
درآمد: در شانزدهم اسفند ماه 1329،يكي از عمده ترين موانع ملس شدن نفت،از پيش پاي ملت برداشته شد ومتعاقب آن دكتر مصدق با بهرمندي از موقعيتي كه فدائيان اسلام ايجاد كرده بودند،به قدرت رسيد.درباب چند وچون اين ماجرا وكيفيت انجام آن،تاكنون فراوان سخن رفته وميرود.درگفت وشنودي كه پيش روي داريد مرحوم حجت الاسلام والمسلمين سید محمدعلی میردامادی از اعضاي فدائيان اسلام،به بازگويي خاطرات خويش دراين باره پرداخته است.اميد آنكه مقبول افتد.
لطفا درآغاز سخن،از زمينه هاي اعدام سپهبد حاجيعلي رزم آرا وچگونه گي آن بفرمائيد؟
بسم الله الرحمن الرحيم.اعدام رزمآرا در مسجد امام اتفاق افتاد. رزمآرا تعدادی از زندانیهای شرور را برای بر هم زدن مراسم میتینگ آورده بود. یک هفته پیش از 11 اسفندماه سال 1329 جبهه ملی میتینگ گذاشته بود که مورد استقبال زیادی قرار نگرفت و رزمآرا هم به میتینگ جبهه ملی اعتنایی نکرد و حساسیتی نشان نداد و حتی در مجلس گفته بود: «من مسجد شاه را بر سر کاشانی و مجلس را روی سر جبهه ملی و مصدق خراب میکنم». خیلی بیاعتنا گذشت، اما وقتی اعدام شد، فداییان اسلام روز جمعه در مسجد شاه میتینگ دادند که حکومت خیلی حساس شد. حتی یادم هست که فداییان روی جیپی بلندگو گذاشته بودند و برای اعلام به مردم در خیابانها میگشتند و اعلان میکردند جمعه در اجتماع فداییان اسلام شرکت کنید. مأموران این جیپ را تعقیب کردند. مرحوم علی احرار پشت فرمان بود. مأموران شهربانی جلوی جیپ پیچیدند و احرار ایستاد. نزدیکیهای میدان توپخانه بود. افسر شهربانی آمد که آنها را بازداشت کند. آنها گفتند: «چه میگویید؟» گفت: «باید برویم شهربانی». گفتند: «بیا بالا برویم». افسر شهربانی را سوار کردند. مرحوم علی احرار پایش را روی گاز گذاشت و بهسرعت به طرف پامنار و منزل مرحوم کاشانی رفت. صدای بلندگو و هیاهویی که در ماشین بود پخش میشد و این افسر التماس میکرد شما را به خدا مرا رها کنید، مرا کجا میبرید؟ یکی از برادرها ـ که بعداً هم بیوفایی کرد و جدا شد ـ گفت: «میخواهیم تو را اعدام کنیم». او فکر میکرد واقعاً این جور است و التماس میکرد. این صدا از بلندگو منعکس میشد. به در منزل مرحوم کاشانی رسیدند، ماشین شهربانی هم آنها را تعقیب میکرد. این افسر پایین پرید و سوار اتومبیل شهربانی شد و بهسرعت فرار کردند. یادم هست آن روز منظره عجیبی بود و مردم آنها را هو میکردند.
