کد خبر: 605177
تاریخ انتشار: ۱۲ مرداد ۱۳۹۲ - ۱۸:۴۰
جستارهايي در فرجام مراجع و علماي مشروطه‌خواه در مشروطه دوم
سيد‌عبدالله بهبهاني از پيشگامان نهضت ضد استبدادي عدالتخانه و از حاميان جدي مشروطه بود.
علي احمدي فراهاني
بعد از فتح تهران و استقرار حكومت مشروطه، ميان علماي شريعت‌خواه و روشنفكران غربگرا نزاع و تقابلي جدي آشكار شد. اصل راهبردي حكومت جديد به حاشيه راندن دين و حذف علما از عرصه سياست و پي‌ريزي مشروطه‌اي مبتني بر اصول و قوايم اروپا بود. نگارنده بر آن است تا در اين بخش به صورتي ملموس‌تر با تكيه بر مصاديق حقيقت نزاع طبقه مشروطه‌خواه غربگرا را با دين و اصول آن و روحانيت به تصوير كشد. با آشكار شدن حقيقت مشروطه مورد نظر غربگراياني كه در جريان مبارزه با استبداد پرده از باطن نيات و اغراض خويش برنمي‌داشتند، علما در مقابل آن ايستادند و در جهت اصلاح آن قدم برداشتند، اما در اين مبارزه يا كشته شدند يا مأيوس و منزوي عرصه را رها كردند.

  حكومت مشروطه و آيت‌الله سيد‌عبدالله بهبهاني
سيد‌عبدالله بهبهاني از پيشگامان نهضت ضد استبدادي عدالتخانه و از حاميان جدي مشروطه بود. وي در راه مبارزه با استبداد و خودكامگي و استقرار مشروطه بسيار فداكاري و به قول كسروي بارها و بارها سينه را در برابر آماج ظلم سپر كرده بود. (1) او بعد از به توپ بسته شدن مجلس و آغاز استبداد صغير به عتبات تبعيد شد. (2) پس از فتح تهران و تغيير سلطنت و استقرار مشروطيت در پاسخ به تقاضاهاي مكرر مردم عازم ايران شد، (3) اما اين تصميم وي براي مشروطه‌خواهان خوشايند نبود. بهبهاني از طرف آخوند خراساني به عنوان يكي از پنج نفر علماي تراز اول ناظر بر قوانين مصوب مجلس انتخاب شده بود و حضور وي در تهران در حقيقت به قصد مداخله در امور سياسي صورت مي‌گرفت(4) و اين درحالي بود كه مشروطه‌خواهان چنين امري را غيرقابل پذيرش مي‌دانستند. شريف كاشاني در اين باره مي‌نويسد:«چون بعد از ورود سرداران فاتح، تغيير سلطنت و استيلاي مشروطيت بعضي از مردم عجله در آمدن حجت‌الاسلام بهبهاني از نجف اشرف به تهران كردند. جمعي از فرنگي‌مآبان مشروطه‌خواه زمزمه مي‌كنند كه اگر آقا بيايند اصلاً نبايد در امور مداخله كنند... در افتتاح ثانوي مجلس اصلاً نخواهيم گذاشت آقاي بهبهاني در امور مداخله كند!»(5)
در چنين اوضاع و احوالي حتي خوف آن بود كه مشروطه‌خواهان اقدام به كشتن بهبهاني كنند. شريف كاشاني با توجه به اين موضوع طي نامه‌اي به بهبهاني از وي مي‌خواهد كه به ايران نيايد. (6) با ورود بهبهاني به تهران در سال 1327 مجلس شوراي ملي نيز افتتاح شد، (7) اما اين بار علما در مجلس جايگاهي نداشتند. مشروطه‌خواهان بر آن بودند كه قوانين كشور را به اتكاي قوانين كشورهاي اروپايي و استناد عقول خويش بنويسند، بي‌ آنكه علاقه‌اي براي تطابق آن با شرع داشته باشند، از اين رو در نخستين روزهاي گشايش مجلس دوم طي پيامي خطاب به بهبهاني نگاشته شد: «يك روز براي تبريك به مجلس تشريف آورديد، بس است؛ ديگر مرخص نيستيد هر روز مثل [مجلس] سابق بياييد و در كارها دخالت كنيد. مجلس هم هر وقت لازم شما را احضار مي‌كند. سر خود نياييد»!(8)
