کد خبر: 606835
تعداد نظرات: ۵ نظر
تاریخ انتشار: ۲۳ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۴:۳۵
بررسي و نقد 3حكايت از گلستان سعدي در تحليل دوراهي «نهاد و بن‌مايه»و «تربيت‌و اصلاح»
اين مناقشه و منازعه فكري از ديرباز وجود داشته كه انسان بالاخره نهاد و بن مايه است يا تربيت و اصلاح؟ «عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با آدمي بزرگ شود» يا «سگ اصحاب كهف روزي چند پي نيكان گرفت و مردم شد»؟
حسن فرامرزي|
يك

اين مناقشه و منازعه فكري از ديرباز وجود داشته كه انسان بالاخره نهاد و بن مايه است يا تربيت و اصلاح؟ «عاقبت گرگ زاده گرگ شود گرچه با آدمي بزرگ شود» يا «سگ اصحاب كهف روزي چند پي نيكان گرفت و مردم شد»؟ سكان داوري را به كدام يك از اين دو سو بايد چرخاند، كدام را بايد پذيرفت و به كدام نه گفت؟ اينكه فطرت و نهاد انسان‌ها از نوزادي و كودكي لوح سفيد بي‌غشي است مثل بوم نقاشي كه هنوز هيچ نقش و ردپا و اثري از مكر و حيله ورزي و دروغ و حرص و حسد بر آن نيفتاده است يا نه، پيش از تولد و در همان جنيني هزاران هزار اطوار و خاصيت ذهني و آداب داني يا نداني، گرويدن به مهر يا بي‌مهري، ‌خميدن به سمت ايمان يا كفر، گرويدن به راه يا بيراهه، به آب يا سراب در همان بسته كوچك ژني پدر و مادر فراتر از رنگ چشم و شكل و شباهت تن، ارث مي‌رسد به فرزند و حتي فراتر از آن، آنچه يونگ روانشناس معروف مي‌گويد آركي تايپ ها، كهن الگوها يا سايه‌هاي رفتار جمعي، نسل به نسل از آدمي به آدمي ديگر مي‌رسد. انسان، ناصيه و تقدير و پيشاني نوشت است يا اصلاح و تربيت و هدايت؟ آيا آدمي مي‌تواند فراتر از بسته‌هاي ژني و ميراثي چه از والدين و چه از والداني بزرگ‌تر يعني روح رفتارهاي جمعي مستتر در تاريخ و جغرافيايي مشخص، خود را باز بيابد و ترميم كند و به واسطه دعا و تضرع و دانش‌اندوزي و نورافزايي و اصلاح و تربيت به كسي ديگر با خلق و خو و عادات و مختصاتي ديگر تبديل شود يا نه، هر تلاشي براي بيرون آمدن از اين چاله‌ها و چاه‌هايي كه پيشتر كنده شده و بر سر راه آدمي است فرجامي جز سقوط دوباره در همان سلسله چاه‌ها نخواهد داشت؟

دو

سعدي در گلستان، باب «در سيرت پادشاهان» ماجرايي را در اين‌باره نقل مي‌كند كه شيرين و شنيدني است. ماجرا از اين قرار است كه طايفه‌اي از دزدان عرب سر كوهي به قلعه‌اي دست يافته بودند و كاروان‌هايي كه از آن حوالي عبور مي‌كردند غارت مي‌كردند و لشكر سلطان هم توان مقابله نداشته، سرانجام با حيله‌اي وقتي خواب، چشمان دزدها را گرم كرده بود و به تعبير سعدي «نخستين دشمني كه بر سر ايشان تاختن آورد خواب بود» چند مرد واقعه ديده دزدان را خلع سلاح و همه را دستگير مي‌كنند و به نزد سلطان مي‌آورند، او هم بلادرنگ دستور قتل اين راهزن‌ها را صادر مي‌كند. از اينجا به بعد را حالا از زبان شيرين سعدي بشنويد «اتفاقاً در آن ميان جواني بد- بود- ميوه عنفوان شبابش نو رسيده و سبزه گلستان عذارش نو دميده، يكي از وزرا پاي تخت ملك را بوسه داد و روي شفاعت بر زمين نهاد و گفت اين پسر هنوز از باغ زندگاني بر نخورده و از ريعان جواني تمتع نيافته، توقّع به كرم و اخلاق خداونديست كه ببخشيدن خون او بر بنده منت نهد. ملك روي از اين سخن در هم كشيد و موافق رأي بلندش نيامد و گفت:

پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بدست

تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبدست

نسل فساد اينان منقطع كردن اولي‌تر است و بيخ تبار ايشان بر آوردن كه آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعي كشتن و بچه نگه داشتن كار خردمندان نيست.

