آنچه در هفتهها و روزهاي اخير بر پديده بيداري اسلامي رفته است، نياز به صيانت از اين پديده مبارك را دو چندان كرده است. از اين روي رسالت انديشمندان اسلامي در تئوريزه كردن راههاي حفظ اين دستاورد ارجمند بس خطير است. در دو گفتوشنود حاضرآقايان شيخ مصطفي ملص رئيس حزب اللقاء التضامني الوطني در لبنان و نيز دكتر امين حطيط استاد رشته علوم استراتژيك در دانشگاه لبنان در اين باب به طرح دغدغههاي خويش پرداختهاند.
جناب شيخ مصطفي ملص! به نظر ميرسد بيداري اسلامي پيش از آنكه تحولي سياسي باشـــــد، برانگيختگي دروني و تحولي فكري و فرهنگي است و از تغيير در نگاه ملتها حكايت ميكند. اگر اين نظر را ميپذيريد، شاخصهاي اين تحول فرهنگي چيست و اين تحول چگونه اتفاق افتاده است؟
بيداري اسلامي نتيجه تلاش انديشمندان، مبلغان و فعالان جنبشهاي اسلامي در طول سالها و دهههاي گذشته است. در اين دههها شاهد تسلط غرب بر سرنوشت و تصميمهاي مهم دنياي اسلام بودهايم و ملتهاي مسلمان با انواع اهانتها روبهرو بوده و آنها را به طرق مختلف، خوار و خفيف شمردهاند؛ بهطوري كه نخبگان فكري، علمي و ديني در جهت تغيير با اين وضعيت به حركت درآمدند. طبيعتاً اسلامگرايان در آگاهيبخشي و آماده كردن مردم براي رهايي از وضعيت موجود، نقش مهمي ايفا و با دعوت مردم به عمل به ارزشها و تعاليم اسلامي آنها را به مبارزه با ظلم، فساد و بيداد ترغيب كردهاند. اين روند آگاهيبخشي با ورود امام خميني به عرصه بيداري و آغاز انقلاب اسلامي، روح تازهاي يافت. اين انقلاب بارزترين نمونه دولت اسلامي را با محوريت مرجعيت فكري و فقهي اسلام ارائه كرد. اين تجربهاي جديد در عصر حاضر به شمار ميآيد و ميتوان آن را بيسابقه دانست، زيرا با توجه به تغييراتي كه در سبك زندگي مردم در طول سالها و قرنها پيش آمده است، هرگونه مقايسه انقلاب اسلامي با حكومتهاي اسلامي سالهاي دور پيش از آن قياس معالفارق است. بنابراين بايد گفت تغييري اساسي در نگرش ملتهاي مسلمان به وجود آمده است، اما اين تغيير بهحدي واضح نيست كه بتوان آن را به صورت دقيق سنجيد؛ گرچه نشانهها حاكي از اين است كه اين تغيير همگام با پيشرفتهاي تكنولوژيكي و ابزارهاي الكترونيكي اتفاق افتاده است.
عنصر دين اسلام در اين تحولات، بهويژه در تحولات فكري، فرهنگي، خداآگاهي و خودآگاهي در جوامع حوزه بيداري مثلاً در مصر و تونس چه نقشي داشته است و چه نهادها و جريانهايي در اين زمينه فعال و اثرگذار بودهاند؟
جنبشهاي اسلامي، چارچوبها و نهادهاي ديني در طول دوران حاكميت استعمار و نظامهاي ديكتاتوري، توانستهاند رابطه جامعه مسلمان را با دين اسلام حفظ كنند؛ بهگونهاي كه دين اسلام همچنان خاستگاه فكري با پيشينه غني فكري، سياسي و فلسفي شناخته شود. از سوي ديگر، نظريههاي چپ و راست و سكولار در هر جا كه حكومت را به دست گرفتند، يكي پس از ديگري شكست خوردند و در بسياري از جاها به بنبست رسيدند. به اين ترتيب اسلامگرايان توانستند اسلام را راهحلي نظري براي مشكلات ملتها از جمله هرج و مرج، فساد و عقبماندگي مطرح كنند. از طرف ديگر، جنبشهاي اسلامي همواره بهواسطه قرآن و سنت مصونيت خاصي دارند، اما متأسفانه پس از تجربه حكومتهاي نوظهور اسلامگرايان در مصر و تونس همچنان اثري از تولد نظامهاي سياسي اجتماعي اسلامي ديده نميشود كه بتواند خواستههاي ملتهاي مسلمان را تأمين كند.