ميتينگ فدائيان اسلام در چه شرايط وفضايي برگزار شد؟
فرداي آن روزِ تعقيب وگريز، در مسجد شاه سابق (امام فعلی) برادرها وسایل صوتی را آماده کردند. بعدازظهر، حدود دو، دو و نیم در معیت بعضی از برادرها از جمله واحدی ـ گویا آن روز مرحوم نواب و مرحوم واحدی منزل ما بودند. تردید دارم، اما احتمال میدهم ـ از آنجا حرکت کردیم و آمدیم. اجتماع عظیمی بود و صحن پر از جمعیت شد. جلوی خانه و اطراف آن پر از جمعیت بود. منبر را هم گوشه حیاط گذاشته بودند. برادری به زیبایی قرآن خواند. یادم نیست کدام یک از برادرها خواندند، ظاهراً آقاعبدالله پیراهندوز بود، خدا رحمتش کند. سپس چند تا شعار دادند و مرحوم واحدی در ابتدا مقدمهای داشت و بعد شروع به صحبت در باره مسائل سیاسی کرد. یک مقدار داشت اوج میگرفت که برق قطع شد. مرحوم واحدی بالای منبر رفت و بر عرشه منبر ایستاد. آستینها را بالا و فریاد زد: «رزمآرا خیال کرده است با قطع برق میتواند صدای فرزندان اسلام را خاموش کند، اما حنجره فرزند علی احتیاج به بلگو ندارد».
كارشكني ها وتلاش هايي هم براي برهم زدن ميتينگ انجام شد؟
رزمآرا تعدادی از زندانیهای محکوم و شرور را که وعده داده بود اگر بتوانند این اجتماع را به هم بزنند، آنها را آزاد خواهد کرد، در بین جمعیت مستقر کرده بود. نزدیک منبر بودم و یک وقت دیدم پشت سرم به فاصله سه چهار متر سر و صدا میآید. برگشتم دیدم دو نفر دست به گریبان شده و یک جنگ مصنوعی به راه انداختهاند. یکی از آنها عربده کشید. معلوم بود صحنهسازی برای به هم زدن اجتماع است. برادری داشتیم به نام ذوالفقاری که فوت کرد، قد رشید و عصایی داشت، چون پایش کمی درد میکرد عصا دستش بود که سر این عصا آهنین و سنگین بود. کمی هم با آنها فاصله داشت، ولی عصا را بلند کرد و محکم به سر یکی از آنها زد که سرش شکست و خون جاری شد. برادرها او را تنبیه کردند و او فرار کرد و خودش را در حوض مسجد پرت کرد و آب از خون سر وی رنگین شد. رفتند دستش را بگیرند که بیرون بیاورند، او میترسید و میرفت وسط تا این که بالاخره بیرونش کشیدند. همین مسئله تسمه از گرده دیگران کشید و آرام شدند و هیچ عکسالعملی نشان ندادند. مرحوم واحدی صحبت کرد و تکههای قشنگی گفت. جملات و کلماتش درست یادم هست که میفرمود: «رزمآرا برو». سه بار این جمله را تکرار کرد. «رزمآرا! سه روز به تو مهلت میدهیم، اگر نروی میفرستیمت» که ظاهراً برادرها اینجا خیلی احساساتی شدند. گویا میگفتند صحیح است یا اللهاکبر. به هر حال مسئله را تأیید کردند. روز جمعه بود که مرحوم واحدی رزمآرا را تهدید کرد و گفت: «رزمآرا برو». دوشنبه طبعاً پایان مهلت سهروزه مرحوم واحدی بود. رزمآرا تا دوشنبه نرفت. چهارشنبه دو روز پس از انقضای مهلت همان ساعتی که مرحوم واحدی تهدید کرده بود و در همان محل و صحتی که صدای تهدید مرحوم واحدی طنینانداز بود، گلوله شهید خلیل طهماسبی به مغز رزمآرا اصابت کرد. مرحوم واحدی گفت: «رزمآرا! برو. سه روز هم به تو مهلت میدهیم اگر نروی میفرستیمت».
واين پيش بيني به واقعيت پيوست؟
بله،واقعاً عجیب است که ظاهراً مرحوم آیتالله فیض فوت کرده و دربار یا دولت مجلس ختم گذاشته بود و رزمآرا هم به عنوان رئیس دولت در مراسم شرکت کرد. مرحوم خلیل طهماسبی نزدیکیهای حوض مغز وی را نشانه گرفت و بعد فریاد اللهاکبر سر داد و به طرف بازار رفت. در این تردید دارم که این جمله از مرحوم خلیل است یا نه؟ که «دشمن خدا را کشتم». واقعاً عجیب است که بعضیها این گونه تاریخ را مخدوش میکنند و کمی عناد ورزیده و شاید لجوج باشند که میگویند همزمان با شلیک گلوله استاد خلیل طهماسبی مأمور دربار هم شلیک کرد و گلوله آن استوار ارتشی بود که رزمآرا را کشت.