ابر اگر آب زندگي بارد

هرگز از شاخ بيد بر نخوري

با فرومايه روزگار مبر

كز ني بوريا شكر نخوري

وزير اين سخن بشنيد طوعاً و كرهاً بپسنديد و بر حسن رأي ملك آفرين خواند و گفت آنچه خداوند دام ملكه فرمود عين حقيقت است كه اگر در صحبت آن بدان تربيت يافتي طبيعت ايشان گرفتي و يكي از ايشان شدي اما بنده اميدوارست كه در صحبت صالحان تربيت پذيرد و خوي خردمندان گيرد كه هنوز طفل است و سيرت بغي و عناد در نهاد او متمكن نشده و در خبرست كلُّ مولود يولدُ علي الفطرةِ فَاَبواهُ يهوّدانَه وَ ينصرانه و يمجّسانِه

با بدان يار گشت همسر لوط

خاندان نبوتش گم شد

سگ اصحاب كهف روزي چند

پي نيكان گرفت و مردم شد

اين بگفت و طايفه‌اي از ندماي ملك با وي به شفاعت يار شدند تا ملك از سر خون او در گذشت و گفت بخشيدم اگر چه مصلحت نديدم.

داني كه چه گفت زال با رستم گرد

دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد

ديديم بسي كه آب سرچشمه خرد

چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد

في‌الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربيت او نصب كردند تا حسن خطاب و ردّ جواب و آداب خدمت ملوكش در آموختند و در نظر همگان پسنديده آمد باري وزير از شمايل او در حضرت ملك شمّه‌اي مي‌گفت كه تربيت عاقلان در او اثر كرده است و جهل قديم از جبلت او به در برده ملك را تبسم آمد و گفت:

عاقبت گرگ زاده گرگ شود

گرچه با آدمي بزرگ شود

سالي دو برين بر آمد طايفه اوباش محلت بدو پيوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت، وزير و هر دو پسرش را بكشت و نعمت بي‌قياس برداشت و در مغاره دزدان به جاي پدر بنشست و عاصي شد. ملك دست تحسّر به دندان گزيدن گرفت و گفت:

شمشير نيك از آهن بد چون كند كسي

ناكس به تربيت نشود اي حكيم كس

باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست

در باغ لاله رويد و در شوره بوم خس

زمين شوره سنبل بر نيارد

درو تخم و عمل ضايع مگردان

نكويي با بدان كردن چنان است

كه بد كردن به جاي نيك مردان»

روند اتفاقات و دنباله حوادث در اين حكايت و چند حكايت كوتاه بعدي در فصل «در تأثير تربيت» به گونه‌اي پيش مي‌رود كه ما سرانجام بپذيريم كه آنچه اصل بايد قرار گيرد يا به تعبير سعدي «قدر بيند و بر صدر نشيند» همان بنياد و ژن آدمي است. آدمي همان است كه شجره بنياد او حكم مي‌راند و به ثمر مي‌رساند و دامان ذهن و روحش را پر مي‌كند. كسي كه بنيادش بد است حتي اگر او را شبانه روز در مصاحبت و مجالست اوليا و صلحا قرار دهيم سرانجام آن خوي ك‍‍ژ و پژمرده و سيرت بي‌سيرت خود را نشان خواهد داد چراكه «عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود، گرچه با آدمي بزرگ شود». همچنان كه صراحتاً آورده مي‌شود كه «پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است». البته سعدي در اين حكايت از زبان همان وزيري كه آخرالامر به دست همان پسر راهزن كشته مي‌شود كه پيشتر شفاعتش كرده بود نزد سلطان و رنج‌ها برده بود كه او تربيت شود بلكه خوي راهزني و حرامي‌گري از جوارح و ذهن و روحش زايل شود و تغيير كند به مثال‌هاي نقض تاريخي- در تأييد تفوق تربيت بر اصل و بنياد- اشاره مي‌كند كه چطور همسر لوط يا فرض كنيد پسر نوح كه پيامبرزاده بود وقتي با همدمان و ياران خيره سر و تاريك انديش نشست و برخاست مي‌كنند در اثر همان مؤانست، خاندان نبوت را گم مي‌كنند در آن سو هم مي‌بينيم چطور سگ اصحاب كهف روزي چند پي نيكان مي‌گيرد و خوي نيكان در او مؤثر مي‌افتد. اما حجم مثال‌هايي كه بنياد را اصل قرار مي‌دهد و شكل پايان اين حكايت يعني كشته شدن و از ميان برخاستن وزيري كه معتقد به اصل قرار دادن تربيت به نهاد بود و به سلطان مي‌گفت «اما بنده اميدوارست كه در صحبت صالحان تربيت پذيرد و خوي خردمندان گيرد كه هنوز طفل است و سيرت بغي و عناد در نهاد او متمكن نشده» نشان مي‌دهد كه سعدي به سمت بنياد چرخيده است.