به نظر شما انقلابهاي اسلامي درون خود با چه مشكلات و معضلاتي مواجه بودهاند؟
معضلهاي پرشماري در اين زمينه وجود دارد، اما ميتوانيم برخي اولويتها را در روابط ميان جنبشهاي اسلامي مشخص كنيم: تدوين نشدن مجموعهاي از قوانين كه ضوابط و چگونگي رابطه و امكان اعتماد متقابل جنبشها را تعيين كند، دموكراسي، روشهاي حل اختلاف، نيز در نظر نگرفتن تفاوتهاي اجتماعي و جغرافيايي ميان جنبشها و تحميل نكردن برداشتي خاص. شايد همين اعتقاد كه همه بايد فقط از يك زاويه به مسائل نگاه كنند، مهمترين مانع تحقق همكاري اسلامي است.
اين يك سوي مسئله است. از طرف ديگر گروههاي اسلامي در روابط خود با گروهها و جريانهاي غير اسلامي، از جمله گروههاي ليبراليستي، چپ، قوميتگرا و... با چه مشكلات و معضلاتي مواجه بودهاند؟
فكر ميكنم رفتارها و منشهاي انساني را همه ميشناسند و بايد به آنها احترام گذاشت. اينگونه فكر كردن نيز كه خوبي و پاكي فقط متعلق به ماست، فكر درستي نيست. بايد درباره تمام ايدهها و نظريهها ديد بازي داشته باشيم. هيچ چيز مانند پليد و شيطاني پنداشتن ديگران، زدن اتهام بدي و شر مطلق به آنان روابط انساني را از بين نميبرد. هر يك از گروههاي سياسي و فكري دلايل و اعتقادات خاص خود را دارند و بايد به آن احترام گذاشت. بايد با همه بر اين اساس رفتار كرد كه هر كس ممكن است درست بگويد يا اشتباه كند. نبايد خود را مطلق بدانيم و محور حق و باطل تلقي كنيم.
بهطور عموم، نهادهاي سنتي ديني تا چه حد با انقلابها همراهي كرده و هماهنگ بوده و پس از انقلاب در خدمت اهداف آن خود را تنظيم كردهاند؟
مؤسسات ديني سنتي، نهادهايي هستند كه در وضعيتي خاص و براي اهداف خاصي تأسيس شدهاند. اين نهادها بايد پيشرفت و با وقايع و اتفاقات جديد تعامل كنند و با تحولات و نيازهاي روز همخواني داشته باشند؛ وگرنه جايگاه و نقش آنها كمكم از دست خواهد رفت. اين اتفاق بدون شك به تأسيس مؤسسات جديدي خواهد انجاميد كه در اوضاع كنوني مؤثر باشند.
با توجه به وضعيت موجود، نقش و تأثير رسانههاي ملي و فراملي و رسانههاي مجازي را بر تحولات جريان بيداري چگونه ميبينيد؟ ارزيابي شما درباره هركدام از اين رسانهها و هدفهاي آشكار و پنهان آنها چيست؟ توان رسانهاي جريانهاي اسلامي را در مقابل رقبا چگونه ميبينيد؟ براي جبران ضعفهاي رسانهاي جريان اسلامي، چه راهحلي پيشنهاد ميكنيد؟
دنياي رسانه در عصر كنوني، دنياي معضلها، روياروييها و جنگهاي مجازي است كه با كلمات و تصاوير انجام ميشود. دنياي رسانه دنياي هوشمندي مالي است و افراد بيبضاعت، ضعيف و پروژههاي مبهم و غيرشفاف در آن جايي ندارند. براي اينكه به خود جفا نكرده باشيم و از افراد، بيش از حد توانشان انتظار نداشته باشيم، بايد قبول كنيم كه رسانههاي ما ضعفهاي بسيار زيادي دارند و نميتوانيم در اين عرصه با رسانههاي بينالمللي رقابت كنيم. اين به معناي فرار از رويارويي نيست، بلكه به اين معناست كه بايد وسايل، فناوريها و تجربيات لازم را براي اين رويارويي به دست بياوريم تا بتوانيم در برابر پروژههاي استعماري غرب بايستيم.