نگارش چنين مطلبي از سوي مشروطه‌خواهان به بهبهاني و نيز بيان شيخ عبدالله مازندراني به نقل از مشروطه‌خواهان غربگرا مبني بر آنكه امروز نفوذ علما مضر است و بايد محدود شود، به‌خوبي نشان مي‌دهد همراهي اين گروه با علما در جريان مشروطه اول يك همراهي تاكتيكي بود و به علما به عنوان ابزارهايي ذي‌نفوذ نگاه مي‌شد. قرائن و شواهد نشان مي‌دهد سيد عبدالله بهبهاني نيز در مقابل اين انحرافات بيكار ننشست و با مشاهده كژي‌هاي برخي از مشروطه‌خواهان بر آنان شوريد و به آنها اعتراض كرد. رويارويي بهبهاني با سران مشروطه و مقابله با انحرافاتشان حالتي بسيار جدي يافته بود. وي طي پيغام‌هاي تندي به آنان سعي در اصلاح امور و دفع شر مشروطه‌خواهان از كشور داشت. در يكي از اين پيغام‌ها مي‌گويد:«به سردار اسعد بگو تو آن قدر كه به قول خودت شرافت تحصيل كردي، صد مقابل براي مملكت و مسلماني خرابي بار آوردي!... تو آخر كجا شعور وكالت داري؟ چه مي‌فهمي وكالت [چه] چيز است؟! تو بايد به قوه سرنيزه كار كني... شما نمي‌دانيد [نمي‌توانيد] مسلماني را از بين ببريد.» (9)
بهبهاني و امثال او دغدغه اسلام و آباداني كشور را داشتند و در نقطه مقابل آنان مشروطه‌خواهان درصدد نابودي روحانيت بودند كه قصد ورود در مسائل سياسي را داشته باشد. براي آنان شيخ فضل‌الله نوري با سيد عبدالله بهبهاني هيچ تفاوتي نداشت كه هر دو در پي ترويج شريعت بودند، وليكن در راه نيل به آن با يكديگر اختلاف داشتند. بهبهاني و امثال او همواره مي‌كوشيدند تا با اين گروه از مشروطه‌خواهان سكولار با تسامح رفتار كنند و از تنش‌ها بكاهند، (10) زيرا اعتقاد داشتند با برخورد با آنها شكافي ميان مبارزان با استبداد ايجاد و فتنه برپا خواهد شد. اميدوار بودند بعد از نابودي حكومت استبداد در قدم بعدي به رفع شر آنها اقدام كنند. (11) در اين دوره مشروطه‌خواهان به‌واسطه مخالفت‌هاي بهبهاني با اقدامات آنها ابتدا بر آن شدند با عمليات رواني به تخريب شخصيت وي بپردازند و جايگاه اجتماعي وي را خدشه‌دار كنند و او را از صحنه سياست به حاشيه برانند؛ لذا به طرح مسائلي چون جاه‌طلب بودن بهبهاني روي آوردند، (12) اما از آنجا كه چنين اقداماتي مفيد واقع نشد، تقي‌زاده و همراهان وي در نهم رجب 1328 اقدام به ترور وي كردند. (13) ترور وي مي‌توانست اخطاري جدي به همه شريعت‌خواهان محسوب شود كه روزگاري گمان مي‌كردند مشروطه موجب رواج شريعت است(14) و مهر تأييدي بود بر بيان و اعتقاد شيخ فضل‌الله نوري كه خطاب به بهبهاني در آن هنگام كه براي منصرف كردن وي از ادامه تحصن حرم حضرت عبدالعظيم كه در اعتراض به مشروطه تشكيل شده بود، به آنجا آمده بود، چنين گفت:«جناب آقا! اگر از من مي‌شنوي شما اينجا بمانيد والله، والله، والله مسلم بدان كه هم مرا مي‌كشند و هم تو را. اينجا بمانيد تا يك مجلس شوراي اسلامي درست كنيم و از اين كفريات [مندرج در جرايد تندرو مشروطه] جلوگيري كنيم.» (15) نكته جالب آنكه بعد از ترور بهبهاني ضارب وي از زندان آزاد شد!(16)

