کد خبر: 606305
تاریخ انتشار: ۲۰ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۰:۳۵
خدمتكار گفت دعا كن هيچ وقت جلوي همسرت به خاطر يك شيشه ترشي توبيخ نشوي
وسط‌هاي ماه رمضان بود كه دعوت‌نامه‌اي براي شركت در يك مراسم افطاري دريافت كردم. آدرس تالاري كه دعوت شده بودم، براي ما پايين شهري‌ها خيلي هيجان‌انگيز بود.
  علي مرتضايي‌پور| وسط‌هاي ماه رمضان بود كه دعوت‌نامه‌اي براي شركت در يك مراسم افطاري دريافت كردم. آدرس تالاري كه دعوت شده بودم، براي ما پايين شهري‌ها خيلي هيجان‌انگيز بود. حالا به من گفتند كه اسمش را نياوريد. ولي از اين بهتر باشگاه پذيرايي در تهران نيست. يك ساعت مانده بود به اذان از خانه راه افتادم. مسير واقعا طولاني و تالار بسيار دور بود. خيابان فرمانيه را چند بار بالا پايين كردم تا بتوانم آنجا را پيدا كنم. خنده‌ام گرفته بود تالار به اين بزرگي را چطور نديدم. اما بالاخره پيدا شد. مي‌گويند كه بخشي از فلسفه روزه گرفتن براي مسلمانان درك زندگي فقراست تا قدر نعمت‌هاي خود را بهتر بدانيم . حالا براي من برعكس شده بود، با ديدن اين تالار پذيرايي درك بهتري از زندگي افراد پولدار پيدا كردم تا براي نداشته‌هايم بيشتر تلاش كنم. كنار در ورودي تالار ايستاده بودم و مشغول قفل كردن موتور خود بودم كه نگهبان تالار گفت موتور خود را داخل پاركينگ بگذار. داخل پاركينگ بين بنز و بي‌ام و‌ها و لكسوس‌ها براي موتورم جايي پيدا كردم و خيلي سريع قفلش كردم.

 داخل سالن نشسته بودم تا اينكه از بلند‌گوها صداي اذان برخاست. سالني با جمعيت زياد. سر هر ميز مقدار زيادي ميوه، انواع نان، انواع خرما، چاي، قهوه، آب پرتقال و خامه شكلاتي.
بعد از اينكه ساعتي از افطار گذشت اين زندگي اشرافي به اوج خود رسيد. پرده‌ها به كناري رفت. ميز غذايي كه تا انتهاي سالن چيده شده بود نمايان شد. خداي من! انواع كباب، خورشت، غذاهايي كه قيافه‌هايشان چندان آشنا نبود، سالاد بستني، ترشيجات، ميوه. . . عشق بازي رنگ‌ها بود. رنگين كماني از غذاها كه آدم روي آنها پرواز مي‌كرد. تركيب بوي غذاها اركستر موسيقي بزرگي بود كه براي حاضران در حال نواختن بود و آدم را هر لحظه بيشتر مست مي‌كرد. به نظر آمد كه براي افطاري آن هم در اين ماه كمي زياد باشد و با علت روزه گرفتن كمي فاصله دارد. البته 100 ميليون تومان يا حتي بيشتر براي يك شب افطاري چيزي نيست، پول شكلات اين قبيله است.

