مصطفي خانميرزايي | پذيرفتن شكست، با عادت كردن به شكست فرق ميكند. من براي خودم يك دستورالعملي دارم از اين قرار كه آدم از يك حدي بيشتر نبايد شكست بخورد، اگر بخورد كارش ساخته است. نميتوانم دليل خيلي واضح و روشني بياورم براي اثباتش. از آن چيزهايي است كه يا هست يا نيست. يا ميشود قبولش داشت يا نه. مسئله خيلي شخصي و موردي است. بستگي به هر كسي دارد و زاويه ديد و جهانبيني خاص خودش. تازه اگر جهانبيني داشته باشد. اما حداقل براي خودم شبيه يك باور است. باور كه ديگر دليل و منطق سرش نميشود. مثلاً باور من اين است كه باهوشم. حالا فكر كن كه نباشم. باور من را كه نميتواني از من بگيري. حالا تو هزارويك دليل براي كودن بودن من بياور. اصلاً چرا تو بياوري، خودم دوهزارتايش را برايت ميآورم.
داشتم ميگفتم. با دستورالعمل من، نه به شكست يا باخت عادت ميكني، نه اينكه ديگر دلت ميگيرد البته در بيشتر موارد ميگيرد. منظورم يك دامنه خيلي گستردهتر است. ميداني وقتي شكست ميخوري يك چيزي درون آدم فرو ميريزد و هيچ چيز مثل درون آدم نيست. كسي كه سرش درد ميكند مثلاً ميگويد سرم درد ميكند يا پايش، قلبش، دستش. يك متر و سنجشي هست. مثلاً دستت از فلان جا شكسته است. ساق پايت ازسه جا. قلبت با پنجاه درصد توانايي يك قلب نرمال كار ميكند، ولي وقتي چيزي از درون آدم فرو ميريزد چي؟ هيچ چيز نميشود گفت تا عظمت درد را بشود فهماند. تازه حالا گفت. حالا فهماند. به كه گفت؟ و چه فرقي ميكند. چيزي كه عوض نميشود. هيچكس هم نميفهمد كه آدم چه مرگش است. خود من تا به حال چندين مرگم بوده كه هيچكس حتي شك هم نكرده است. اينجور وقتها ظاهراً سالم هستي. حرف ميزني. راه ميروي و حتي ميخندي و همين چند كار كافي است تا از نظر بيشتر مردم هم سالم باشي و هم اينكه حالت خوب خوب باشد. حالا تو بغض داشته باش. بزن زير گريه. حتي نفس نكش. به عبارتي يك چيزي سرجايش نيست و اين از همه جاي زندگي آدم خواسته و ناخواسته ميزند بيرون بيآنكه بخواهي. حالا حساب كن همه اينها برايت مدام تكرار بشود. اين تداوم در شكست است كه روح آدم را ميخورد.
شكست كه ميخوري، درد شكست به كنار، مدام توي خلوت يا هر جا يادآوري ميشود كه آن بار آنطور شد، آن دفعه آنطوري... و اين تلفات بعد از شكست است كه دست از سرت برنميدارد. باور كن كه از يك جايي به بعد خودت هم نميفهمي چه بر سرت آمده. مثل مشتي كه قايم و ناغافل در رينگ خورده باشي. دنيا روي سرت خراب ميشود و كي دوباره بتواني از جايت بلند شوي و مسابقه بدهي و دوباره زمين بخوري و بلند نشوي خودش براي خودش اندازه يك زندگي ميشود.
اينجور مواقع است كه دستورالعمل من ميتواند شرايط را عوض كند، ياد بگيرم وقتي شكست خوردم و مشتي ناغافل توي رينگ از حريف نوش جان كردم، منتظر مشتهاي بعدي نباشم. منتظر شكست بعدي نباشم. در زندگي همه شكست هست، مشت هست، فقط بايد از شكست درس بگيريم و به جاي عادت به آن براي پيروزي تلاش كنيم. يادتان باشد كه آدم از يك حدي بيشتر نبايد شكست بخورد، اگر بخورد كارش ساخته است. . .