  حكومت مشروطه و آيت‌الله سيد‌محمد طباطبايي
در راستاي تحقق هدف «سكولاريزه» كردن ايران و حذف دين و علما از سياست توسط مشروطه‌خواهان غربگرا، سيد‌محمد طباطبايي نيز كه از پيشگامان مبارزه با استبداد و حاميان جدي مشروطه بود، خانه‌نشين شد و در حقيقت وي را منزوي كردند. ناظم‌الاسلام كرماني، ضمن گزارشي از خدمات مستمر سيدمحمدمهدي طباطبايي، برادرزاده سيد‌محمد طباطبايي به مشروطه مطالبي بيان مي‌كند كه به‌خوبي نشان‌دهنده اوضاع آن زمان است. وي مي‌نويسد:« گذشت زمان تفاوت‌ها و تضادهاي ميان دو خط علماي مشروطه‌خواه و غربگرايان را نشان مي‌داد. علما با حمايت از مجلس و مشروطه خواستار حفظ اساس اسلام و اجراي احكام آن به صورتي برابر بودند، اما اينك مي‌فهميدند كه اين خوان نه براي آنان بر چيده شده است»!(17)
سيد محمد طباطبايي با مشاهده چنين وضعيتي سخت پشيمان و افسرده شد. وي بارها و بارها پس از انحراف مشروطه از آن هدفي كه وي و همراهانش مدنظر داشتند، مي‌گفت:«ما سركه ريختيم شراب شد!»(18) آيت‌الله حاج شيخ حسين لنكراني صحنه جالبي را از ندامت وي نقل مي‌كند:«مرحوم طباطبايي در نتيجه مواجهه با نتيجه آن مقدمات بعداً بيمار و گرفتار ندامت و خودخوري عجيبي شده بود. روزي در خدمت مرحوم پدرم [حاج شيخ علي لنكراني] بودم و در منزل مرحوم حاج عبدالله سقط‌فروش همسايه نزديك منزلمان و مي‌ديدم آن بزرگوار نظر به سوابقي با حال گريه خطاب به پدرم مي‌گفت: حاج شيخ! من كه قصد خير داشتم، ولي كار اين طور از آب درآمد. جواب خدا را چه بدهم؟! و مرحوم پدرم ايشان را تسكين دادند: آقا! شما كه متوجه انما الاعمال بالنيات هستيد. آقا! لاتقنطوا! آقا! لاتيئسوا و آن بزرگوار را سكون و آرامشي دست داد.» (19)
طباطبايي با توجه به انحرافات مشروطه مدام اشاره مي‌كرد:«شيخ فضل‌الله حق داشت، او بهتر از ما مي‌فهميد. آمديم سركه بيندازيم شراب عمل آمد.» (20) اين جمله طباطبايي به‌خوبي نشان مي‌دهد اختلافات ميان علماي مشروطه‌خواه و مشروعه‌خواه اختلافاتي جدي و مبنايي نبوده و ناشي از نوع ديدي بوده است كه علماي مشروطه‌خواه و مشروعه‌خواه نسبت به مشروطه و جريانات آن داشتند و بار ديگر بر اين حقيقت پنهان ديروز و آشكار امروز تأكيد مي‌كند كه اختلاف اصلي در دوران مشروطه اول در واقع ميان قاطبه علما و مشروطه‌خواهان غربگرا بود و نه ميان علما.

 حكومت مشروطه و مراجع نجف
 بايد اشاره كرد در راستاي حذف فيزيكي و معنوي علما از جامعه و سكولاريزه كردن حكومت، شيخ عبدالله مازندراني نيز كه از مراجع برجسته حامي مشروطه در نجف بود، مورد تهديد قرار گرفت و خوف از ترور ايشان وجود داشت. وي 14 ماه پس از شهادت شيخ فضل‌الله نوري در نامه‌اي به يكي از آشنايان خود نوشت:(21) اينك «بر جان و مال خود هم خائفيم.» (22) آقاي ابوالحسني (منذر) به نقل از «محمد حرزالدين» در مورد شيخ عبدالله مازندراني مي‌نويسد:«مازندراني از جمله مشايخ ثلاثه و رؤساي شيعه نجف بود كه با آن دو تن ديگر، آخوند خراساني و استاد حاج ميرزا حسين تهراني خواهان تغيير رژيم ايران به مشروطه بودند و در اين راه جديت كردند... بعد از تغيير رژيم استبداد به مشروطه در ايران و وقوع حوادث مختلف با اخباري كه از عملكرد حكام [جديد] ايران به شيخ بزرگوار مازندراني رسيد، غم و اندوه شديدي وي را فرا گرفت. اين مطلب را شخص موثقي از حواريون وي براي ما نقل كرد، زيرا علماي بزرگوار ما صرفاً طالب تغيير رژيم نبودند، بلكه نابودي فساد، قطع دست ستمگران و ملحدان، دادرسي، اعانت مؤمنان و... را مي‌خواستند و وضعي كه پيش آمده و جايگزين اوضاع سابق شده بود [به‌اصطلاح فقها] از قبيل «ما قصد لم يقع» بود.» (23)
تعبير «ما قصد لم يقع» حاكي از آن واقعيت است كه علماي مشروطه‌خواه درصدد بودند از كانال و مجراي مشروطه فساد محو و شريعت رواج و كشور آباد و اهدافي از اين دست محقق شود، اما با تشكيل حكومت مشروطه نه‌تنها چنين نشد، بلكه دين و علما نيز به انزوا كشانده شدند. آيت‌الله خراساني نيز با مرگ مشكوكي به صورتي ناگهاني درگذشت(24) كه به نظر مي‌رسد در راستاي ترور و تهديدهاي سابقي باشد كه نسبت به علما صورت مي‌گرفت. آقاي عبدالهادي حائري قصد آخوند خراساني از عزيمت به ايران در جريان اولتيماتوم روسيه به ايران را در حقيقت تلاش وي براي اصلاح مشروطه‌اي مي‌داند كه سخت به استبداد گراييده بود. (25) آيت‌الله حاج شيخ حسين لنكراني نيز درباره علت عزيمت آخوند خراساني به ايران مي‌گويد:«مرحوم آخوند خراساني به سمت ايران حركت كرد تا گذشته‌ها را جبران كند، اما همين بزرگوار توسط كسي مسموم شد كه آن قدر مشروطه‌خواه بود كه روزگاري به خاطر حمايت از مرحوم آخوند بر سر سيد‌محمدكاظم يزدي كتاب كوبيده بود!»(26) بيان شيخ حسين لنكراني و سخنان ديگر كه دال بر همين مطلب است، (27) ضمن تأييد مرگ مشكوك آخوند خراساني حكايت از وجود كساني دارد كه روزگاري همراه با آخوند خراساني به حمايت از مشروطه برخاسته بودند و حتي آن قدر تندروانه عمل مي‌كردند كه با مرجعي چون سيدمحمدكاظم يزدي كه با مشروطه موجود مخالفت مي‌كرد، چنين با خشونت برخورد مي‌كردند، اما اينك به قتل آخوند خراساني اقدام مي‌كنند و اين نشان از اين واقعيت دارد كه مشروطه‌خواهان غربي نه با شيخ فضل‌الله نوري و نه با آخوند خراساني سر سازش نداشتند و اين حقيقتي بود كه در دوران برپايي حكومت مشروطه آشكار شد. شيخ حسين لنكراني در خاطرات خود مي‌نويسد مرحوم آخوند خراساني در هنگام آمدن به ايران گفته بود:«سركه انداختيم شراب شده است، مي‌روم ايران خمره‌اش را بشكنم!» (28)
اين جمله و جمله‌اي كه آيت‌الله حاج شيخ محمدباقر محسني ملايري از علماي پارسا و معمر قم به نقل از آخوند بيان مي‌كردند كه «ما كشمش ريختيم سركه شود، چرا شراب شد!» (29) حاكي از نارضايتي بلكه ندامت عالمان مشروطه‌خواه است كه اينك مواضعشان به مواضع علماي مخالف مشروطه نزديك شده بود.

  حكومت مشروطه و آيت‌الله ميرزاحسين نائيني
شيخ محمد‌حسين‌ نائيني كه كتاب «تنبيه‌الامه و تنزيه المله» را براي دفاع از اصول مشروطه نگاشته بود، در نتيجه اوضاع پيش آمده اقدام به جمع‌آوري نسخه‌هاي كتاب خود كرد، زيرا احساس كرد اين كتاب مورد سوءاستفاده قرار گرفته و مستمسكي براي عده‌اي مشروطه‌خواه غربگرا شده است. شيخ حسين لنكراني در اين باره مي‌نويسد:«مرحوم نائيني كه تنبيه الامه را نوشت، بعدها از نوشتن اين كتاب پشيمان شد. به اين دليل كه ديد از آن سوء استفاده شده است، نه اينكه غلط نوشته باشد. غلط ننوشته بود، ولي براي مثلاً روشنفكران زمينه سوءاستفاده شده بود. به اين جهت پشيمان شد و كتاب را جمع كرد. ايشان كوشش‌ها كرد كه نسخه‌هاي تنبيه الامه را جمع كند، زيرا پشيمان شده بود از اينكه چرا تيغ در دست زنگي مست داده و چرا در دست دزدها و راهزن‌ها چراغ نهاده است.» (30)
آيت‌الله شيخ محمد حرزالدين كه از علماي هم‌عصر ميرزا در نجف بود، در تحليلي مشابه آنچه لنكراني گفته بود، مي‌گويد:«زماني كه نائيني ايده‌الله، در امر تقليد و مرجعيت شهرت يافت، فرمان داد نسخه‌هاي كتابش جمع‌آوري و نابود شود. از شخص موثق و بزرگواري شنيدم كه ميرزا در روزهاي آخر براي به دست آوردن هر نسخه از كتاب مزبور يك ليره نقره ـ ‌و به قولي پنج ليره عثماني‌ـ مي‌بخشيد... روزي برخي از متشخصين كه از نائيني تقليد مي‌كردند از او درباره مشروطه و كتاب مزبور سؤال كردند و او در برابر آنان از ما مضي [= آنچه در گذشته مرتكب شده بود] استغفار كرد. اين را از ثقات اصحابش شنيدم.» (31)
 نائيني در كتاب خويش بر آن بود تا نشان دهد مفاهيمي چون آزادي، مساوات و قانون كه در مشروطه مطرح مي‌شود، نه‌تنها مفاهيمي غريبه با اسلام نيستند بلكه از اسلام مأخوذ شده‌اند و از اين رو نسبت به كساني كه با مشروطه مخالفت مي‌كردند و از آن جمله شيخ فضل‌الله نوري به‌تندي ياد مي‌كرد، اما اقدام نائيني به نابودي نسخه‌هاي تنبيه الامه كه واقعيتي مسلم و ترديدناپذير(32) است نشان مي‌دهد نائيني در شناخت دشمن به اشتباه افتاده بود كه دشمنان حقيقي مشروطه مبتني بر اسلام نه علما بلكه مشروطه‌خواهان غربگرا بودند. آقاي حائري، نائيني را «يكي از قربانيان» سرخوردگي علما و متدينين از مشروطه مي‌داند كه «نه‌تنها از فعاليت‌هاي مشروطه‌خواهي كناره جست، بلكه ديگر حتي نام مشروطه را به زبان نياورد و به هيچ گفت‌وگويي كه مربوط به مشروطه بود نيز گوش نداد.» (33)
 
 جمع‌بندي
در سطور پيشين ذيل دو عنوان «رهبران مشروطه و اصول مشروطه» و «رهبران مشروطه و روحانيت» گفتيم كه علماي مشروطه‌خواه در دوره استقرار مشروطه از آن جهت كه آن را اساس سعادت و گامي در جهت تخفيف ظلم و راهي براي ترفيه حال رعيت و آباداني ملك و ملت مي‌دانستند، به حمايت از مجلس و مشروطه پرداختند. ظلم‌ستيزي و به تبع آن مشروطه‌خواهي دو گروه علما و غربگرايان را به يكديگر نزديك كرد و در صفي واحد قرار داد و اجازه نداد شكاف‌هاي ميان آن دو آشكار شود. به‌واسطه نفوذ و تلاش علما نهضت مشروطه به پيروزي رسيد و به‌واسطه حضور آنها نيز بعد از استبداد صغير اعاده شد، اما پس از فتح تهران و خالي شدن عرصه براي غربگرايان آنها باطن حقيقي خود را آشكار كردند و به جد و جهد وافر در جهت حذف دين از معادلات سياسي و به قول ناظرالاسلام كرماني «تفكيك قواي جسماني از قواي روحاني» كوشيدند و علما را نيز كه به اعتقاد كسروي به قصد ترويج شريعت به حمايت از مشروطه پرداخته بودند، كنار زدند، خانه‌نشين كردند يا كشتند. شخصيتي چون شيخ فضل‌الله بعد از فتح تهران به‌سرعت اعدام شد، ديگر مشروعه‌خواهان نيز يا تبعيد شدند يا به شهادت رسيدند. علماي مشروطه‌خواه نيز چنين سرنوشتي يافتند.
