
جنجالها پيرامون كتاب «ايران در گذر روزگاران» بالا گرفته است؛ كتابي كه به گفته مؤلف آن «اين كتاب از پنج سال پيش، يعني از سال 1388 آماده بوده كه خوشبختانه با دور تازه در اداره كتاب، امكان چاپ و پخش آن فراهم شده است.»
«جوان»، چند روز پيش در گزارشي به بررسي برخي موارد اين كتاب پرداخته بود كه با بازتابهاي مختلفي مواجه شد؛ تعدادي از اعضاي كميسيون فرهنگي نيز خبر از بررسي محتويات اين اثر و برخورد با معاونت فرهنگي وزارت ارشاد به دليل چاپ آن داده بودند، اما كتاب «ايران در گذر روزگاران» جداي از اينكه بر خلاف قانون، باعث تبليغ تعدادي از عناصر سلطنتطلب و ملحد شده است، چه موارد ديگري دارد؟
تطهير خاندان پهلوي!كتاب مسعود لقمان را شايد بتوان بدون اغراق كتابي در تطهير و حتي تقديسسازي از خاندان سفاك و وابسته پهلوي دانست. در بخشهايي از اين كتاب به قدري در دفاع از پهلوي افراط شده است كه حتي رضاخان و محمدرضا پهلوي به عنوان چهرههاي پيروز و سرافراز تاريخ معرفي ميشوند و تاريخ نويساني كه از جنايات اين دو سخن گفتهاند، عوامل مزدور يا تحتتأثير رژيم كمونيستي شوروي معرفي شدهاند!
به عنوان مثال علي ميرفطرس (نويسنده مرتد خارجنشين) در گفتوگو با لقمان، در سوگ قدرنادانستن اين شخصيتهاي خدوم(!) بيان ميدارد: «هر يك از شخصيتهاي مورد بحث ما، بر صليب ضعفها و محدوديتهاي زمان خويش مصلوب شدهاند، با اين تأكيد كه برخي از آنان اگر چه در عرصه سياست شكست خوردند (مانند رضا شاه و محمدرضا شاه و خليل ملكي و قوام السلطنه) اما سرانجام در عرصه تاريخ پيروز شدهاند.» (ص 227)
يا در جايي ديگر، ماشاءالله آجوداني با اسطورهسازي از رضاخان او را قهرمان انقلاب مشروطه معرفي ميكند: «برخلاف آناني كه ميگويند، رضا شاه ضد قهرمان انقلاب مشروطه است، من بر اين باور هستم كه رضا شاه، قهرمان انقلاب مشروطه است. . . . سردارسپه، زماني از راه رسيد كه ايران، خسته از همه افت و خيزها و تنشها، منيت و آرزومند يك حكومت مقتدر مركزي بود. او قهرمان توانمند و مقتدر مشروطيتي بود كه دموكراسي در آن، در پاي درخت استقلال و اقتدار ايران قرباني شده بود.» (ص 124)
حمله به شيخ فضلالله نورياما مصاحبهكنندگان اين كتاب، به دفاع از چهرههاي منفور پهلوي بسنده نميكنند و با جفايي آشكار و ناجوانمردانه، شيخ شهيد مشروطه را همتراز استالينيستها قرار ميدهند و ميگويند كه پيروان شيخ، مخالفان خردورزي و قانونمندي بودند. عباس ميلاني در صفحه 159 كتاب بيان ميدارد: «فروغي در پي تجدد و هويتي است كه بدون اغراق و با غور نقادانه در گذشته و از بهترين جنبههاي گذشته برخاسته باشد؛ با خردورزي، فردگرايي و قانونمندي كه اركان جديد تجددند تركيب شود... آوردن رضاشاه و جهتدهي به جامعه در راستاي يك گفتمان مجدد از همين رو است، مخالفان اين تجدد نيز دو دستهاند؛ برخي از آنان ريشه در مذهب دارند و ادامهدهنده سنت شيخ فضلالله نورياند. دستهاي ديگر ادامهدهنده سنت استبدادي تجدد، يعني تجدد استالينيستياند.»
بديهي است وقتي قرار باشد از رژيم سركوبگر و خائن پهلوي حمايت شود بايد در برابر آن نظام مظلوم جمهوري اسلامي مورد تخريب سلطنتطلبان معاندي قرار گيرد كه به بركت وزارت ارشاد جمهوري اسلامي ايران، مجال عقدهگشايي عليه نظام حاكم كشور را يافتهاند. عباس ميلاني، در صفحه 167 كتاب در پاسخ به پرسشي از مصاحبهكننده به صراحت نظام جمهوري اسلامي را رژيمي مستبد و تلويحاً مستبدتر از رژيم پهلوي ميداند و البته در متن جواب، به كنايه، باورها و يقينيات ديني را همتراز استالينيسم مينامد.