سه

فضا و نتيجه‌گيري دو حكايت ديگر در فصل «در تأثير تربيت» در همين مدار و منوال مي‌چرخد. در حكايت اول مي‌خوانيم «يكي را از وزرا پسري كودن بود پيش يكي از دانشمندان فرستاد كه مر اين را تربيتي مي‌كن مگر كه عاقل شود. روزگاري تعليم كردش و مؤثر نبود، پيش پدرش كس فرستاد كه اين عاقل نمي‌باشد و مرا ديوانه كرد.

چون بود اصل گوهرى قابل

تربيت را در او اثر باشد

هيچ صيقل نكو نداند كرد

آهني را كه بد گهر باشد

سگ به درياي هفت‌گانه بشوي

كه چو‌تر شد پليدتر باشد

خر عيسي گرش به مكه برند

چون بيايد هنوز خر باشد»

اين يعني سعدي بر موضع خود ايستاده است و مي‌گويد خر عيسي را حتي به خانه خدا هم ببرند وقت بازگشت خر است كه به نوعي تداعي‌كننده آيه شريف و زيباي «مثل الذين حمل التوراه ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا» است كه يكي از مثال‌هاي نغز و زيباي قرآني است. خري را در ذهن تصور كنيد كه بار كتابخانه‌اي را بر دوش مي‌كشد. صدها جلد كتاب فلسفي و عميق از بزرگان و صاحبان خرد و انديشه بر پشت او نهاده‌اند و مي‌برند اما بهره خر از آن همه اوراق و ظرايف و لطايف انديشه و مفاهيم عميق جز سنگيني اوراق آن كتاب‌ها و كلمات و اصطلاحات نقش بسته بر آنها نيست. سعدي در حكايت ديگري در همين فصل «در تأثير تربيت» مي‌آورد كه «پادشاهي پسري را به اديبي داد و گفت اين فرزند تست، تربيتش همچنان كن كه يكي از فرزندان خويش. اديب خدمت كرد و متقبل شد و سالي چند برو سعي كرد و به جايي نرسيد و پسران اديب در فضل و بلاغت منتهي شدند. ملك، دانشمند را مؤاخذت كرد و معاتبت فرمود كه وعده خلاف كردي و وفا بجا نياوردي. گفت بر رأي خداوند روي زمين پوشيده نماند كه تربيت يكسانست و طباع مختلف.

گرچه سيم و زر ز سنگ آيد همي

در همه سنگي نباشد زر و سيم

بر همه عالم همي تابد سهيل

جايي انبان مي‌كند جايي اديم»

چهار

پايان بندي حكايت اول سعدي درباره آن جوانك دزد اين گونه است «سالي دو برين بر آمد، طايفه اوباش محلت بدو پيوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت، وزير و هر دو پسرش را بكشت و نعمت بي‌قياس برداشت و در مغاره دزدان به جاي پدر بنشست و عاصي شد» اما آيا نمي‌توان اين نوع پايان‌بندي را هم آوا ساخت با معجزه مسيحايي محبت؟ همان معجزه‌اي كه خارها را گل مي‌كند. يعني باور كرد كه انگشتان محبت اين قدرت اعجاز را دارد كه ماهيت يك خار را تغيير دهد و در آنچه هيچ خوي لطافت و نرمش و شكفتن و به گل نشستن ديده نمي‌شود لطافت آفرين شود؟ به گونه‌اي كه آن رحم‌ها و شفقت‌ها دل آن جوانك راهزن و حرامي را حتي اگر سنگ خارا باشد نرم كند و او را به راه صلاح و صراط مستقيم بياورد؟