به تحولات اجتماعي در حوزه بيداري اسلامي بپردازيم. جريان اسلامي در كشورهاي حوزه بيداري تا چه حد از تجربه انقلاب اسلامي ايران در مديريت تحولات انقلابي قبل و بعد از پيروزي نسبي اين انقلاب استفاده كرده است؟
متأسفانه پاسخ مثبتي براي سؤال شما ندارم. بسياري از جنبشها و جريانهاي اسلامي در دام تخريب و تحريفي افتادند كه انقلاب ايران را هدف قرار داده بود. اين اتفاق باعث شد اين گروهها مجيز غرب را بگويند و در جبهه آنها قرار گيرند. در نتيجه با اصولي كه داشتند و شعارهايي كه در طول سالهاي قبل داده بودند، در تناقض قرار گرفتند.
برداشت شما از دولت اسلامي چيست؟ به نظر شما نظريه تشكيل «دولت مدني با مرجعيت ديني» چه مفهومي دارد؟ آيا اين به معناي حاشيهاي كردن دين نيست؟
نميدانم چرا به اين واژه اين قدر اهميت ميدهيم و مثلاً عبارت دولت مدني را در برابر عبارت دولت ديني قرار ميدهيم. حكومت در اصل، نهادي مدني است و جدا از مقوله دين يا كفر نيازي اجتماعي به شمار ميرود. به عبارت ديگر، از آنجا كه حكومت در پاسخ به نيازهاي جامعه معنا مييابد، اجتماعي و مدني است؛ همان طور كه دين نيازي اجتماعي است و اديان گنجينههايي از ارزشها را به وجود آوردهاند كه از جوامع حفاظت ميكند. بنابراين تعارضي بين مدني بودن و ديني بودن حكومت نيست و از آنجايي كه حكومت بهتنهايي از ارزشهاي جامعه محافظت نميكند و جامعه بايد حكومت را با ارزشهاي ديني يا احياناً غيرديني كامل كند، در نتيجه حكومت حتماً مدني است، اما ارزشهايي كه از آنها پيروي ميكند، به جامعه و باورهاي آن بستگي دارد.
رهبري واحد براي حركتهاي اسلامي را چگونه ميبينيد؟ در انقلابهاي اخير، فقدان رهبري شاخص و واحد كه درباره آن توافق همگاني وجود داشته باشد، برخوردار نبودن انقلابها از ايدئولوژي و مطالبات روشن و هدفهاي اثباتي از پيش تعيين شده و فقدان مرجعيتهاي ديني و سياسي را در مقايسه با آنچه در انقلاب ايران اتفاق افتاد، چگونه ارزيابي ميكنيد؟
از دلايل انحراف انقلابها ميتوان به نداشتن رهبري معتمد اشاره كرد. دنياي عرب نتوانسته است رهبري مانند امام خميني به دنيا معرفي كند. تمامي رهبران انقلابهاي عربي، اعتبار و مصداقيت خود را به سبب تلاش براي هماهنگ شدن با امريكا و اهميت دادن به نظر دولت اين كشور از دست دادهاند. از طرف ديگر رهبري ديني نيز در اين كشورها يكدست نيست و ميان سلفيها، وهابيون، اخوانيها و متصوفه پخش است و اين گروههاي متناقض نميتوانند رهبري معتبر و واحدي بكنند.