تأسف از تحقق نيافتن سكولاريسمدر جاي ديگري از كتاب نيز، مصاحبهكننده از ميرفطرس ميپرسد كه «چرا ما از يك انقلاب مشروطه به يك انقلاب مشروعه (انقلاب اسلامي) گذر كرديم؟»، ميرفطرس در پاسخ، «عامل ساختاري و توسعه نيافتگي سياسي – فرهنگي جامعه» را عامل اين گذار ميداند و با دفاع صريح از لائيسيته و روشنفكران لاييك، ضمن ابراز تأسف از تحقق نيافتن سكولاريسم در ايران اظهار ميدارد: «با وجود فداكاريها و مبارزات روشنفكران لاييك در انقلاب مشروطه. . . در ارتقاي شعارها و خواستهاي جنبش مشروطيت، آن ضعفهاي ساختاري كه باعث مصالحه بين مشروطهطلبان و مشروعهخواهان و در نتيجه موجب ناكامي بسياري از آرمانهاي جنبش مشروطيت شده بود، در سراسر دوران مصدق تا انقلاب 57 نيز ادامه يافت. در واقع ساختار سنتي جامعه و التقاط انديشههاي ملي و مذهبي در عرصههاي سياسي، تحقق بسياري از شعارهاي عرفي(سكولاريستي) روشنفكران لاييك را محدود يا غير ممكن ميكرد» اما مسائل سياسي تنها مواردي نيست كه در اين كتاب شائبه برانگيز است. وزارت ارشاد به كتابي مجوز اعطا كرده است كه حتي به مكتب پيشرو و مظلوم تشيع نيز رحم ندارد و با طعنههايي تلخ آن را مساوي ايدئولوژيهاي مستبد مدرن قرار ميدهد. عباس ميلاني، در جايي از كتاب ميگويد: «حدسم اين است كه قرابت و شباهت فرهنگي و نظري اساسي بين روايت استالينيستها و اركان يك نوع تفكر مذهبي در ايران وجود دارد.» (ص 165)
علي ميرفطرس نيز كه قبلاً ذكر عناد وي با اسلام آورده شد، به بهانه تمجيد از حكومت سامانيان با طعنه به عزاداريها در سوگ ائمه هدي(عليهمالسلام) ميگويد:«در اين دوران، رشد شهرنشيني نوعي زندگي عرفي(جدا از شريعت و مذهب) را پديد آورد و شعرهاي طربناك شاعراني چون رودكي سمرقندي و ابوشكور بلخي، رواج موسيقي، مجالس طرب و بزم و نشاذ، نشانه حس شادي، شادخواري، لذتجوييهاي توبهناپذير و نماينده علاقه به زندگي اين جهاني (در مقابله با سنت عزاداري، مرثيه و زاري) بود.» (ص179)
اميركبير عامل قتلهاي هولناك!اوج كينه روشنفكران لاييك و سلطنت طلب از دين مبين اسلام تا به آنجا است كه حتي به چهرهاي ملي نظير اميركبير نيز رحم نكرده و شجاعت اميركبير در مقابله با فرقه استعماري بابيت را مورد نكوهش قرار ميدهند. ميرفطرس در صفحه 227 كتاب در خلال صحبت خود مبني بر اينكه بايد تاريخ را مادرانه ديد، اظهار ميدارد:«مثال روشن من ميرزاتقي خان اميركبير است؛ با آن قتل عامهاي عظيم و هولناك «بابي»ها در زنجان و مازندران و. . . ، آيا درباره اميركبير، ما اين كشتارها و قتل عامهاي فجيع و هولناك را عمده (بزرگ) كردهايم؟ مسلماً نه! بلكه به وجه عمده كارنامه سياسي – اجتماعي اميركبير در نوسازي و اصلاحات اجتماعي در ايران توجه كردهايم و او را اميركبير ناميدهايم.» اينها بخشي از كتابي است كه در جمهوري اسلامي ايران مجوز چاپ و نشر گرفته است، كتابي كه نهتنها حاكميت كشور را صراحتاً مستبد مينامد، به مذهب رسمي مردم نيز رحم نميكند و آن را همتراز باورهاي استالين قرار ميدهد آن هم در شرايطي كه مسئولان دولت و وزارت ارشاد عليه يك مستند كه سوابق انقلابي رئيسجمهور را بازخواني كرده است ميتازند و تهديد به شكايت قضايي از آن ميكنند و هر روز بر ضد منتقدين برخي عملكردهاي دولت جوسازيهاي سنگين رسانهاي صورت ميدهند؛ شايد اين هم بخشي از طنز تلخ روزگار باشد. . .