البته دوراهي چالش برانگيزي كه سعدي در اين حكايت‌ها با آن روبه‌رو است از درون سيال و پر از شگفتي آدمي برمي‌خيزد كه اجازه نمي‌دهد ما به سادگي به سمت بنياد و ژن و نهاد بچرخيم يا به سمت هدايت و اصلاح. حتي مثال‌هاي تاريخي هم نمي‌تواند به ما در اين‌باره كمكي كنند، تاريخ، صورتك و لايه‌اي از درون آدمي است و همچنان كه سعدي در گلستان آورده هر دو سوي ماجرا در تاريخ ديده مي‌شود يعني مثال‌هايي كه نشان مي‌دهد «تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است» و هم «كلُّ مولود يولدُ علي الفطرةِ فَاَبواهُ يهوّدانَه وَ ينصرانه و يمجّسانِه».

اين درون سيال و آتشفشاني آدمي است كه ذهن و روح او را مثل آسمان بهار كرده، چشم‌اندازي كه به هيچ روي قابل پيش‌بيني نيست تا ثانيه و دقيقه و ساعت ديگر آفتابي خواهد بود يا باراني، تگرگ خواهد باريد يا آفتاب خواهد دميد، سرد خواهد بود يا گرم و رمز اينكه گفته‌اند انسان در زندگي بايد با عصاي خوف و رجا پيش برود شايد از همين رو باشد كه آسمان روح انسان هر لحظه در سيلان و گردش بين نور و ظلمت، تاريكي و روشنايي و خاك و افلاك است. به خاطر همين است كه اگر كسي بگويد اصل نژاد و ژن است مي‌توانيم به مخالفت برخيزيم و بگوييم پس چرا بوده‌اند پيامبرزاده‌ها يا فرزندان صلحا و اوليايي كه راه شقاوت را پيموده‌اند يا شقي‌ها و حرام‌خورهايي كه به يكباره يا به مرور از بيراهه شقاوت به راه سعادت و فلاح سكان چرخانده‌اند. البته كسي انتظار ندارد از گرگ، ‌نوزاد بره به دنيا بيايد يا از گوسفند، توله گرگ متولد شود اما آدمي نه تماما فرشته است و نه تمام گرگ، گرچه مي‌تواند از فرشته‌ها بالاتر برود و از گرگ‌ها هم درنده‌تر شود. قلب آدمي مثل اتاقك آسانسوري در نوسان و سيلان بين جمادات و نباتات و حيوانات و فرشته‌ها در تردد است و تحيري كه همه ما را گرفتارش مي‌كند از اين جهت است كه اين اتاقك در طبقه‌اي خاص نايستاده كه به راحتي حكم كنيم كه انسان در كدام طبقه است و در كجا مي‌شود پيدايش كرد. آشيانه او كجاست؟ كجا مي‌شود اين آدمي را يافت؟ در خون بيگناهان ريختن يا جان دادن در راه عدالت و آزادي؟ در كرم و احسان و جود يا حرص و حسد ‌و بخل؟ در ناسپاسي و نمك خوردن و نمكدان شكستن يا در منت خداي را عزوجل كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت؟

پنج

راستش من نمي‌خواهم به آن جبري كه در سخن سعدي است تن در دهم. اگر ما معتقد به آن جبر باشيم كه نان حرام خورده و سر سفره يك دزد بزرگ شده به خاطر لقمه‌هايي كه از كودكي خورده و گوشت و پوست و استخوانش شده پس خوي دزدي و حرامي‌گري در ژن و مغز استخوان او جاگير و نهادينه شده بنابراين او اختياري از خود نداشته و به مرور در سيرت يك دزد و حرامي درآمده در آن صورت همه مي‌توانند از در تبرئه گفتار و رفتار و اعمال خود برآيند. در اين صورت كسي مسئوليت اعمال خود را بر دوش نخواهد گرفت و كوتاهي‌ها و تقصيرها را گردن ديگراني خواهند انداخت كه آنها را حلال خور بار نياورده‌‌اند يا گردن خانواده و اجتماع و جنگ‌ها و جدل‌ها و نقصان‌ها و هزاران هزار عامل ريز و درشت ديگر.