دلم مي‌خواست كه از هر غذا حتي يك قاشق بخورم. اما نمي‌شد. جوجه كباب را انتخاب كردم و براي خودم كشيدم. بعد از مدتي كه شروع كردم به غذا خوردن، احساس سيري زيادي كردم. نگاهي به ظرف غذاي نيمه پر خودم انداختم كه ديگر نمي‌توانستم بخورم. اينجا بود كه از جوجه‌كباب بدم آمد. چقدر غذا اضافه آمده بود. چقدر ميوه اضافه آمده بود. در آن لحظه هر چه فكر كردم با اين غذا چه كار مي‌شود كرد، چيزي به ذهنم نيامد.
جمعيت در حال خروج از سالن بود. خدمتكاران مشغول نظافت سالن بودند. اتفاقي نزديك يكي از اين خدمتكاران رفتم. سرش را پايين انداخته بود و مشغول انجام كارش بود.
- آقا اين غذاهاي اضافه را چي كار مي‌كنيد؟
- غذا‌ها را جمع مي‌كنيم و مي‌دهيم كه ببرند. بقيه را هم مي‌ريزيم داخل سطل زباله.
- اين همه غذا را داخل سطل زباله مي‌ريزيد؟
-(در حالي كه كارش را انجام مي‌داد) من كاره‌اي نيستم به من اينجوري گفتن.
- به كارت علاقه داري، برايت سخت نيست؟
- زندگي‌مان مي‌چرخد، خدا را شكر. خب هر كاري سختي خودش را دارد. نظافت را رعايت كن. با ادب باش. عصباني نشو. نگاهت هميشه پايين باشه. هميشه حق با مهمان است. و البته با مهمان‌ها حرف نزن.
در حال نگاه كردن به دست‌هاي او بودم. دستكشش را كامل در دست نكرده بود. شايد به خاطر سوختگي روي دست بود. جراحت دستش تازه بود. در حال جا به جا كردن زباله‌ها مواظب بود تا چيزي با پشت دستش برخورد نكند.
- (بي مقدمه از او پرسيدم) دستت درد مي‌كند؟
- (به من نگاه كرد. با كمي مكث و نگراني كه شايد كارفرمايش در حال ديدن گفت‌وگوي او با من باشد) نه اين هم بخشي از كار ماست ديگر.
نگران بودم كه شايد فكر كند مي‌خواهم به او ترحم كنم اما با هيجان پرسيدم من هم مي‌خواهم پيشخدمت تالار پذيرايي بشوم، چي كار بايد بكنم؟
- اين كار‌ها به درد شما نمي‌خورد. وسط كار يك دفعه حرف‌هايي مي‌شنوي و آن قدر عصباني مي‌شوي كه مي‌خواهي اينجا را به آتش بكشي.
- مگر چه اتفاقي افتاده؟
- (در حال ريختن زباله‌ها داخل سطل و هل دادن آن به سمت جلو بود) مراسم تمام شده لطفا بفرماييد برويد.

با اصرار از او خواستم براي من خاطره‌اي از كارش تعريف كند. سطل زباله را به كنجي از سالن سُر داد و گفت، من مسئول خريد اين تالار بودم. هميشه كارم را درست انجام مي‌دادم. روزي براي خريد به بازار رفته بودم. سفارشي كه صبح سر‌آشپز به من داده بود نگاه كردم. معلوم بود كه مهمان آن شب با بقيه شب‌ها فرق داد. سفارش سنگين و رنگارنگي مي‌شد. همه چيز خريدم اما ترشي و شور خوب پيدا نكردم و به تالار برگشتم. البته سرآشپز از نخريدن ترشي و شور ناراحت شد، اما اين قضيه گذشت، تا شب كه عروسي برگزار شد.
چيزي كه آدم را خيلي عصباني مي‌كند اين است كه هنگام شام يكي از خانم‌ها كه حامله هم بوده دلش ترشي مي‌خواست. بعد از جار و جنجالي كه به راه افتاد متوجه شديم اين خانم اولين نوه اين خانواده را قرار بود به دنيا بياورد بنابراين بسيار مورد توجه بود. آن خانم وسط مراسم به يكي از خدمه‌ها مي‌گويد من ترشي مي‌خواهم. خب! ما آن روز ترشي نداشتيم و آن خانم هم بسيار عصباني مي‌شود.  سرتان را درد نياورم او به پدرش مي‌گويد و پدرش هم به رئيس تالار، سرانجام خبرش به من مي‌رسد. رئيس تالار هم شاكي از اينكه چرا ترشي نخريدي؟ حالا من چه كار كنم؟ هيچي! توبيخ شدم و از فرداي آن روز رفتم داخل آشپزخانه و به نظافت مشغول شدم.
در همين حال كه داستانش را براي من تعريف مي‌كرد خانمي با يك جارو آمد و جارو را به اين خدمتكار داد و رفت. مرد گفت اينها مهم نيست اما دعا كن هيچ وقت جلوي همسرت توبيخ نشوي. فهميدم كه منظورش همين خانمي بود كه آمد و جارو را به او داد. سرش را پايين انداخت آهي كشيد و سطل را هل داد و رفت.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها