چند وقت پيش مطلبي درباره چند خانواده معلول نيازمند ساكن در حومه تهران نوشته بودم. همان روزي كه گزارشم چاپ شد افراد زيادي تماس گرفتند و خواستند هر طور شده به اندازه وسعشان كمك كنند و ما با دادن آدرس، تلفن يا شماره حساب اين خانوادهها به همياريشان پاسخ مثبت ميداديم. از بين تماسگيرندهها كسي كه شايد بيش از هر شخص ديگري خوشحالم كرد، خانم دندانپزشكي بود كه اتفاقاً مديريت يك ساختمان دندانپزشكي را بر عهده داشت. روزي كه تماس گرفت، گفت: لطفاً از بين اين خانوادهها هركسي را كه به دندانپزشك نياز دارد، به ما معرفي كنيد تا بدون دريافت هيچ هزينهاي درمانشان كنيم و بعد هم با بغضي كه انگار نميخواست رهايش كند، گفت اگر دندانهاي همهشان هم مشكل داشته باشد، مسئلهاي نيست با من تماس بگيريد. وقتي تلفن را گذاشتم، با خودم گفتم لابد آنقدر از نظر مالي غني هست كه ميتواند اين هزينهها را تقبل كند ولي مثل خيلي از وقتهايي كه عجولانه و البته اشتباه درباره كسي فكر ميكنم اينبار هم اشتباه كرده بودم و زماني به اشتباهم پي بردم كه در تماسهاي بعدي و صميميت بيشتر از زندگياش برايم گفت: «زماني كه اين بچهها را با اين وضعيت به اينجا ميفرستي از خودم ميپرسم چه ميشد اگر آنقدر ثروتمند بودم كه ميتوانستم علاوه بر درمان دندانهايشان هزينههاي زندگيشان را هم بپردازم. ميدانيد ما در يك منطقه خيلي متوسط در خانهاي 45متري مستأجر هستيم. هم من و هم همسرم حقوق بگيريم ولي با اين حال خدا را شكر زندگي خوبي داريم. روزي كه مطلبتان را خواندم نتوانستم نسبت به اين بچهها بيتفاوت باشم، بچههايي كه هم معلولند، هم بيمار و هم فقير. به خودم گفتم يك پزشك چقدر ميتواند بيغيرت باشد كه كمي از تخصصش را براي اينها خرج نكند. درس خواندهام براي چه؟ براي اينكه با كشيدن يك عصب دو ميليمتري دندان اعصاب و روان بيمارم را با گرفتن پولهاي گزاف خدشهدار كنم؟ درست است كه مخارج و هزينه موادمصرفي دندانپزشكي زياد است ولي نه به اندازه قيمتهايي كه نميدانم بعضي دندانپزشكها براساس چه معياري به بيمارانشان اعلام ميكنند. از اينها بگذريم داشتم از روزي كه مطلبتان را خواندم، ميگفتم؛ آن روز تصميمم را گرفتم بايد به اندازه خودم به اين خانوادهها كمك ميكردم. تخصص از آن خودم بود ولي مواد و دستگاه و تكنسين متعلق به درمانگاه و رئيس آنجا بود. برايم سخت بود ولي دل را به دريا زدم و موضوع را با رئيس در ميان گذاشتم، توقع نداشتم كه او هزينههاي درمان را بپذيرد به همين خاطر گفتم تصميم دارم اگر اجازه بدهيد چند ساعتي اضافهكاري بمانم تا هزينههاي درمان جبران شود و خوشبختانه او هم قبول كرد. حالا هر زمان كه يكي از اعضاي آن خانوادهها به اينجا مراجعه ميكند چند ساعتي اضافهكاري ميمانم ولي اين اضافهكاري برايم از انجام بهترين كار دنيا هم لذتبخشتر است چون ميدانم در قبال زماني كه صرف ميكنم، نيازمندي از درد وحشتناك دندان نجات پيدا ميكند. شايد باور نكنيد ولي حاضرم تمام عمرم را در كلينيك اضافهكاري كنم ولي هيچ نيازمندي براي نداشتن هزينه درمان دندانهايش درد نكشد...»
خانم دكتر اينها را ميگفت و من در تمام مدت او را با بعضي از متخصصاني كه تا قبض پرداختي درمان را نبينند و خيالشان راحت نشود حتي فشارخونت را هم نميگيرند، مقايسه ميكردم. متخصصاني كه تلخند و تلخيشان با يكي، دوتا قبض پرداختي، دريافتي شيرين نميشود و تنها چيزي كه ميشناسند تكه كاغذي است كه جمله دريافت شد را رويش پرينت گرفته باشند... بگذريم چرا تا زماني كه ميشود از پزشكان و متخصصاني كه به معناي واقعي به سوگندنامه پزشكيشان متعهدند صحبت كرد از نقطه مقابلشان بگوييم. پزشكاني هستند كه بيشتر از آنكه جسم بيمارشان را از درد نجات بدهند روحشان را آرامش ميبخشند و به جاي پيگيري از وضعيت صورتحسابشان كمي هم دليل غم و اندوه پنهاننشدني صورتشان را پيگيري ميكنند. غم و اندوهي كه شايد تنها با يك جمله آرامبخش، جملهاي غير از «فكر هزينههاي درمان بيماريات باش» تبديل شود به نور اميدي كه نشاندهنده عشق به انسانيت است، اميد به اينكه هنوز هم هستند كساني كه در هر رتبه و مقامي همجنسشان را درك ميكنند و ميفهمند وقتي روح سرد نداري بر كالبد كسي بنشيند چنان عاجزش ميكند كه حتي با يك بيماري يا رنج كوچك هم ميشكند، چه برسد به زخمهاي عميقتر و دردهاي سنگينتر...