سید مصطفی سجادیان در سال ۴۷ در خیابان نبرد تهران در خانواده ای متدین و انقلابی به دنیا آمد.
تحصیل و کتاب و مدرسه تا زمانی او را به خود جذب می کرد که در دنیای کودکی بود، اما وقتی کم کم بزرگ شد و خود را شناخت برای رفتن به جبهه و گرفتن رضایت از پدرش اصرار داشت.
پدر مصطفی نیز به شدت با جبهه رفتن او مخالف بود چون اگر مصطفی به جبهه می رفت باید درسش را نیمه کاره رها می کرد و او مانند تمام پدران دیگر راضی نبود تا درس فرزندش نیمه کاره بماند.
پدر به جای فرزند راهي شد
این کشمکش تا جایی ادامه یافت که مصطفی قبول کرد با یک شرط به جبهه نرود اوبرای نرفتن به جبهه و ادامه ی تحصیل با پدر شرط کرد یک نفر از خانواده به جای او در جبهه حاضر شود،از این رو پدر سید مصطفی برای اینکه فرزندش درس بخواند وسهمی از جبهه داشته باشد زندگی و فرزندان را رها کرده و راهی جبهه های جنگ شد.
در این مدت سید مصطفی در بسیج مسجد مسلم ثبت نام کرده ودر فعالیت های بسیجیان شرکت کرده و در آنجا تا صبح به پاسداری مشغول می شد. پس از اتمام تحصیل در دوران دبیرستان توانست رضایت پدر را برای رفتن به جبهه جلب کند و راهی جبهه های حق علیه باطل شود.
قرائت واقعه برای درخشش ،در روز واقعه
شب هایش را به خواندن نمازشب صبح می کرد و اکثر اوقات نماز شب آنقدر به درازا می کشید که به نماز صبح وصل می شد.هر شب جمعه مجلس قرآنش برپا بود و بعضی شب ها که پاس شبانه اش به پایان می رسید بدون اینکه استراحت کند به راز و نیاز و نیایش مشغول می شد.
به دوستان ، آشنایان و تمام اطرافیان توصیه می کرد که قبل از خواب حتما سوره واقعه را قرائت کنند چرا که از امام باقر علیه السلام روایت شده"هر كس هر شب پیش از خواب سوره واقعه را قرائت كند در حالی خداوند را دیدار می كند كه چهره اش مانند ماه شب چهاردهم می درخشد"
محبت خاصی نسبت به مادر داشت و این عشق و علاقه را با قدردانی از زحمات وی ابراز می کرد و همیشه همچون دوستی صمیمی در کارهای منزل کمک حال وی بود.
آرزو داشت اگر روزی توفیق شهادت به او دست داد و به خیل شهدا پیوست، پیکرش مفقودالاثر شود و در زمره شهدای گمنام قرار گیرد، اما وقتی در سال عملیات بیت المقدس۲ در منطقه ماهوت عراق شرکت کرد و به شهادت رسید تنها پوتین هایش از پاهایش بیرون آمد و" طبق قوانین کسانی که اگر در میدان جنگ کشته شوند، باید در همانجا به خاک سپرده شوند"با همان لباس رزم راهی سفر به عرش شد و به دیدار حق شتافت.
سید مصطفی به قولش عمل کرد و تحصیل در دوران دبیرستان را به اتمام رساند اما قبل از آنکه مدرک دیپلمش آماده شود، پیکرش به وطن بازگشت و در میان استقبال هزاران دلسوخته راهی منزل ابدی شد.
او هم اکنون گرچه در قطعه شهدای گمنام مدفون نیست، اما در قطعه ۵۳بهشت زهرا در همسایگی مادرش که در قطعه ۵۶ مدفوت شده، آرام گرفته است.
ووصيتي كه براي ما نهاد تا چراغ راهمان شود
بسم الله الرحمن الرحیم
حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست
إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا
براستی خداوند خریداری می کند جان و مال مومنین را به بهشت ، آن هایی که در راه خدا جهاد می کنند ومی کشند و کشته می شوند در راه خدا.
به نام خداوندی که همه عالم از آن اوست، به نام خداوندی که تمام آفریدگانش او را حمد و ستایش می کنند، به نام خداوندی که روح انسانیت را در جسم خاکی بشر دمید و انسان خاکی را اشرف مخلوقات نامید.
به نام خداوندی که از رگ گردن به انسان نزدیک تر است، به نام خداوندی که شرمسار می شود از اینکه بنده اش مرتکب گناه می شود.
خدایا! به این همه نعمتهایی که به ما عطا کردی ما چگونه می توانیم شکرگذار تو باشیم.
خدایا! از اینکه به ما نیروی ایمان عطا کردی و ما را در این را چون مولایمان حسین (ع) در میدان جنگ با مشرکین خود روانه کردی تو را شکر مگذاریم و از اینکه عشق خود و معصومین خود را در دل ما زنده کردی و نگه داشتی بازهم شکرگذاریم.
خدایا خداوندا! از تو می خواهم که مرا از جمله سربازان امام زمان قرار دهی ومرا تا آخرین لحضات عمرم از یاد خودت غافل نگردانی.
خدایا! از تو می خواهم همینطور که همان لحظه را با شهدای صدر اسلام محشور می گردانی مراهم با مولایم حسین(ع) در آن دنیا محشور گردانی.
خدایا! از تو می خواهم که در آخرین لحظات، مولایم حسین(ع) سرم را به بالینش بگیرد و به عشق او جانم را به تو تسلیم کنم.
خدایا! از تو می خواهم که این جسم ناقابل را به کرمت قبول کنی و شرمنده ام از اینکه به جز این بدن چیز دیگری ندارم که به تو هدیه نمایم.
خدایا از تو میخواهم که راه کربلا را هرچه زودتر بازکنی و این چشم انتظاران کوی حسینی را از انتظار برهانی.
خدایا! از تو می خواهم که با ریخته شدن خون من کسانی که در جهل و نادانی خود به سر می برند به خود آیند و به فضیلت وجود مبارکت پی ببرند.
شهادت عروسی من است
پدر و مادر عزیزم می دانم که شما آرزوی جشن عروسی مرا داشته اید ، این را بدانید عروسی من شهادت است و صدای رگبار مسلسل های دشمن عقد مرا می خواند و در لباس خونین در حجله سنگر عروس شهادت را در آغوش می گیرم و در آن زمان است که توانسته ام به ندای من ناصرا حسین لبیک گفته باشم.
پدر و مادرم من این راه را با شناختی که داشتم انتخاب کردم و هرگز بخاطر هوس و تفریح نبوده است و اگر در این راه به فیض اکمل شهادت رسیدم شما باید مفتخر شوید.
والسلام
خدایا خدایا ستاره ها که رفتند تو خورشید را نگه دار
سید مصطفی سجادیان