
يك: حرف حكمتآميز كه زاويه و منظري نو را در برابر چشمان آدمي قرار ميدهد و مثل نسيمي بر سطح ذهن و روح وزيدن ميگيرد ممكن است از زبان هر كسي با هر درجه و ميزان از سواد و موقعيت اجتماعي و معيشتي شنيده شود. چند روز پيش در برنامه «ماه عسل» زن كوهنوردي حرفي زد كه به گوش من كه روزنامه نگارم و صبح تا شب با كلمات روي مانيتور و كليدهاي كيبورد و جايي در اين كلافچه ذهن زندگي ميكنم و اصلا قطار روز و شب من و امثال من با كلمات به محاصره درآمده تازه آمد.
آن روز رشته گفتوگو رسيده بود به ازدواج و طلاق. فحواي حرفهاي مجري برنامه اين بود كه آدمها در گذشته با ديدن يك عكس سه در چهار و جلسه نيم ساعته حرف زدنهاي رسمي با هم وصلت ميكردند و اين ازدواجها نيم قرن و بيشتر دوام ميآورد تا لابد مرگ، آن دو دلداده را از همديگر جدا ميكرد اما حالا آدمها پيش از ازدواج، صد بار بلكه بيشتر همديگر را در بيرون و كافي شاپ و دنياي مجازي و واقعي ميبينند و ساعتها، روزها و ماهها و گاهي حتي سالها حرف ميزنند تا مثلاً زواياي پنهان و آشكار دنياهاي همديگر را بهتر بشناسند و احساسي تصميم نگيرند اما سرانجام ميبيني ميانه راه هر دو بال پرنده آرزوهايشان زير ساطور ميرود و بالاخره هم به زير يك سقف نميروند يا اگر هم بروند تيزي آتش آن دلدادگي بسيار زودتر از آنچه گمان ميبردند رو به سردي ميگرايد و فواره و افسون عشق شان از آن نقطه اوج سرنگون ميشود و چارهاي جز طلاق و طلاقكشي نميماند.
آن روز مجري از آن كوهنورد زن كه خواستگارياش در سبلان بوده و در قله دماوند هم با همسرش ازدواج كرده بود پرسيد به نظر تو چرا اين طور شده؟ باور كنيد منتظر بودم آن خانم يكسري حرفهاي حوصله بر هميشگي و ملال آور را كه از فرط تكرار، گوشها را اشباع كرده به مجري و مخاطبان اين برنامه تحويل دهد. اين نوع حرفها را بارها و بارها از زبان كارشناسها كه كمتر حرف تازهاي در آستين دارند و اغلب به كليات بسنده ميكنند شنيدهايم اما آن كوهنورد زن حرف جالبي زد كه به نظر من جا دارد عنوان پژوهشها و تحقيقها قرار گيرد. من البته درباره داوريهاي نسلي عموماً سعي ميكنم محتاط باشم و چندان به نظرم منطقي نيست كه يكسري خصلتهاي مشترك را به صورت فلهاي به يك نسل نسبت دهيم و انگشت اتهام را به سمت آنها دراز كنيم اما دست كم در اين باره به نظرم حق همان بود كه در آن برنامه و از زبان آن زن كوهنورد گفته شد. اما آن حرف اين بود «نسل حاضر نسل تعمير و مرمت و استفاده كردن متمادي از يك چيز نيست. وقتي يك چيزي خراب ميشود اين نسل عادت ندارد آن را تعمير كند، خيلي راحت دورش مياندازد.» اين خيلي حرف دقيقي بود. منظور آن كوهنورد به گمانم اين بود: نسل گذشته عادت داشتند وقتي يك قوري چيني ميشكست كسي از ميان خودشان را نماينده كنند به نام «چيني بندزن» تا او چينيهاي شكسته را دوباره مرمت كند و بند بزند و همچنان چينيهاي شكسته را در چرخه مصرف نگه دارد. مشي و سلوك نسل گذشته اين طور بود. آن روزها تلويزيون، تلفن، ويدئو و ماهواره هنوز اقتدار لازم را نداشتند يا اصلا اثري از آنها نبود. آدمها وقتي به خانه ميرسيدند فقط جنازهشان نبود كه نرسيده به خانه در امتداد خط افق يا مايل قرار بگيرد و گوشهاي بيفتد. آدمها عموما مجبور نبودند چند شيفت كار كنند و حضور در خانه يك حضور تشريفاتي جنازهاي با پلكهاي نيم باز نبود، بنابراين بخش قابل توجهي از زمانها در خانه، پس انداز ميشد در دور هم جمع شدنها، سفرهاي نيم روزي و تعميرات جزئي يا حتي اساسي. به خاطر همين بسياري از پدران ما از نسل اول و دوم يك پا براي خودشان آچار فرانسه بودند و ميتوانستند از بنايي تا باغباني و تعميرات لوازم خانگي تا كارهاي تأسيساتي را يك تنه انجام بدهند.
