کد خبر: 650079
تاریخ انتشار: ۱۷ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۷:۳۳
اولاد آدم
باز من و ابوي بازي «دعواي تورمي» بينمان آغاز شده هر چند ابوي اسم اين گيم را «تورم دعوايي» گذاشته است. موضوع اين است كه نمي‌توانيم تصميم بگيريم كه نرخ تورم را چند اعلام كنيم. آخر تنها چيزي كه غير از نفت داريم تورم است. اگر نرخش را بشكنيم يا كوتاهي در ارزشگذاري واقعي‌اش بكنيم، خود را نمي‌بخشيم. هر چند حالا كه 90 درصد منابع مالياتي تحقق يافته‌اند موضوع فرق مي‌كند اما...
ابوي مي‌گويد: نرخ تورم امروز 40 درصد است.
مي‌گويم: از كجا معلوم كه 40 درصد است؟
مي‌گويد: دبير انجمن صنايع لبني گفته افزايش احتمالي ۳۰ درصدي قيمت لبنيات با توجه به تورم ۴۰درصد جزئي است! يعني 40 تا! فهميدي؟
مي‌گويم: چرا 40 تا؟
مي‌گويد: پس چند تا؟
مي‌گويم: 25 تا!
مي‌گويد: از كجا معلوم كه 25 تا؟
مي‌گويم: رئيس اتحاديه قنادان و شيريني‌فروشان تهران از افزايش 25 درصدي نرخ زولبيا و باميه در ماه رمضان خبر داده، نوع درجه يك اين شيريني سال گذشته هر كيلو 7 هزار تومان بود كه با افزايش 25 درصدي احتمالاً امسال بين 8 هزار تا 8500 تومان نرخ‌گذاري مي‌شود.
مي‌گويد: نه همان 40 تا!
مي‌گويم: چرا جر مي‌زنيد؟
مي‌گويد: زولبيا مهمتر است يا شير و ماست و كره؟
مي‌گويم: زولبيا!
مي‌گويد: پسر جان هر چه كه كمتر گران شد كه نبايد طرفدار آن شد. بعدش هم از كجا معلوم كه تا ماه رمضان قيمت تخم مرغ و روغن و شكر و آرد نكشد بالا. آنوفت نرخش تو زرد در‌مي‌آيد. اسب باش و بچسب به همين شير.
مي‌گويم: ما كه داريم كاهش تورم را حس مي‌كنيم!
مي‌گويد: بازي است! ادامه بدهيم؟ سريع جبهه مي‌گيري چرا؟
مي‌گويم: با اين حساب كه من همه‌اش مي‌بازم.
مي‌گويد: خب برو آمار بانك مركزي را بگير از رويش تقلب كن!
مي‌گويم: آنطوري كه بازي نكنم بهتر است. آنها يك چيز مي‌گويند و بازار يك چيز مي‌گويد و مردم يك چيز مي‌بينند. آنوقت اين وسط من سرم بي‌كلاه مي‌ماند.
مي‌گويد: خب مي‌گويي من چه كار كنم؟
مي‌گويم: بروم براي ادامه بازي شريك فرانسوي بگيرم؟ خودتان گفتيد اسب و شير و عقاب و...
مي‌گويد: مگر ماشين مي‌خواهي بسازي؟
مي‌گويم: نه! مي‌خواهم جلوي تورم را بگيرم.
مي‌گويد: از كجا معلوم كه ماشين بيشتر از 30 درصد گران نشود؟
مي‌گويم: گرانتر شدن را كه خودمان بلد بوديم ديگر شريك خارجي مي‌خواهيم چه كار؟!
مي‌گويد: تا تشويش اذهانت شروع نشده برويم گرگم به هوا بازي بكنيم! چطور است؟ داخل بازي كه آدم ان قلت در‌نمي‌آورد....
ابوي منتظر جوابم نمي‌شود و از پنجره مي‌رود توي حياط. لابد باز در را قفل كرده و كليدش را نمي‌داند كجا گذاشته. من هم كه تابع ابوي. دنبالش مي‌روم. شهروند خوبي هستم. ريسه مي‌رود تا مرا مي‌بيند، مي‌گويد: كليد را ببين. و با دست كليدش را نشان مي‌دهد كه يعني در قفل نبوده. كنف مي‌شوم!
مي‌گويد: يك بازي جديد به ذهنم رسيده. بيا با كليد...

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار