز سهشنبه، يك همايشي است كه رئيسجمهور مياد با لشكرش، وزراش دور و برش، باز ماها ميريم پشت سرش...
ميگويد: ترانه نخوان. سهشنبه چه ميشود؟ خانه و ماشين و نان و هندوانه ارزان ميشود. گزارش صد روزه دوم و سوم و چهارم را با هم ميدهند. پخش مستقيم دارد. آجيل بخريم براي پاي تلويزيون. شرطبندي هم دارد؟ تا آن موقع بايد سكهها را بفروشيم و دلارها را آب كنيم و انبارهاي احتكاري را خالي؟ سنگكوب نكنند عوامل پشت پرده اقتصادي كشور يك وقت!
ميگويم: نخير. يك همايش است مثل تمام همايشها و در آنجا تبيين سياستهاي اقتصادي دولت انجام ميشود و خروج از ركود را كليد ميزنند. يك چيزي است مثل مراسم كلنگزني!
ميگويد: پس چرا ما دعوت نيستيم؟ طنزنويساني مثل من و تو كارت دعوت ندارند؟ اي عجب؟ كلنگ را به ريشه نزنند يك وقت. كاش ما بوديم، با لبخند و مزاح خوداظهاري ميكرديم و ميگفتيم مواظب باشند. بيا كمپين نه به اقتصاد كلنگي راه بيندازيم.
ميگويم: من مركز همايشها آشنا دارم. تا حالا چند بار ناهار مفت خوردهام. ميرويم يك طوري. شايد پيتزاي قورمه سبزي خورديم.
ميگويد: غذاي حضرت نيست كه شفا بدهد. نخواستيم. ما نيستيم پس كي هست؟ خداييش قصه چيست؟ ما هم بشويم برگزاركننده همايش و سمينار اگر پول در آن است! غذا پرسي چند است مگر؟ از تالار عروسي گرانتر است آيا؟
ميگويم: ببين پدر من. خروج از ركود را ميخواهند كليد بزنند. يعني از مرحله كار كارشناسي گذشته. فاز اجرايي است. آنها ميگويند چه بايد كرد و همه بايد بگويند چشم. نسخهاش منحصربهفرد است لابد! آن وقت ما دو تا برويم كه چه؟ يك رئيسجمهور ميآيد و چهار تا وزير و يك معاون برنامهريزي و يك رئيس كل بانك مركزي. به روايتي هفت تا اينجا و جانم برايتان بگويد...
ميگويد: چرتكه بدهم دستت. تجهيزت بكنم به رمل و اسطرلاب. اينها كه صاحبخانهاند. آنطرف ميز، آنها كه بايد چشم بگويند را رديف كن. فرصت آزمون و خطا نداريم.
ميگويم: پايگاه اطلاعرساني دولت گفته چهرههاي شاخص بخش خصوصي، فعالان صنعت، رؤساي اصناف، بنگاههاي اقتصادي بزرگ، اقتصاددانان، مديران ارشد دولتي و مديران و اصحاب رسانه به عنوان مهمان ويژه حضور دارند.
ميگويد: مديران و اصحاب رسانه مهمان ويژهاند. يعني از خط ويژه و اسكورت و اين حرفها... نكند انقلاب رسانهاي شده!
ميگويم: نميدانم. هر چه هست خوب كاري است كه ميكنند. بالاخره گذشت زماني كه اصحاب رسانه را گزينشي ميبردند در يك جايگاه ويژه مينشاندند و نميشد بروي با بزرگان اختلاط كني. حالا...
ميگويد: حالا قصه چه بود به اينجا رسيديم؟ اشكالي ندارد راجع به اين موضوع داريم حرف ميزنيم. برو ببين در اين مورد خاص وزارتخانه بخشنامه نداده باز؟
ميگويم: نه پدر من. موضوع ناهار سهشنبه بود...
ميگويد: اين پيتزاي قورمهسبزي كه گفتي چه بود؟
ميگويم: يك رستوران در آلمان هست كه ظهرها غذاي ايراني ميدهد. اما ايرانيها فست فودي شدهاند و كم ميروند. همان غذاي مانده ظهر را شب پيتزا ميكند همه صف ميكشند و كاسبياش سكه است. يك طوري كه انگار هر شب آنجا همايش است.
ميگويد: قاطي كردن غذاي مانده و اسم جديد. تو ديگر چه جلبي هستي. ميخواهي بگويي در همايش سهشنبه همان نسخههاي هميشگي قديمي را بزك و دوزك ميكنند و ميدهند دست مدعوين؟
ميگويم: كي من يك همچين حرفي را زدم. چرا مصادره به مطلوب ميكنيد.
ميگويد: چهارشنبه به تو سلام ميكنم. آدمها و اقتصاددانان و مديران كه همه در طي اين سالها ثابت بودهاند. سفره نفت هم كه گرد بوده. هشت سال اينوريها، آنور ميروند، هشت سال آنوريها اينور. اسمش را بهروز ميكنند.
ميگويم: كلهتان هنوز بوي قورمه سبزي ميدهد...