با استقرار حكومت مشروطه، سايه استبدادي به مراتب‌ سنگين‌تر بر فضاي كشور گسترده شد. مطبوعات با سانسور شديد اطلاعات و اخباري مواجه بودند كه از مصدر روحانيت صادر مي‌شد. دين و ارزش‌هاي ديني زير سؤال رفته بود و مدام در آن تشكيك ايجاد مي‌شد. دولت‌هاي ضعيف پياپي روي كار مي‌آمدند و سقوط مي‌كردند. ظلم، ناامني، فساد و تشتت همه جا را فرا گرفته بود. با توجه به چنين مقدماتي علما نيز كه روزي از مشروطه حمايت مي‌كردند در مقابل مشروطه‌خواهان ايستادند و با افسوس و اندوه تمام براي اصلاح انحرافات مشروطه اقدام كردند و مبارزه‌اي علني را با آن در پيش گرفتند. به عبارت ديگر علمايي كه در جريان استقرار مشروطه با يكديگر اختلاف پيدا كرده بودند و در قبال حكومت ظاهراً مواضع متفاوت داشتند، در جريان مشروطه دوم با روشن شدن ماهيت غربي مشروطه‌طلبان حاكم چگونه به يكديگر نزديك شدند وحدت پيدا كردند و دريافتند اختلاف ذاتي و ماهوي آنان با مشروطه‌خواهان حاكم و روشنفكران غربي بوده است و نه با خودشان. كل علما با نيت خير و براي نجات دين و جامعه مسلمان ايران وارد مشروطه شده بودند و از آن حمايت مي‌كردند يا مقابل آن قرار گرفته بودند، درحالي كه مشروطه‌خواهان حاكم و روشنفكران غربگرا با حاكميت مشروطه چيزي جز دين، شريعت و مسلماني را دنبال نمي‌كردند.

  پي‌نوشت‌ها:
(1) تاريخ معاصرايران، موسي نجفي و موسي فقيه‌حقاني، صص 307ـ308.
(2) احمد كسروي، تاريخ مشروطه ايران، همان، ص 661.
(3) همان.
(4) همان، ص 288.
(5) محمدمهدي شريف كاشاني، واقعات اتفاقيه در روزگار، ص 417.
(6) همان، ص 419.
(7) موسي نجفي و موسي فقيه‌حقاني، همان، ص 289.
(8) علي ابوالحسني (منذر)، سركه‌اي كه شراب شد، ص 11.
(9) همان، ص 291.
(10) سيد‌مصطفي تقوي، نيم نگاهي به تاريخ مشروطه ايران، ص 361.
(11) علي ابوالحسني (منذر)، سركه‌اي كه شراب شد، ص 11.
(12) سيدمصطفي تقوي، همان، ص 361.
(13) موسي نجفي و موسي فقيه‌حقاني، همان، ص 314.
(14) احمد كسروي، تاريخ مشروطه ايران، همان، ص 550.
(15) همان، ص 129.
(16) علي ابوالحسني (منذر)، سركه‌اي كه شراب شد، ص 13.
(17) علي ابوالحسني (منذر)، آخرين آواز قو، ص 126.
(18) موسي نجفي و موسي فقيه‌حقاني، ص 311.
(19) همان، ص 129.
(20) علي ابوالحسني (منذر)، سركه‌اي كه شراب شد، ص 13.
(21) علي ابوالحسني (منذر)، آخرين آواز قو، ص 126.
(22) موسي نجفي و موسي فقيه‌حقاني، ص 311.
(23) علي ابوالحسني (منذر)، آخرين آواز قو، ص 126.
(24) عبدالهادي حائري، تشيع و مشروطيت در ايران و نقش ايرانيان مقيم نجف، ص 160.
(25) سيد‌مصطفي تقوي، همان، ص 378.
(26) «ندامت تاريخ (خاطرات و اظهارات شيخ حسن لنكراني از مشروطه و شيخ فضل‌الله نوري)» زمانه، سال سوم، شماره 18 و 19 (اسفند 82 ـ فروردين 83)، ص 10.
(27) ر. ك: علي ابوالحسني (منذر)، آخرين آواز قو، ، ص 131.
(28) ندامت تاريخ، همان، ص 13.
(29) علي ابوالحسني (منذر)، آخرين آواز قو، ص 130.
(30) ندامت تاريخ، ص 10.
(31! علي ابوالحسني (منذر)، آخرين آواز قو، ص 125.
(32) همان، صص 124ـ125.
(33) عبدالهادي حائري، تشيع و مشروطيت در ايران و نقش ايرانيان مقيم نجف، ص 167.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها