مريم، دختر همسايه دو سه هفتهاي ميشود كه امتحانات آخر سالش تمام شده است و ديگر به مدرسه نميرود. به مدرسه كه نميرود هيچ، كارنامهاش را هم گرفته است. نمرههاي بدي هم نگرفته، در واقع همه نمرههايش به زبان امروزيها كه با روش جديد «توصيفي» درس ميخوانند، «خيلي خوب» شده است. در اين مدت امان همه را بريده است. چند روز اولي كه به خاطر تعطيلات چهار ماهه تابستان هيجان زده بود، فقط نشست پاي بازي با رايانه و پلياستيشن وگوشي تلفن همراهش. گاهي وقتها هم به اصرار تبلت مادرش را چند ساعتي قرض ميگرفت و مينشست پاي بازي با تصاوير داخل آن.
اما اينها فقط براي چند روز بود. خيلي زود اينها دلش را زد و رفت توي حياط مجتمع. اما هيچكدام از بچههاي ساختمان همسن و سالش نبودند براي همين بعد از كمي بازي با دوچرخهاش توي حياط دوباره برگشت توي واحد خودشان. مادر مريم اينروزها بيشتر از همه كلافه است، چون بايد غير از كارهاي معمول روزانه به غرغرهاي مريم هم رسيدگي كند و براي اينكه حوصلهاش سر نرود، بيشتر با او حرف بزند. اما اين وضعيت باعث شده تا خانه فضاي خوبي نداشته باشد، مريم از بيكاري مينالد و مادرش از دست غرغرهاي او و پدر هم از بدخلقيهايي كه مادر به خاطر شرايط پيدا كرده است. مادر اعتقاد داشت براي آرام شدن اوضاع و سرگرم شدن مريم بايد او را در كلاسهاي تابستاني ثبت نام كنند تا هم سرش گرم شود و هم اينكه چيزي ياد بگيرد. براي همين مادر دست او را گرفت و به نزديكترين آموزشگاه برد. به فهرست كلاسها و شهريه هر يك از آنها كه نگاه كرد گيج شد. مبلغ كمي كه پدر براي اين كار در اختيارش گذاشته بود با هيچيك از آنها همخواني نداشت. براي همين به بقيه كلاسها نگاه هم نكرد. دوباره دست مينا را گرفت تا از آنجا بيرون برود ولي با تعجب به روبهرو خيره ماند. نوشتههاي درشت پوستر بزرگي را ميخواند كه در نزديكي در ورودي نصب شده بود:
در صورت شركت در مراسم داستانخواني و شعرخواني هفتگي، ميتوانيد در كلاسهاي شعر آموزشگاه با تخفيف 50 درصد شركت كنيد. به نظر ميرسيد كه اين حركت آموزشگاه براي جلب نظر مردم و جذب مخاطب بيشتر، انجام شده است. مادر با ديدن اين پوستر خنده بر لبش نشست. مبلغي كه براي ثبتنام مينا به همراه داشت از شهريه 50 درصدي كلاس بيشتر هم بود. كلي قند توي دلش آب كرد كه تابستان امسال خيلي هم سخت نميگذرد و از آن گذشته دخترش ظرف مدتي كوتاه شاعر و اديب هم ميشود. ولي مريم از ديدن آن پوستر خوشحال كه نشد هيچ، غصهاش هم گرفت. تازه كتابهاي درسياش را دور انداخته بود و حالا بايد به كلاسهاي ادبي هم ميرفت. دخترك نميدانست با اين مصيبتي كه به سرش آمده چه كار كند. مرتب به خودش ميگفت: من. . . يعني من. . . . من. . . شاعرم؟ من شاعرم؟
اما مادر انقدر كه توي راه تا خانه به گوش دخترش خواند كه آفرين دخترم كه شعرهاي مدرسه را خوب ميخواندي و حفظشان ميكردي، يا اينكه تو انقدر استعداد داري كه حتماً شاعر بزرگي ميشوي، دختر بيچاره هم كمكمك باورش شد كه به راستي توانايي شاعر شدن را دارد و استعداد درخشاني هم در اين زمينه از خود نشان داده است. از آن گذشته مادر به مريم قول داد در صورتي كه تا آخر تابستان در كلاسها و جلسههاي رايگان شاعري به طور منظم شركت كند، روزي يك ساعت تبلتش را به او بدهد. مريم توي راه ليلي كنان باز باران با ترانه با گهرهاي فراوان. . . را ميخواند و خوشحال بود از اينكه ميتواند شاعر شود و تازه با تبلت مادرش هم بازي كند.