اگر ما ذهن‌مان را دربست و تمام عيار به رهن آن جبر درآوريم آن وقت اميد اصلاح و هدايت كمرنگ خواهد شد و اين استدلال پررنگ‌تر كه پس چون من فرزند يك دزدم پس دزدزاده‌ام بنابراين هيچ اختياري هم در من نيست اگر روز و شب مال مردم را غارت كنم يا دستم به خون مردم آلوده شود، اصلاً اصل و تبار و پدران من نسل به نسل جملگي آدم‌هايي غداره‌كش و قاتل و جاني بوده‌اند.

شش

من بر اين باورم كه جاني‌ترين آدم‌ها هم مي‌دانند كه جنايت بد است، ممكن است آن جنايت را توجيه كنند و چوب پنبه و درپوشي بر وجدان خود بگذارند اما فشار وجدان بر آن درپوش و چوب پنبه هميشه حس خواهد شد حتي اگر آن فشار، خفيف و مختصر باشد، اصلا ظهور پيامبران در تاريخ به خاطر چه بوده؟ همان خداوندي كه مي‌فرمايد «صم بكم عمي فهم لا يرجعون» يا «اكثرهم لايعقلون» هم او رسولانش را براي تغيير مسير رفتار و گفتار و اعمال انسان روي زمين گسيل مي‌دارد و از همان انسان‌هاي وحشي و جاهلي به مدد نفس رحماني حضرت مصطفي(ص) و از رايحه خلق كريمانه و پر از عطوفت رسول رياحين، از خارهاي مغيلان و جهل مركب باديه‌نشين‌ها چه گل‌هاي محمدي شكوهمند و سراسر عطري كه بر ريگزارهاي تفتيده در زير آفتاب سوزان نمي‌روياند. خداوندي كه گفت‌وگوي خود با ملائك را اين گونه روايت مي‌كند كه «و اذ قال ربك للملائكه اني جاعل في الارض خليفه قالوا اتجعل فيها من يفسد فيها و يفسك الدما و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك قال اني اعلم ما لا تعلمون» وقتي فرشتگان به خداوند اعتراض مي‌كنند كه مي‌خواهي موجودي بيافريني و جانشين خودت در روي زمين قرار دهي كه خون‌ها بريزد و فسادها كند پروردگار اگرچه پيش‌بيني فرشته‌ها را رد نمي‌كند اما مي‌فرمايد «اني اعلم مالا تعلمون/ من چيزي مي‌دانم كه شما نمي‌دانيد». خداوند چيزي درباره انسان مي‌داند كه فرشته‌ها نمي‌دانند، حتي انسان هم نمي‌داند. نمي‌داند كه سرانجام اتاقك قلب او در تموج‌ها و هروله‌ها و جزر و مدهايش در كدام سو خواهد ايستاد.

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۵
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۸:۵۴ - ۱۳۹۶/۰۹/۲۵
0
1
خیلی بد
مینا
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۳:۱۹ - ۱۳۹۷/۰۸/۱۷
1
2
ذات انسانها مهم تر از تربیت آنها است .
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۱:۵۳ - ۱۳۹۸/۰۱/۰۳
0
1
گرگ زاده عاقبت گرگ شود.
پسر ... را نگاه کن عاقبت به ریش 80 میلیون ایرانی خندید و راهی سرزمین کفر آمریکا شد, همانجایی که ... در آنجا بود و البته با گروگانگیری 80میلیون ایراتی دیگر را از سفربه آمریکا محروم کرد
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۹:۰۳ - ۱۳۹۹/۰۳/۲۲
0
0
سلام عاقب روستا نشینان گرگ شود ...
هر چند با داش غلام بزرگ شود....
عاقبت مرگ میره دنیا است...
به هر حال داس غلان سی کرد و تو عموزاده ت پی..
محدثه
|
Iran, Islamic Republic of
|
۱۲:۱۹ - ۱۴۰۰/۰۱/۲۸
0
0
آیا این بیت شعر همیشه درس است ؟؟
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها