
نگاه اول: هرگز چيزي به اندازه عادت نفرتانگيز نبوده است. بيزارم از اين جمله ماركس كه گفته است: «روزي خواهد رسيد كه انسان، همه كارهايش را، به عادت خواهد كرد.» خودكارانه زيستن، پايان انساني زيستن است: عادتِ هر روز صبح زود برخاستن ـ درست سر ساعت، سر دقيقه. سلامي گفتن به عادت نه از راه ارادت. چاي به عادت، اداره، امضا، اتوبوس، آب، زنگ در، كتاب خواندن و خريد همه به عادت. هرگز چيزي به اندازه عادت نفرتانگيز نبوده است.
نمازت را هم، هر روز، با شعوري نو بخوان، با ارتباطي نو، با برداشتي نو. عادت فرسودگي است. ماندگي است. تغيير بده! بينديش و جابه جا كن. مگر هزار راه تو را به محل كارت نميرساند؟ خب هر روز، با اراده يكي از همه اين راهها را انتخاب كن. كمي دور باشد يا كمي نزديك، كمي سخت باشد يا كمي آسان. مشتري شدن نوعي معتاد شدن است. فقط از يك ميوهفروشي خريد نكن. بگذار با تمام ميوهفروشان سر راهت آشنا شوي. لااقل سلامهاي تازه، معطر، نو و ضد عادت را تجربه ميكني. آيا هرگز به پاسبان سرگذر سلام كردهاي؟ سلام كن! احوالپرسي كن! بگذار با تو، زماني درد دل كند. مگر چه عيب دارد؟ اما مگذار به همين هم عادت كني.
بهار همه چيزش با تابستان، پاييز و زمستان فرق دارد. حق است كه بهار را يك آغاز پرشكوه بدانيم. نه تنها به دليل رويشي خيرهكننده بلكه براي تنوع و گوناگونياش. امروز بوته سبز روشن را ميبيني، فردا غرق صورتي گلمحمدي ميشوي، امروز ياسها را ميبويي و فردا سيل عطر گلي ديگر را ميشوي.
نادر ابراهيمي ـ يك عاشقانه آرام
نادر ابراهيمي را براي نثر لطيف و مخملياش دوست دارم. كلمات در مشتش هستند و او براي نوشتن، كلمات را به بازي نميگيرد. راحت و روان حرفش را در قالب كلمه و جمله مينويسد. ابراهيمي را براي نوع نگاه متفاوتش به زندگي دوست دارم. جنس نگاه ابراهيمي با خيليهاي ديگر تفاوت دارد.
نگاه دوم: سال 90 بود كه به كلاسهاي صديقي در مركز مطالعات رسانهها ميرفتم. قرار بود به ما تكنيكهاي مصاحبه را ياد بدهد، تكنيكهاي مصاحبه را ياد داد اما در كنارش درس زندگي هم ميداد. هر جلسه قبل از شروع كلاس از تجربيات و خاطرات و دانستههايش برايمان ميگفت. حرف براي گفتن زياد داشت اما ميفهميدم كه نميخواهد همه را بگويد.
از كتابها، فيلمها و شعرهايي كه ديده و خوانده بود ميگفت. گاهي بريدهاي از يك كتاب را ميخواند و گاه قطعه شعري از شاعري گمنام را دكلمه ميكرد. از هزار سال كار روزنامهنگاري و از هزار سال خاطرهاي كه داشت حرف ميزد. او يك دنيا ذوق براي آموختن و انتقال آموختههايش داشت.
ريزهكاريهاي زيادي در كار روزنامهنگاري را يادمان داد ولي مهمتر نشان دادن جزئيات زيادي از زندگي بود. زندگي در همين جزئياتي كه از چشمانمان گم و پنهان است خلاصه ميشود. هميشه ميگفت سعي كنيد «غيرمنتظره» باشيد، متمايز و غيرقابل پيشبيني. تأكيد ميكرد اگر قرار است مثل ديروز و هزار سال پيش باشيد، پس از آينه صرفنظر كنيد.