خب با اين مختصات اين نسل مهارت بيشتري در تعمير و مرمت رابطهاش با ديگران داشت؟ شايد باز ما نتوانيم حكم كلي و نسخهاي فراگير در اين باره بدهيم و بپيچيم اما دست كم من تجربه شخصي ام در اين باره را ميگويم.
دو: به نظر ميرسد رابطه آدم با ديگري، چه آن ديگري يك «گل» باشد – رابطهاي كه شما با «گل»تان برقرار ميكنيد و اهميتي كه به حضورش در خانهتان ميدهيد، ميبينيدش يا نميبينيدش؟ ـ چه آن ديگري يك «شيء بيجان» باشد – مثلاً رابطهاي كه شما با «خودرو شخصي» تان برقرار ميكنيد. به او اسم ميدهيد يا نميدهيد. چند وقت به چند وقت خودرويتان را به كارواش ميبريد؟ چند وقت به چند وقت به شيشههايش دستمال ميكشيد؟ چقدر برايتان مهم است كه فضاي داخلي و بيروني ماشينتان تميز باشد؟ ـ چه آن ديگري يك «انسان» باشد – پدر، مادر، همسر، فرزند، برادر، خواهر، همسايه، دوست و همكار– مثل ظروف مرتبطه در رابطه با هم عمل ميكنند و به سطح همسان و همگني در ذهن ميرسند. يعني كسي كه رابطه خوبي با «خودش» دارد و به «صلح درون» رسيده اين آشتي جويي و پيوند دروني را در نگاهش به گلدان خانهاش هم تسري ميدهد، با صلح به گلدان خانه نزديك ميشود نه با بياعتنايي، يعني گلدان را هم به عنوان يك ديگري مهم در زندگي و مجموعه روابطش به حساب ميآورد و مراقب است نكند جفايي در حق گل صورت گيرد، يعني آفتاب، آب، هرس، خاك و دما آن چيزي نباشد كه آن گل به آن نياز دارد. يا حتي در رابطهاش با اشياي بيجان، نكند صدمهاي از روي اهمال و كوتاهي به لپ تاپ و گوشي تلفن همراه و خودرو شخصي بزنم و از عمر مفيد آنها بكاهم و بالاتر از همه اينها اين صلح يا نقطه مقابل آن مخاصمه و جدال درون در رابطه ما با آدمها به چشم خواهد آمد، يعني كسي كه گل خانهاش را نميبيند احتمال اينكه با بياعتنايي و به سردي با همسرش برخورد كند و او را خوب و دقيق نبيند و تيماردار و پرستار رنجها و پاسدار حرفها و نگاهها و شاديهايش نباشد بسيار زياد است.