از حال ووضعيت رهبران فدائيان اسلام به ويژه شهيد نواب صفوي پس از ترور رزم آرا چه خاطراتي داريد؟
عرض كنم كه پس از اعدام رزمآرا به منزل آمدیم، دیدیم مرحوم نواب و مرحوم واحدی در منزل ما هستند و اعلامیهای نوشتند. بر سر این جمله اختلاف داشتند که آیا اگر عنوان «شاه» را «پسر پهلوی» بنویسند بیشتر میتواند او را تحقیر کند یا «پسر رضاخان». مرحوم نواب فرمودند: «پسر پهلوی». مرحوم واحدی و یکی دو تا از برادرها هم گفتند: «پسر رضاخان». مرحوم نواب فرمود: «استخاره میکنیم». استخاره کردند «پسر پهلوی» خوب آمد. البته اعلامیه مفصل و خلاصهاش این بود که «پسر پهلوی» و سایر کارگردانهای جنایتکار حکومت بدانند که اگر تا سه روز دیگر برادر بتشکن ما یا ایثارگر ما استاد خلیل طهماسبی یا عبدالله موحد رستگار را آزاد نکنند، خودشان را آن به آن به سراشیب جهنم و سقوط نزدیک کردهاند. اعلامیه بسیار تندی بود. چهارشنبه از روز پیش جبهه ملی اعلام کرده بود که جمعه در میدان بهارستان باز هم میتینگ است، یعنی جمعه پیش میتینگ فداییان اسلام و حالا جمعه بعد میتینگ جبهه ملی بود.
بالاخره جبهه ملي ميتينگ خود رابرگزار كرد؟
جبهه ملی اعلام ميتينگ کرده بود، اما خیلی مرعوب شد. سران جبهه ملی مردد بودند آیا اجتماع را برگزار کنند یا نه. مرحوم نواب پیام فرستادند که اجتماع باید باشد. مینوت اعلامیه را نوشتند و شبانه برای چاپخانه فرستادند. از صبح تا شب اعلامیه آماده شد. تعداد زیادی بود. جبهه ملی در باره این که مرحوم نواب در این اجتماع برنامهای داشته باشد سخت مخالف بود. مرحوم آیتالله کاشانی چون هم با جبهه ملی و هم با مرحوم نواب رابطه حسنهای داشت، در اینجا به نظرش میرسید دیگر نباید تند رفت. با مرحوم و یارانش در این اجتماع هیچ شرکت و نقشی نداشته باشند یا خیلی خفیف باشد. قرار شد یکی از برادرها پیامی از مرحوم شهید نواب را در این اجتماع بخواند. ظهر جمعه بود و منزل یک روحانی به نام آقای نیشابوری دعوت شدند که ایشان از علاقمندان مرحوم نواب بود و متأسفانه وابسته شد. ایشان بسیار نسبت به مرحوم نواب اظهار علاقه میکرد و مرحوم نواب هم زیاد به منزل وی میرفت. او شیخ متجددمآبی بود که از وضع دخترانش اگرچه کوچک بودند معلوم بود این وضع، وضع یک آخوند نیست. البته مرحوم نواب او را زیاد نصیحت میکرد. منزلش خیابان زریننعل، کوچه آسیاب والی بود. عدسپلویی درست کردند و جمعی از برادرها که احتمالاً حدود 60، 70 نفر بودند دعوت شدند، غذا را خوردند و سپس هر کدام مأمور شدند یک دسته اعلامیه را در تمام محوطه میدان در بین جمعیت پخش کنند. به فاصله 30 یا 40 متر با یکدیگر که در آن واحد بتوانند همه اجتماع و میدان را پوشش بدهند، ایستادند و همه میدانستند این اجتماع غیر از اجتماع قبلی جبهه ملی است، چون پس از اعدام رزمآراست و مردم همه داغ هستند. برادرها اعلامیهها را زیر لباسهایشان پنهان کرده بودند و در نقاط تعیینشده مستقر شدند. یکی دو نفر از اعضای جبهه صحبت و سخنرانی کردند، سپس پیام شهید نواب صفوی بهوسیله فردی که به خاطر بیوفایی و عکسالعملهای زشتش مطرود نواب شد، خوانده شد.
