تازهترين گزارش آژانس بينالمللي انرژي، يك بار ديگر نگاهها را به تبعات ظهور امريكا به عنوان بزرگترين توليدكننده نفت دنيا جلب كرد. در حالي كه توليد روزانه نفت امريكا در حال حاضر چيزي حدود 10 ميليون بشكه، يعني نزديك به 3 برابر توليد نفت ايران است، آژانس بينالمللي انرژي در گزارش خود پيشبيني كرده كه ايالات متحده تا سه ماه دوم 2014، توليد نفت خود را به 11 ميليون بشكه برساند و روسيه، بزرگترين توليدكننده نفت جهان را هم پشت سر خواهد گذاشت.
وزارت انرژي امريكا نيز اخيراً آماري منتشر كرده كه نشان ميدهد ايالات متحده ديگر بزرگترين واردكننده نفت در جهان نيست و جايگاه خود را به چين واگذار كرده است. افزايش توليد نفت امريكا كه به يمن روند صعودي قيمتها و صرفهپذيري استخراج و توليد نفت آلاسكا در سالهاي اخير رخ داده، در ادبيات استراتژيك اغلب به عنوان بخشي از استراتژي ميانمدت امريكا براي كاهش تمركز بر خاورميانه و كوچ امنيتي به شرق آسيا تفسير ميشود. برخي ديگر، اين نگاه را به ابعاد خردتر سياست خارجي امريكا بسط ميدهند و به اين نتيجه تلويحي ميرسند كه كاهش آسيبپذيري در مقابل نفت خاورميانه، قدرت چانهزني امريكا در مذاكرات هستهاي با ايران را بيشتر ميكند.
ديويد جي آنگر در مقالهاي كه روز 25 سپتامبر 2013 براي روزنامه كريستين ساينس مانيتور نوشته، ميگويد: «توليد (نفت) امريكا و عربستان سعودي طي سالهاي اخير رونق گرفته و باعث شده كه ايران در گفت و گوهاي هستهاي جاري، اهرم (چانه زني) خود را از دست بدهد.» او پا را از اين هم فراتر گذاشته و ميگويد: « در شرايطي كه ايران نيازمند دسترسي به بازارهاي جهاني نفت است، به نظر نميرسد بازارهاي نفت جهان، نيازي به ايران داشته باشند.»
هرچند تقاضاي نفتي رو به افزايش دو غول مصرفكننده انرژي آسيا يعني چين، هند و ديگر كشورهاي در حال توسعه، اين تحليل را با پرسشهايي جدي روبهرو كرده، ولي يك سؤال مهمتر هم وجود دارد: آيا افزايش توليد نفت، فقط منجر به اين خواهد شد كه امريكا در برخورد با برنامه هستهاي و در سطح وسيعتر مهار سياست خارجي ايران، با دست بازتري عمل كند؟ واقعيت اين است كه اين فقط بخشي از تحليل و البته بدبينانهترين بخش آن است و فرض خود را هم بر حل و فصل نشدن مناقشه بر سر برنامه هستهاي ايران در ميان و بلندمدت بنا ميكند.
بخش واقعيتر داستان اين است كه اتكاي كمتر امريكا به نفت خاورميانه (خوداتكايي بيمعناست) به طور بالقوه ميتواند مناسبات خاورميانهاي آن را دگرگون و به طور بالقوه مناسبات امريكا با خاورميانه را به سالهاي قبل از جنگ دوم جهاني دوم و كودتاي نفتي سال 1332 بازگرداند. نفت بيش از شش دهه است كه مناسبات خاورميانهاي امريكا را گروگان گرفته و اگر بگوييم كه استراتژي نفتي، ستاره راهنماي سياست خارجي امريكا طي نزديك به 70 سال اخير بوده، بيراه نگفتهايم. تاريخ خاورميانه طي 70 سال گذشته مملو از لكههايي است كه «منافع نفتي»، به رفتارهاي سياست خارجي امريكا شكل دادهاند.
از 16 فوريه سال 1943 (1322) كه فرانكلين روزولت رئيسجمهور وقت امريكا اعلام كرد «دفاع از عربستان براي دفاع از ايالات متحده حياتي است» تا كودتاي مرداد سال 1332 ( 1953) عليه دولت ملي محمد مصدق و از دكترين سالهاي 1957 آيزنهاور و 1969 نيكسون تا جنگ دوم خليج فارس، همگي انعكاس آغشتگي سياست خارجي امريكا به لكههاي نفتي خاورميانه است. بيراه نيست كه عربستان به عنوان بزرگترين متحد نفتي امريكا در خاورميانه تا همين حالا از موج اعتراضات در كشورهاي عربي گريخته است.
كاهش وابستگي امريكا به نفت، ميتواند اولويتهاي امنيتي را كه از 70 سال قبل بر سياست خاورميانهاي امريكا حاكم است، دگرگون كند. رژيم هايي كه بر دلارهاي نفتي بنا شدهاند، ديگر نخواهند توانست روي حمايت بيچون چراي كاخ سفيد حساب باز كنند. اينكه باراك اوباما به رغم ميل اسرائيل و عربستان، دو متحد كليدي خود در خاورميانه از اقدام نظامي اخير در سوريه منصرف شد، پيامهاي مختلفي داشت. يك پيام برخورد توأم با اكراه اوباما اين بود كه واشنگتن نميخواهد و البته ديگر قادر نيست براي خود درگيريهاي امنيتي جديدي دست و پا كند، چراكه خود را براي كوچ امنيتي آماده ميكند.
كاهش درگيري امنيتي در خاورميانه يعني به چالش كشيده شدن رژيم هايي كه موجوديتشان بر اساس مختصات كنوني حضور امريكا بنا شده است. تل آويو و رياض در دوسوي طيف عريض و طويل فهرست متحدين خاورميانهاي امريكا، براي ممانعت از كاهش تعهدات امنيتي امريكا در خاورميانه منافعي مشترك دارند. برعكس، كوچ امنيتي امريكا از خاورميانه براي تهران، حاوي فرصتهايي جديد است.