همان سال، پاييز بود كه با بچهها قرار گذاشتيم براي استاد جشن تولدي بگيريم. يك آذر ماهِ سردِ بدون باران روز تولدش از راه رسيد. همه پول گذاشتيم و كيكي براي جشن گرفتيم. آن روز همه ميخواستيم غيرمنتظره باشيم. با روزهاي ديگر كمي فرق داشته باشيم و مثل همه روزهاي ديگر نباشيم.
در كلاس ديگري قايم شديم. چهار شمع كه جمع آن عدد هزار ميشد براي روي كيك گرفتيم. هزار را براي اين انتخاب كرديم كه استاد هيچگاه سن دقيقش را به ما نگفت. در برابر هر سؤالي ميگفت كه ما هزار سال پيش فلان كار را ميكرديم. اين هزار سال تكيه كلامش شده بود و در ذهن كنجكاو ما هم نقش بست.
استاد آن روز هم مثل همه سهشنبههاي آن ترم به كلاس رفت. ولي اين بار با كلاسي تاريك، ساكت و خلوت روبهرو بود. در راه برگشت بود كه غافلگيرش كرديم. حركت غيرقابل پيشبينيمان، باعث شگفتياش شد. آن روز غيرمنتظره بوديم. آن قدر غيرمنتظره بوديم كه آن روز در ذهن او نقش بست و سال بعد خاطره اين جشن تولد را از قلم او در يكي از مجلات خواندم.
نگاه آخر: به روزمرگيهاي ملالآور زندگيمان نگاه ميكنم. انگار تمام زندگيهايمان پر شده از اين روزمرگيهاي ناتمامِ جهنمي. روزمرگي، مرگ است. خودش، صفت تلخ مرگ را با خودش دارد. مرگ بعد از روز آمده و تركيبي ناموزون ساخته است. روزمرگي را كشتن يك روزي كه قرار نبود شبيه روزهاي ديگر باشد معني ميكنم. روزي كه ميخواست متفاوت باشد ولي آن عادتهاي ديرين نگذاشتند آن روز متفاوت از راه برسد و قصه تكرار ِهميشگي لحظات زندگيمان از همين جا آغاز ميشود. اين روزمرگي و تكرارها تا ريزترين و ناپيداترين زواياي زندگي هم رخنه كرده است. زندگي با اين عادتهاي تغييرناپذير در حال پوسيده شدن است. نه ما حرف جديدي داريم به او بزنيم و نه او چيز جديدي نشانمان ميدهد.
يكي از همكاران هميشه از عادت پشت ميزنشيني كه در درون ما در حال رسوب كردن است گله ميكند. ميگويد اين نشستنهاي مداوم تن و جانمان را خسته كرده است. اينكه هر روز بياييم و بنشينيم و برويم ما را دچار رخوت كرده است. راكد شدهايم. از لحظات نابي كه هر لحظه در دنياي پيرامونمان اتفاق ميافتد غافل هستيم.
تابهحال به اين دقت كردهايد كه خدا چرا آناتومي بدن انسان را متفاوت با ديگر جانداران آفريده است. تنها انسان است كه توانايي حركت با دو پا را دارد. چنين كالبدي براي اين طراحي شده كه بايستيم، راه برويم و ناديدهها را ببينيم. دقيقاً مانند اجدادمان كه نشستن در زندگيهايشان جايي نداشت.
تجربههاي زيباي زندگي در گرو همين رفتنها و ديدنهاست. در گرو اين است كه هر لحظه كشف و شهودي در زندگي ما اتفاق بيفتد. بايد براي تغيير اين عادتهاي كشنده، براي مرگ اين روزمرگيهاي ملالآور تلاش كنيم. جهان امروزمان بيش از هر چيز تشنه اتفاقات و لحظات بكر و تكرار نشده است.
بعد از تأمل درباره اين موضوع بود كه تصميم گرفتم به پيرمردهاي خستهاي كه غروبها روي پلههاي خانهشان آرام و ساكت نشستهاند سلام كنم. بدون تفاوت از كنارشان عبور نكنم و بفهمم چه نيروي شگفتانگيزي در پس ِ هر احوالپرسي وجود دارد. كاري ساده و كوچك است اما احساس خوشايند و بيكراني بعد از آن وجود دارد. خودم قدم اول را اينگونه برداشتم.