ازواكنش هاي مردم در ميتينگ آن روز جبهه ملي، چه خاطراتي داريد؟
در اجتماع جبهه ملی مردم کف میزدند و هورا میکشیدند که نمونهاش را هم زمان انقلاب، زمان بنیصدر در روز عاشورا در میدان آزادی دیدیم. آن فرد میگفت: «وقتی نام رهبر عظیمالشأن فداییان اسلام را بردم، شما بهجای کف زدن صلوات بفرستید». مردم آن چنان صلواتی فرستادند که میشود گفت میدان را به لرزه درآوردند. پیام شهید نواب هم مفصل نبود. شاید بیش از یک صفحه نشد، اما تمام برنامهها را تحتالشعاع قرار داد و بهقدری مردم ابراز احساسات کردند که همه چیز تحتالشعاع قرار گرفت. پیام خطاب به شاه و دربار بود و همه را تلویحاً تهدید کرده بود، اگر بخواهند با خونبهای فرزندان اسلام معامله و روی ثمرات فداکاری و جانبازی بچه مسلمانها معاملات سیاسی کنند، چنین و چنان... حالا محتوای پیام یا متن پیام یادم نیست.
روز عجیبی بود. یادم هست این اعلامیهها که پخش شد و مردم آنها را گرفتند تا یک ساعت بعد در سطح شهر تا 50 تومان خرید و فروش میشد، آن هم 40 سال قبل!
وقايعي كه پس از ترور رزم آرا اتفاق افتاد،مطلوبِ فدائيان اسلام نبود.اين وقايع تاچه حد موجب شد كه اقدام شهيد خليل طهماسبي،درسال هاي بعد انكار شود؟
پس از ترور رزم آرا، حسین علاء آمد و مسئولیت را پذیرفت که شهید نواب صفوی باز با چند جمله کلک او را کند. فداکاری شهید خلیل طهماسبی، این حرکت، اعلامیه و تهدید نمایندگان ثمرات فراوانی داشت که اگر بخواهید به لایحه ملی شدن صنعت نفت رأی مخالف بدهید همه شما دنبال رزمآرا خواهید رفت. در نتیجه لایحه ملی شدن صنعت نفت در 29 اسفندماه تصویب شد که ده درصد ثمره فداکاری شهید خلیل طهماسبی و فداییان اسلام بود، اما متأسفانه باز تحریفکنندگان تاریخ آن را به حساب مصدق، جبهه ملی و امثال اینها گذاشتند.
منفورترین فرد آن روز از دیدگاه شهید نواب به شهادت اسناد موجود شاه بود. حالا نمیدانم نویسنده چه راهی را دنبال میکند، خدا میداند، دلیل دیگری که آقای نویسنده سوءنیت دارد این است که چطور شده پس از 40 سال آمده، گشته و چیزی را پیدا کرده است، به خاطر این که بیاید برای مردم راهنما شود. میشود گفت این آقا میخواهد چهره نواب را که چهرهای روحانی، عرفانی و الهی بوده است، خدشهدار کند. به دلیل این که به انقلاب که نمیتوانند حرف بزنند، زیرا انقلاب آنها را همچون سیل میبرد. گندههایشان را مثل سیل برد. اینها را میخواهد خدشهدار کند که ریشههای انقلاب را یک مقدار زیر سئوال ببرد.