کد خبر: 630045
تاریخ انتشار: ۲۸ دی ۱۳۹۲ - ۱۰:۰۰
اولاد آدم

ويدئو كلوپي محل مي‌گويد: مرزبندي چيز خوبي است. درست است كه در ترانه‌هايشان مي‌گويند دنياي بي‌مرز، اما فكرش را بكن اگر مرزي وجود نداشته باشد، كم‌كاري و بي‌عرضگي خودمان را بيندازيم پاي كه؟ مثلاً رسم بود يك زماني مي‌گفتيم هر هشت روز غيرخودي‌ها يك بحران برايمان درست مي‌كنند! بعد رسم شد گفتيم غيرارزشي‌ها هر روز چوب لاي چرخمان مي‌گذارند و ليست داريم كه رو مي‌كنيم! بعد حالا امروزه روز چه مي‌خواهيم بگوييم؟ نمي‌شود گفت كه هي كارت زرد مي‌دهند. مردم مي‌خندند مگر بازي فوتبال است؟ نمي‌شود هم گفت كه آن چرخ را به خاطر دوست شدن دشمنان نچرخانديم، اما اين چرخ هم نگذاشتند بچرخد! چون به رغم تلاش ما، دشمنان، نمي‌خواستند دوست شوند!
مي‌گويم: بله. درست مي‌فرماييد. اگر مرزي بين ما و آن كسي كه با ما دغدغه مشتركي ندارد وجود نداشته باشد كه نمي‌شود. حالا چه شده است كه اينقدر زده‌ايد به كار سياست؟ نكند باز انتخاباتي در راه است؟... شما كاسب جماعت كه هميشه كار و بارتان سكه است. بازار ترانه و فيلم مجاز و غيرمجازتان هم كه به راه است. مردم هم كه تشنه چيزي هستند كه شما داريد و در دكان هيچ عطاري پيدا نمي‌شود!
مي‌گويد: نخير! ديگر اينطور نيست. كاسبي براي ما نگذاشته‌اند با اين حرف‌هايي كه مي‌زنند و خودشان هم باور ندارند. فضاي غيرامنيتي، آزادي بي‌حد و حصر، ارزشي شدن غيرارزشي‌ها و. . . مانده‌ام كه چرا اينها ما سربازان گمنام فرهنگي را رها نمي‌كنند؟ ما نان هر چه را تا ديروز مي‌خورديم مي‌گويند ديگر نيست. مي‌گفتيم فضا امنيتي است! مي‌گويند نه. مي‌گفتيم آزادي نيست! مي‌گويند هست. مي‌گفتيم ارزش هنر را نمي‌دانند! مي‌گويند هنر هنر است و ارزشش يكي است... .
مي‌گويم: سرباز فرهنگي، برادر هنرمند يعني اوضاع طوري شده كه نمي‌تواني از اينهمه هنر در مغازه‌ات كاسب شوي؟ نكند فكر كرده‌اي خبري است و ديگر زيرميزي نمي‌دهي؟
مي‌گويد: خواب بوده‌اي برادر! از امروز بايد بگويم به لاس وگاس خوش آمديد! تعجبم را مي‌بيند و مي‌گويد: ببين تو اهل حساب و كتابي. بيا از اول با هم حلاجي كنيم ببينيم من بايد چه كنم؟ در مغازه را تخته كنم بروم تجارت اس ام اسي آنچه مورد نياز مردان است! يا صبر كنم عين آن روزها كه دلار كشيد پايين و بعد كشيدندش بالا، اين را هم كه كشيده‌اند پايين، بكشند بالا!
من هاج و واج مي‌گويم: از اول بگو ببينيم چطور شد كه اينطور شد. به روي خودم هم نمي‌آورم كه نمي‌دانم چطور شده است و از چه حرف مي‌زند! (هر چند من از اين ديالوگ‌هاي شلواري و بند تنباني خوشم نمي‌آيد)... صدايم را خش دار مي‌كنم عين معتادها و اداي آن خواننده را در مي‌آورم كه در تمام تاكسي‌ها مي‌خواند: قصه از كجا شروع شد... .
با تمسخر به من مي‌گويد: همه چيز از چهارشنبه شروع شد... آن چهارشنبه كذايي را مي‌گويم كه با «بايد»‌هاي روحاني، ديگر هنر ارزشي و غيرارزشي نداشتيم و ماحصلش شد آزادي! تازه «بايد» همه كارخانه اميدوار‌سازي داشته باشند.«بايد» همه... . حالا كاري نداريم كه پشت‌بندش كلي حرف و حديث آمد و رفت. نمونه‌اش همين شاهين نجفي. باز خودش را نخود هر آش كرد و روحاني را گذاشت گوشه رينگ و هنرمندان ديداركننده با او را هنربند و اخته سياسي ناميد و... بگذريم. با اين همه عدول روحاني، در لفافه اينكه هنر همه‌اش ارزش است پس همه هنرمندان با ارزشند، نتوانست دل شاهين نجفي را كه هيچ، دل جواد يساري را هم به دست آورد. اما بازار ما را خراب كرد... .