سه: پس رابطه آدمها با همديگر مثل رابطه آدمها با اشيا ممكن است مشمول مرور زمان و فرسودگي و اصطكاك شود. همچنان كه گرد و غبارها به مرور زمان در فيلتر هواي يك خودرو انباشته ميشود همچنان كه ناخالصيهاي بنزين در صافي جمع ميشود همچنان كه روغن موتور در برابر گرما و متغيرهاي ديگر به مرور خاصيتش را از دست ميدهد و ما مجبور ميشويم براي تداوم كار يك خودرو قطعاتي را به صورت مرتب جايگزين كنيم يا بازديدهاي منظمي به عمل آوريم تا خللي در كاركردهاي كلي منتج به حركت خودرو پيش نيايد همين جزئيات و مختصات و ظرايف رابطه ما با اشيا درباره رابطه ما با آدمها هم صدق ميكند. ممكن است به مرور صافي دلها كدر و ناصاف شود و كينهها و عقدهها در صافي سينهها انباشت شود. ممكن است فضاي غبارآلود حسدها، حرصها، خودبينيها و كج فهميها بسيار زودتر از آنكه گمان ميبرديم در رابطه ما با ديگران از همسر، پدر، مادر و فرزندانمان اختلال ايجاد كند.
چهار: كودك كه بودم يادم ميآيد پدر، هر روز پيش از روشن كردن خودرو چند كار را مثل بخشي از يك سلوك حتمي و ناگزير روزانه انجام ميداد، پدران ديگر را هم كه كمابيش رصد كرده بودم ديده بودم آنها هم سرشان به همينها گرم است. يعني پيش از استارت، بازديد آب رادياتور، كه ببينند آب به اندازه كافي براي خنك كردن موتور در رادياتور وجود دارد يانه؟ بيرون كشيدن سيخ روغن كه ببينند آيا روغن هنوز كيفيت لازم را دارد؟ يادم ميآيد پدر لايه روغني را كه سيخ مثل يك سفير از منتهي اليه موتور بيرون كشيده و بيرون آورده بود بين دو انگشتش لمس ميكرد كه از چسبندگياش مطمئن شود، يادم ميآيد سيخ را جلوي نور آفتاب ميگرفت كه ببيند روغن، سياه شده يا نه؟ بعد هم بازديد چرخها كه ببيند يك وقت باد چرخها خالي نشده باشد.
اين كار هر روزه پدر من بود و اگر بدون اين بازديدها خودرو را روشن ميكردي انگار كه وسط يك عمل جراحي مهم باشي و ديوانهاي از راه رسيده باشد و كپسول اكسيژن و شلنگهايي كه خون و دارو را به رگهاي بيمار ميبرد يا علائم حياتي را از رگها به دستگاهها، از دهان و رگهاي بيمار بيرون بكشد داد و هوارش ميرفت به آسمان كه چرا ماشين را بدون چك كردن آب رادياتور و روغن و بازديد روشن كردهايم. خانه ما حياط داشت. يادم ميآيد پدرم به ندرت ماشين را ميبرد تعويض روغني. گمانم پنجم ابتدايي بودم كه به لطف آموزشهاي پدر بدون حضور او حتي ميتوانستم بروم زير ماشين در حالي كه چالي هم در كار نبود. آچار فرانسه را دستم ميگرفتم و به اندازه پيچ كارتل باز ميكردم، بعد پيچ كارتل را شل ميكردم در حالي كه قبلا يك سطل خالي رنگ پلاستيكي – سطلهايي كه براي رنگ آميزي سقف خانه مان استفاده كرده بوديم ـ زير پيچ كارتل گذاشته بودم، پيچ را با انگشت ميچرخاندم و روغن سياه مثل آبشار از آن بالا ميريخت و سطل را پر ميكرد تا بالاخره به چكهچكه ميافتاد و تمام ميشد. بعد هم پيچ كارتل را ميبستم و با پيچ گوشتي و چكش دو سوراخ روي قوطي روغن ايجاد ميكردم، يكي براي اينكه روغن برود يكي هم براي اينكه خلأ ايجاد نشود و هوا بتواند از آن سوراخ ديگر جايگزين روغن خالي شده شود. بعد هم قيف را ميگذاشتم دهانه موتور و روغن را مثل خون تازه به خورد موتور ميدادم، انگار كه آن روغن طلايي را در رگهاي من ميريختند، كيف ميكردم، بعد هم فيلتر هوا را عوض ميكردم.