كدام شخصيتهاي فكري و فرهنگي اسلامي، نقش مؤثري در رشد بيداري اسلامي و شكلگيري انقلابها در اين جوامع داشتهاند؟
هزاران شخصيت انديشمند و رهبر سياسي در طول دهههاي گذشته، هر يك در موقعيتهاي خاص خود، به نحوي تأثيرگذار بودهاند، اما بدون شك بزرگترين نامهايي كه فرصت تبليغ و رسانهاي شدن را داشتند، شهيد حسن البناء و امام خميني هستند و هر كس پس از آنها مطرح شد، وامدار اين دو نام است. البته شخصيتهايي مانند مالكبن نبي و پيش از او جمالالدين اسدآبادي، كواكبي و ديگران هم هستند كه مجال براي ذكر نامشان اندك بوده است.
آقاي دكتر امين حطيط، آيا قيام مردم در شمال آفريقا و خاورميانه، حركت خودجوش داخلي است يا سناريويي كه غرب بر پايه نظريه «هرج و مرج سازنده» مديريت كرده است؟
بايد انقلاب و حركتهاي خودجوش را از تحريكات خارجي جدا دانست. شكي نيست كه كشورهاي شمال آفريقا و كشورهاي عربي خاورميانه به قيام عليه حاكمانشان نياز داشتند. اين حاكمان بدترين ظلمها را در حق ملتهايشان روا داشتند. آنها ملتهاي خود را در جهل و فقر نگاه داشتند و سياست به حاشيه راندن و حذف صداي مخالف را ادامه دادند. اين حاكمان همچنين با انكار حقوق ملي شهروندانشان، كرامت، عزت و آزادي آنها را ناديده گرفتند و در وابستگي آشكاري سرنوشت خود و تصميمگيريهاي كشورشان را در دست غرب قرار دادند. بنابراين انگيزهها و دلايل شروع انقلاب در اين كشورها بدون شك وجود داشت، اما وقتي ملتها براي عدالتخواهي و اصلاح اوضاع ذكرشده حركت كردند، در ابتدا همه چيز خودجوش به نظر ميرسيد و اين حركت رهبري و برنامه مشخصي نداشت و به شعار سرنگوني نظام حاكم بسنده كرد، بيآنكه خود را براي جانشيني آن آماده كرده باشد. اين فرصت خوبي براي دخالت غرب بود تا با كنترل حركتهاي مردمي از طريق هدايت سياسي و گاهي حمايت نظامي وارد ميدان شود. اينجا بود كه ورق بهگونهاي برگشت كه اين حركتها را غرب هدايت كند و كشورها در هرج و مرجي زشت گرفتار شوند كه وجود و بنيانهاي آنها را تهديد ميكند.
اما در سوريه مسئله بسيار متفاوت است. آنچه در اين كشور ميگذرد، حملهاي است خارجي عليه نظام حامي مقاومت. اين حمله به رهبري امريكا و با كمك اجرايي برخي كشورهاي منطقه بهويژه عربستان، قطر و تركيه انجام ميشود. اين حمله با سوء استفاده از نياز مردم سوريه به انجام اصلاحات و بهبود وضعيت كشور صورت گرفت كه در صورت انجام پذيرفتن به پيشرفت و حفاظت از نظام منجر ميشد. در نتيجه با نگاهي كلي به آنچه اتفاق افتاده است، خواهيم ديد اتفاقي كه در بيشتر كشورهاي عربي منطقه افتاده و عملاً به از بين رفتن حضور دولتها در اين كشورها يا قسمتي از آنها منجر شده است، در حقيقت اجراي همان سياست هرج و مرج خلاقي است كه امريكا براي ساختن خاورميانه جديد مطرح كرده بود.
با توجه به ويژگيهاي تحولات در اين حوزه، آنچه اتفاق افتاده، انقلاب است يا نوعي رفورم؟
نميتوان آنچه در كشورهاي عربي اتفاق افتاده است، انقلاب ناميد؛ همچنان كه اين رخدادها در تمامي كشورهايي كه شاهد حركتهاي مردمي بودهاند، تعريف يكساني ندارد. مثلاً در تونس و مصر حركتي اعتراضي با خواستههاي معين آغاز شد، اما بهسرعت به سمتي كشيده شد كه براي آن برنامهريزي نشده بود. براي همين رئيسجمهورهاي اين دو كشور سقوط كردند، بيآنكه نظام حاكم سقوط كند و هنوز كه هنوز است، نيروهاي سياسي در پي جانشيني براي اين نظامها هستند. آنچه در ليبي اتفاق افتاد، در حقيقت دخالت ناتو براي حذف دولتي عربي با منابع غني انرژي و تبديل آن به دولتي ناتوان بود تا غرب بتواند بعد از استيلا بر نفت اين كشور از آن به عنوان دروازه ورود به افريقا استفاده كند. در اين ميان ملت و مصالح ملي ليبي كاملاً به دست فراموشي سپرده و ناديده گرفته شد.
اتفاقات يمن، مجموعهاي بود از عصيان مدني و هرج و مرج و اعتراضات مردمي، اما هيچگاه به حد انقلاب نرسيد. در بحرين هم جنبش از اعتراضات مردمي به حركتي با خواستههاي معين و سپس به جنبشي اصلاحي تبديل شد كه كمكم در حال تغيير به انقلابي مسالمتآميز و دور از خشونت است، اما همچنان نميتوان آن را انقلاب دانست، زيرا انقلابها با رهبري و برنامهاي معين حركت ميكند و براي رسيدن به اهدافشان از هيچ وسيلهاي از جمله توسل به خشونت فروگذار نميكنند. برخي از اين عناصر هنوز در بحرين ديده نميشود؛ همچنان كه در كشورهاي عربي ديگر اكثر اين نشانهها موجود نيست. به همين دليل با كساني كه اتفاقات جهان عرب را انقلاب مينامند، موافق نيستم. اعتقاد دارم اين اتفاقات جنبشي مردمي است كه در كشورهاي مختلف ميتوان آن را حركت اصلاحطلبانه با خواستههاي معين، عصيان مدني، هرج و مرج يا تعرض به دولت با دخالت خارجي دانست.
آيا ميتوان گفت قيامهاي جهان عربي، حركت به سوي قطع وابستگي و تحقق استقلال همهجانبه آنهاست؟
تا اين لحظه تمام شواهد حاكي از اين است كه غرب اين جنبشها را تصاحب كرده و آنها را در اختيار گرفته است و آنها را به سوي اوضاع وخيمتر و بدتر از وضعيت كنوني ميبرد. ضمن اينكه اتفاقات بايد از منطق تبعيت كنند. چگونه ميتوان باور كرد غرب از جنبشهايي حمايت كند كه هدفشان جدا شدن و رهايي از وابستگي به اوست؟ ميبينيم مجموعه سفراي غربي در كشورهايي كه رؤساي جمهورشان سقوط كردهاند، عملاً به عنوان رهبر و ارشادكننده جنبشها مطرح ميشوند يا در كشورهاي ديگر مانند آنچه در سوريه ميبينيم به عنوان طرفدار و حامي مخالفان ظاهر شدهاند كه هنوز به حكومت نرسيدهاند. تنها تحولات بحرين است كه ظاهراً در اين چارچوب نميگنجد و به غرب وابسته نيست، بلكه غرب آن را در مقابل خود ميبيند و براي همين پنهاني و آشكارا در برابر آن ميايستد. خلاصه اينكه من آن چيزي را كه در اين كشورها جريان دارد، حركتهاي استقلالطلبانه نميدانم، بلكه آن را سازماندهي و برنامهريزي جديدي ميدانم براي ادامه سلطه غرب بر اين كشورها كه به روشها و با ابزارهاي جديدي انجام ميشود.
