
عقربههاي ساعت ديواري مطب دكتر آرامآرام حركت ميكنند و ساعت 12:20 را نشان ميدهند. تمام صندليهاي سالن انتظار پر است. من به عنوان همراه بيمار آمدهام. اكثر اين افراد منتظر تولد فرزندي هستند. منشي آن قدر مهربان است كه به هيچ مراجعهكنندهاي نه نميگويد و با مهرباني همه را پذيراست و ميگويد فقط نيم ساعت بايد منتظر باشند.
با نگاهم ميشمارم؛ يك، دو، سه، . . . 15 نفر بيمار در صف. افرادي كه منتظر والد شدن هستند. خانمها از كالسكه بچه و تغذيه و لباس و قيمتها حرف ميزنند. خانمي ناخنهاي بلند و آبي رنگش را مدام روي ميز ميكوبد. بچه سه، چهار سالهاي تولد خواهر يا برادر بعدياش را انتظار ميكشد. آقايي به صندلي تكيه داده و چشمانش را بسته. يكي با موبايلش ور ميرود. ديگري پاهايش را تكانتكان ميدهد و من تعداد سراميكها و لامپها را ميشمارم و به رنگ پرده و ميز دقت ميكنم. ويزيت دكتر 20 هزار تومان است و هر كسي كه از نزد دكتر خارج ميشود هزينهاي بين 30 تا 60 هزار تومان هم بابت سونوگرافي ميپردازد. ذهن حسابگرم به كار افتاده و دارم درآمد دكتر را محاسبه ميكنم. بيماران را سه نفري به داخل مطب فرا ميخوانند.
نوبت به بيمار ما ميرسد. اولين نكته كه توجهم را جلب ميكند، بيني دكتر است كه با ظرافت عمل شده، دلم ميخواهد بدانم كه كدام دكتر و كجا عمل كرده. دكتر سريع از بيماران سؤال ميپرسد و نسخه مينويسد، دارو تجويز ميكند و سونو ميكند، نوبت عمل ميزند. شنيدن صداي قلب بچهها حسابي مادران را ذوق زده ميكند، چه شيرين.
به ساعت كه نگاه ميكنم ميبينم به طور متوسط سه دقيقه وقت نصيب هر بيمار ميشود. به يكي ميگويد فرزندت هفته آينده متولد ميشود. خانم متعجب ميشود و ميگويد نه دكتر يك ماه و نيم ديگر مانده تا تولد، دكتر يادش ميافتد كه با بيمار ديگري اشتباه گرفته است.
خب بنده خدا حق دارد، بس كه سرش شلوغ است، درست و حسابي گوش نميدهد و اين اشتباه بسيار عادي است. حالا اگر مادر هم يادش نباشد و فرزند اشتباهي يك ماه زودتر پا به عرصه حيات بگذارد، چه ميشود؟! عزيزم جنين!
هزينههاي عمل بين يك و نيم ميليون تا دو و نيم ميليون تومان تخمين زده ميشود. اگر جنين خوب گوش بدهد، ممكن است با اين هزينههايي كه از تولدش و وسايلش به بار ميآورد از ورود به اين دنيا انصراف دهد.
از مطب خارج ميشويم. ساعت به 13:05 رسيده. 45 دقيقه زمان و صندليهايي كه باز پر از مراجع است. دلم براي دكتر ميسوزد كه با وجود خستگي و حواسپرتي باز وقت ميگذارد و كار اين بنده خداها را راه مياندازد.
ذهنم چرتكه مياندازد و درآمد خانم دكتر را با يك معلم، يك كارمند جهاد كشاورزي، يك محيطبان، يك روزنامهنگار و يك دانشجو كه كار پارهوقتي انجام ميدهد مقايسه ميكنم. اصلاً تفاوت زيادي ندارد. درآمد 45 دقيقه خانم دكتر اصلاً قابل قياس با هيچ كدام از اين حقوقها نيست. به خودم ميگويم حالا بيا و پشت سر هم مدرك ليسانست را ارتقا بده.
به خانه برميگرديم، روبهروي سينك ميايستم. شير آب براي بار چندم محكم عطسه ميكند و آب دهانش را روي من ميپاشد. با چند عطسه محكم و متوالي لباسم خيس ميشود. زمانهايي كه نياز دارم به فكر كردن و آرامش به ظرف شستن پناه ميآورم؛ ترجيح ميدهم همه ظرفهاي خانه كثيف روي سينك تلنبار باشند و من در سكوتي كه ميان خودم و ظرفهاست، بشويم. متوالي و ممتد. كمي ناراحت و پكرم، يعني يك روزي كه بد شروع شود انگاري تا تهاش بد است. با دستكش زرد و اسكاچي به جان ظرفها افتادهام و صدايشان بين دستان من و آب خفه ميشود. مثلاً فكر ميكنم كه چرا استاد «الف» نمرهها را بهحق ندادهاند و من با اين نمره با يك سقوط آزاد 10 پلهاي از صدر كلاس مواجه خواهم بود، چرا تقاضاي تدريسم در دانشگاه هنوز پذيرفته نشد، چراها پشت سر هم ميآيند و من با اخم و بدخلقي به جان ظرفهاي بيچاره ميافتم.
مي خواهم ظرفها را آب بكشم كه باز شير آب شروع ميكند به عطسه كردن؛ انگار هواي زيادي را قورت داده باشد. صداي زنگ در بلند ميشود، آيفون را برميدارم. صدايي ميگويد كه: باز كن، خاله كوكب هستم.
ما به او ميگوييم خاله. نه اينكه خاله واقعيمان باشد. زياد به ما سر ميزند و من هميشه از ديدنش خوشحال ميشوم. با دختر و نوه دو سالهاش تشريف آورده. مرا بوسهباران ميكند و با لحن مهربانش قربان صدقهام ميرود. اولين چيزي كه توجهم را جلب ميكند تاولها و دملهايي است كه روي دست و پاي كودك را پوشانده. تلخ و تهوعآور. شنيده بودم كه بيماري لاعلاجي دارد كه مادرزادي است. تا امروز از نزديك نديده بودمش. دلم آتش ميگيرد. مدام دستش را به جاي زخمها ميكشد و بيتابي ميكند. خاله برايم حرف ميزند. در اين بين آب ميوهاي براي بچه ميآورم، نمينوشد. يعني فقط ميتواند شير بخورد. تاولهاي خوني، تمام بدنش را ميخاراند. انگشت پايش به هم چسبيده. لباسش بالا ميرود. روي كمرش هم همين تاولهاست. دلت برايش ضعف ميرود. مادرش از سختي و بيخوابي ميگويد و هزينههاي زياد دكتر و دارو.
اينكه نميداني فرزندت تا چند ماه يا چند سال زنده ميماند. حواسم از همه دنيا پرت شده و تنها به كودك خيره شدهام. ديگر تعريفها و خندههاي بامزه خاله كوكب هم نميخنداندم. از آن تاولهايي كه آدم با ديدنش هم احساس ميكند بايد دستهايش را ضدعفوني كند، گريه ميكند.
در حيرتم از ناراحتيهاي مسخره و كوچك خودم. ميروند و من آهستهتر از هميشه قدم برميدارم. آن قدر كه حس ميكنم زمين صداي پاهايم را نرمنرم ميبلعد. هيچ صدايي حتي از قلبم هم بلند نميشود. يخ كردهام. خداااااا ميداني؟! به كودكي خودش رحم كن. همان گونه كه با همه كودكياش طاقت ميآورد.