پنج: اين مشي نسل پيشين ما در تعمير و مرمت اشيا بود كه ناخودآگاه در رابطهاش با ديگران هم تسري مييافت. اما حالا من كه پسر همان پدر هستم ماهها ماشينم را سوار ميشوم بدون آنكه صبح در شتاب رسيدن به محل كار و گرفتار نشدن در دام ترافيك بزرگراه، به باد چرخها نگاهي بيندازم يا آب رادياتور را چك كنم، يا به صداهاي نامعمولي كه گاهي از جلوبندي ماشين ميآيد توجه زيادي نشان دهم مگر آنكه كارد كاملاً مماس با استخوان شود و مجبور باشي ماشين را به تعميرگاه ببري، باور ميكنيد الان سه هفته است رينگ چرخ جلوي ماشين تاب برداشته اما هنوز فرصت نكرده ام – حوصله نكرده ام ـ ماشين را ببرم تعميرگاه؟
حتي اگر انگشت اتهام به سمت نسل خاصي دراز نكنيم ما در واقع با آدمهايي مواجه هستيم كه وقت ندارند يا بهتر است بگوييم حال و حوصله ندارند چيزي را تعمير كنند، به خاطر همين وقتي يك شير چكه ميكند يا لوله تخليه سينك ميگيرد كم مانده به نيازمنديهاي روزنامه زنگ بزنيم و تقاضاي تعميركار كنيم. البته هيچ بعيد نيست اين اتفاق همين حالا هم افتاده باشد، يا فرض كنيد حال رفتن به روي يك چهارپايه و تعويض يك لامپ سوخته را نداريم.
طبيعتاً اين حال و حوصله نداشتن در رابطه ما با ديگران هم تأثير ميگذارد. كسي كه حوصله ندارد يك شير را تعمير كند تا آن همه آب به هرز نرود چه بسا حوصله هم نداشته باشد خوب و دقيق به حرفهاي همسرش گوش بدهد. ما حوصله تعمير و مرمت را از دست دادهايم، گاهي با يك رفوي ساده، يك وصله ميتوانيم از يك قالي يا يك لباس دوباره استفاده كنيم و آن را در چرخه مصرف نگه داريم اما اين كار را نميكنيم. رفو و وصله را مايه ننگ و آبروريزي ميدانيم. گرفتار تنوع طلبي شدهايم و اين تنوعطلبي در رابطه ما با اشيا ديده ميشود. فرض كنيد آدمهايي كه در يك فصل يا يك سال چند بار گوشي تلفن همراهشان را عوض ميكنند، در حالي كه لذت آپشنها و كاركردهاي گوشي قبلي را كامل نچشيدهاند آيا همين آدمها در رابطه با ديگري در مقام يك انسان به عنوان يك دوست يا حتي همسر به دنبال تنوع طلبي نخواهند بود؟ به خاطر همين بسياري از رابطهها تعمير و مرمت نميشود، خانههايي كه ميتوانست تعمير و مرمت شود با تنوع طلبي افسارگسيختهاي تحويل بيل مكانيكيها ميشوند تا خورشت يك روزه يا چند روزه بيل مكانيكيها و جرثقيلها شوند. اينگونه است كه گذشته دفن ميشود، خاطرات دفن ميشود، صافيها عوض نميشود، فيلترها عوض نميشود و روغن سياه در بطن كينهها، حسدها و حرصها ميچرخد و ميچرخد و ميچرخد.