يكي از پديدههاي مهم اين حركت، حاكم بودن اصل دومينو با ظروف مرتبط بر اين قيامهاست. به نظر شما چرا حركتي سياسيـ اجتماعي در تونس، مصر و هر دو در ليبي، يمن و بحرين تأثير گذاشت؟
به اعتقاد من جنبشهاي مردمي تحت تأثير دو عامل اتفاق افتاد: يكي عامل داخلي كه همان وجود نظامهاي فاسد و ستمگر است. اين عامل را نياز به تغيير و ضرورت به وجود ميآورد. ديگري عامل خارجي است كه به سبب ترس قدرتهاي غربي از به وجود آمدن دولتي واقعاً مستقل و از دست دادن كنترل اوضاع به وجود ميآيد. براي همين است كه غرب براي كنترل جنبشها و بررسي آنچه اتفاق افتاده است، دست به كار شد.
به همين سبب ارتباط محكمي بين اتفاقات تونس و مصر وجود داشت و يكي از ديگري الگو گرفت و تبعيت كرد، اما در ليبي مسئله متفاوت بود؛ آن چنان كه ميتوان آن را نوعي جنگ پيشگيرانه دانست كه به رهبري غرب انجام شد تا هر سه كشور را در دست گيرد، زيرا اگر نظام قذافي پا بر جا ميماند، اتفاقات مصر و تونس با خطر شكست مواجه بود. براي همين غرب براي سرنگوني نظام ليبي به سرعت به حركت درآمد تا هر سه كشور را به دست بگيرد يا وضعيت را در اين كشورها به سمتي سوق دهد كه با ناكارآمدسازي دولتها بهراحتي بتواند بر آنها سلطه داشته باشد. به نظر ميرسد همين اتفاق افتاده باشد.
اما بحرين از اين مقوله جداست. در آنجا حركتي داخلي با استفاده از فضاي شور عمومي ايجاد شد. اين حركت در ملت آغاز شد. درباره يمن نيز كه قبل از جنبش مردمي در وضعيتي ناآرام به سر ميبرد، بايد گفت جنبش اين ناپايداري را قوت بخشيد و گسترش داد.
جوانان پوياترين قشر اجتماعي هستند كه هدف توطئههاي قدرتهاي سلطهگرند. تحول جوانان به قشري غربزده از چه نوع تحول اجتماعي است؟
نميتوان گفت نسل جوان دنياي عرب به غرب وابسته است. اين جوانان با فرهنگ غرب آشنايند و برخي از آنان از غرب تقليد ميكنند، اما همچنان به ريشههاي ملي و ديني خود پايبندند. فقط اقليتي هستند كه از اين ريشهها بريدهاند، اما عموماً جوانان با اطلاع يافتن از فرهنگ غربي با مضاميني مانند آزادي، دموكراسي و حقوق بشر آشنايي پيدا كردند و بهويژه مباحثي مانند «حق انسان در داشتن كاري شرافتمند براي تأمين معيشتي آبرومند» توجه آنها را به خود جلب كرد. اين مسئله و مسائلي اين چنيني كه به سبب كمكاري حكومتهاي ظالم در اين كشورها از جوانان دريغ شده بود، بيشتر توجه جوانان را جلب كرد.
به همين علت قبل از جنبشهاي مردمي حالتهايي از عصيان و انكار فروخورده در اين جوانان ديده ميشد كه گاه با مهاجرت و گاهي با پناه بردن به افكار فلسفي دور از تاريخ و دينشان اين حالت را بروز ميدادند، اما پس از آن دريافتند اين روشها آنان را به هدفشان نميرساند، تنها از طريق اصلاحات و بنا نهادن دولتي عدالتگراست كه ميتوان اين اهداف را محقق كرد. بنابراين جوانان به داخل رو آوردند و خشم خود را متوجه حاكماني كردند كه آنها را از رسيدن به حقوقشان محروم كرده بودند.
از پديدههاي مهم بيداري اسلامي، پيروزي گسترده اسلامگرايان بهويژه جريان اخوانالمسلمين در انتخابات مصر و تونس است. به نظر شما چرا اين اتفاق افتاده است؟
نيروهاي مردمي بهپا خاسته در برابر رژيمهاي ستمگر، رهبري و سازماندهي مشخصي نداشتند، دقيقاً برخلاف اخوانالمسلمين كه تشكيلاتي بود با دهها سال قدمت. هنگامي كه جنبشهاي مردمي در اين كشورها شروع شد، اخوانالمسلمين در صف اول معترضان نبودند، اما بعد از بالا گرفتن اعتراضات به آن پيوستند و جايگاههاي مهمي را در رهبري جنبشها از آن خود كردند. هنگامي كه مسئله انتخابات مطرح شد، اخوانالمسلمين تنها تشكيلاتي بود كه در تمام نقاط اين كشورها حضور فعال داشت، درحالي كه بيشتر احزاب ديگر تازه تأسيس بودند و حضور محدودي در صحنه داشتند. اخوانالمسلمين از اين برتري و علاقه فطري مردم به گروههايي كه از حكومت اسلامي حمايت و احكام شرعي را اجرا ميكنند، استفاده كردند. البته اين حالت براي اخوانالمسلمين پايدار نماند و در سايه حكمراني آنها شاهديم كه ضعف و ناكارآمدي، سازمانها و مؤسسات عمومي را بهتدريج در بر ميگيرد.
يكي از دلايل قاطعي كه ثابت ميكند اتفاقات سوريه حركتي اسلامي يا جزئي از بيداري اسلامي نيست، شيوع اختلافات مذهبي، كوچ دادن اجباري پيروان برخي مذاهب و خونريزي است كه گروههاي مسلح و تروريست انجام ميدهند. اين گروهها اكثريت مطلق نيروهاي مسلح مخالف را تشكيل ميدهند و اين خونها را تنها بر اساس هويت مذهبي افراد ميريزند. اين درحالي است كه همه ميدانيم اسلام مسلمانان را به وحدت دعوت ميكند (1). كاري كه اين گروهها انجام ميدهند، با اين دعوت تناقض دارد، زيرا دين ما دين تسامح و محبت است و رفتار مدعيان انقلابيگري در سوريه كاملاً با اين اصول تناقض دارد.
از پيامدهاي مهم حوادث سوريه تشديد تقابل مذهبي است؛ درحالي كه بيداري اسلامي در جهت همگرايي اجتماعي و افزايش همبستگي ملي بهمنظور تغيير ساختارهاي سياسي حركت كرده است. چرا حوادث سوريه در مقايسه با بيداري اسلامي نقش معكوسي پيدا كرده است؟
به نظر من غرب از نياز ملت سوريه براي پيشرفت و اصلاح نظام حاكم در آن كشور، سوء استفاده كرد و با سوار شدن بر موج اعتراضات مردمي، جنگي تمام عيار را با دولت سوريه آغاز كرد كه از محورهاي مقاومت محسوب ميشود. به همين دليل نميتوان اتفاقات سوريه را تحت عنوان بيداري اسلامي يا انقلاب مردمي يا حركتهايي از اين قبيل دستهبندي كرد بلكه بايد آن را جنگي دانست كه از خارج از مرزهاي سوريه با استفاده از ابزارهاي داخلي و كشورهاي عربي و اسلامي منطقه به سوريه تحميل شده است تا سوريه را از جايگاه مقاوم خود، به تبعيت از غرب و در گرو غرب بودن بكشاند. سوريه تا اين لحظه در برابر اين دشمنيها ايستادگي كرده و به همين علت در معرض هجومي قرار گرفته كه هدف آن ويران كردن تمام زيربناهاي اين كشور است. خسارتهاي اين كشور آن چنان كه ميگويند، از مرز 150 ميليارد دلار گذشته است. تمام اينها هيچ ربطي به اصلاحات و ايجاد تغيير يا بهتر كردن نظام حاكم ندارد، بلكه در راستاي مصالح غرب و اسرائيل صورت ميگيرد.
پينوشت:
1- هذه أمتكم أمه واحده