مي‌گويم: آدم پست سياسي داشته باشد، حقوقدان هم باشد، مشاور و نويسنده متن گرانقيمت هم داشته باشد، مغلطه مي‌كند اما بي‌گدار به آب نمي‌زند. بعدش هم مگر براي تو بد شده است. همه اينها در دوره خودشان سعي كرده‌اند حرف‌هايي بزنند كه حرف باشد. مگر آن يكي نمي‌گفت قطعنامه كاغذ پاره است و مم… را لولو برده، مگر آن يكي ديگر نمي‌گفت گفت و گوي تمدن‌ها، گل و بلبل... آب از آب تكان خورد؟ كاسب كاسب است. آنها كاسبي خودشان را مي‌كنند، تو هم كاسبي خودت را بكن.
مي‌گويد: باز صد رحمت به آنها. كاسبي‌مان به راه بود. اما حالا چي؟ تا ديروز براي فروش سي دي همين شاهين نجفي ملعون به خريدار مي‌گفتيم ترانه‌هاي هنرمند هتاك! تا تحريك بشود و بخرد، امروز بايد بگوييم خواننده ارزشمند... . تا ديروز مي‌گفتيم فيلم ضد‌ايراني سيصد! حالا بايد بگوييم فيلم هنري... آن وقت نمي‌شود فروخت. مي‌ترسم بگويم شاهين همجنسباز است يك وقت بيايند براي دفاع از ارزش‌هاي هنري مرا كت بسته ببرند جايي كه عرب ني انداخت! بگويم فيلم سيصد تخريب‌كننده يك دوره حكومتي ايران است، به عنوان سلطنت‌طلب پدرم را دربياورند... .
مي‌گويم: باز خدا بيامرزد پدر تولستوي را كه 120 سال پيش در مقابل هنري كه رو به تباهي بي‌ارزش شدن مي‌رود ايستاد و نام هنر جعلي را روي آن گذاشت و همه انديشمندان هم حرفش را پذيرفتند. اين بابا ديگر خيلي تند رفته است! سكولارها هم اينطور نيستند ديگر! به قول مولوي: چون غرض آمد هنر پوشيده شد/ صد حجاب از دل به سوي ديده شد.
مي‌گويد:زده است به خاكي. معلوم نيست اين بار فرمان را داده دست كي؟... دست روي دلمان نگذار. نزديك عيد است. مي‌ترسم اوضاع اينطور پيش برود كه ديگر براي فروش هنر زيرميزي در اين مغازه هيچ‌كس تره هم خرد نكند. چك‌هايم برگشت بخورد.
مي‌گويم: روزنامه مي‌خواني؟ مي‌گويد: نه. مگر سر جمع روزنامه‌ها چقدر تيراژ دارند؟ اندازه يك سي‌دي گوگوش مي‌شود؟
مي‌گويم: تلويزيون مي‌بيني؟مي‌گويد: نه! مگر تلويزيون ديدن دارد؟ تا ديروز فيلم آرگو را چندتا چندتا مي‌فروختم! خودم هنوز فرصت نكرده‌ام تا بنشينم و آن را ببينم!
مي‌گويم: فكر مي‌كني ديگران روزنامه مي‌خوانند و تلويزيون مي‌بينند؟ مي‌گويد: نه! مگر بيكارند؟
مي‌گويم: پس خيالت تخت... . نه خاني آمده نه خاني رفته!... با حرف كه نمي‌شود مملكت را اداره كرد. با حرف كه نمي‌شود... شما هم خودت را بزن به نشنيدن. جو نده. فكر كردي از داخل لپ لپ حقوق شهروندي‌اش چيزي براي قوميت‌ها در مي‌آيد كه از داخل تالار رودكي‌اش براي مغازه فكسني تو دربيايد؟ خير! حرف اشتباه مي‌زنند و بعد تا پايان دوره وقت مي‌برد كه حرف‌شان را پس بگيرند و بعد براي دوره بعدي باز حرف مي‌زنند و... .
نفس راحتي مي‌كشد و يك دي وي دي بي‌جلد از زير ميز مي‌دهد به من و مي‌گويد اسكاري است. كاورش ناجور بود نزدم... اين يكي هزار تومان گران‌تر است... .
مي‌گويم: پس كشيد بالا!
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار