
27 تيرماه سال 67 قطعنامه پذيرفته شد، اما عراق بيتوجه به تمام تعهدات بينالمللي در گوشه و كنار مرز كشورمان دست به تحركاتي زد كه با شكست مواجه شد. در چنين شرايطي منافقين از غرب كشور حملاتي را آغاز كردند كه در پي آن آخرين عمليات جنگ با عنوان مرصاد صورت گرفت. منصور شيرزادي كه آن روزها مسئول تخريب سپاه چهارم بعثت استان كرمانشاه، به عنوان استان اصلي مورد تهاجم منافقان بوده، شاهدي است كه از نزديك وقايع عمليات مرصاد به خصوص اولين ساعات گير افتادن قواي نفاق در تنگه چهار زبر را از نزديك نظارهگر بوده و به اين لحاظ واگويههاي جالبي از اين عمليات دارد كه طي گفتگويي جوياي آنها شديم.
به نظر شما چرا منافقين روزهاي پس از پذيرش قطعنامه را به عنوان زمان حمله خود انتخاب كردند؟
قطعاً عمليات مرصاد به بحث پذيرش قطعنامه ارتباط دارد. حدود يك هفته قبل از عمليات مرصاد، قطعنامه پذيرفته شده بود اما با شناختي كه ما از عراق داشتيم، ميدانستيم اين كشور پايبند تعهدات بينالمللي نيست، شواهد و قرائن هم نشان ميداد كه قطعاً عراق دست به تحركاتي ميزند. همين طور هم شد و پس از پذيرش قطعنامه ارتش بعث از نقطه صفر مرزي دوباره عبور كرد و به سمت استان كرمانشاه آمد. فرمانده تيپ مسلمبنعقيل رضا شاهويسي اعلام كرده بود كه عراق در منطقه دست به تحركاتي زده است و به احتمال زياد حمله كند. با توجه به شرايط امر و با هماهنگي فرمانده وقت سپاه چهارم بعثت بنده با نيروهاي تحت امر در محور گيلانغرب مستقر شديم و پس از شناسايي منطقه سه نقطه كه يكي پل حميد در محور گيلانغرب را توسط نيروهاي تخريب موادگذاري و نيروهاي تخريبچي در نزديكي پل مستقر و در صورت نياز اقدام به انفجار پل كرديم و جاده اصلي كه ارتباط خط با عقبه را توسط نيروهاي تحت امر توسط مينهاي ضد تانك زمين را مسلح كرديم تا در صورت عبور يگان زرهي دشمن زمينگير شود. حدود نزديكيهاي صبح عراق با تمام توان زرهي نفرات خود را گاز انبري از دو جناح حدود سه گردان مستقر در خط محاصره و با شليك تير مستقيم تانك شروع به تيراندازي به سوي نيروهاي مستقر در خط كردند. نيروهاي مستقر در خط حدود 48 ساعت نخوابيده بودند و در هر لحظه منتظر حمله نيروهاي عراقي بودند و با آتش سنگين روي پل حميد و جادههاي اصلي و محور عملياتي حمله را آغاز كردند و با انفجار پل حميد نيروهاي عراق موفق به نفوذ سريع نشدند و چند دستگاه تانك نيروهاي عراق توسط مينهاي ضد تانك زمينگير شدند. جالب است تيپ مسلم قبلاً جادهاي دور از ديد عراقيها احداث كرده بود كه عراقيها اصلاً از آن اطلاعي نداشتند و باقي مانده نيروهاي تيپ از اين جاده به سمت گيلانغرب هدايت شدند عينا روزهاي اول جنگ برايمان تداعي شد.
پس به نظر شما اين حمله عراق پيش زمينهاي براي حمله منافقين بود؟
بله، عراق با تمام توان از مناطق مختلف جبهههاي جنوب و مياني مهران، دهلران، قصر شيرين، سر پل ذهاب و گيلانغرب حملات عظيمي انجام داد. بالاترين سلاحي كه ما در آنجا داشتيم آرپيجي بود. قدرت هوايي و زرهي عراق بالا بود اما بچههاي ما با شجاعت تمام روي همان ارتفاعات ايستادگي كردند. تانكهاي ما نسبت به تانكهاي عراقي قديمي بودند و تجهيزاتمان اصلاً قابل مقايسه با آنها نبود. عراق با آن زرهي مطلوب در گيلانغرب مستقر شد. در دوراهي پل گيلانغرب من يك سمت جاده بودم و آقاي ناصح و آقاي اشراق هم در سمت ديگر جاده. يك لحظه آنها را گم كردم. آنجا درگيري بود و ما با كلاش ميجنگيديم و آنها با تانك به سمت ما ميآمدند. آن عزيزان بدون هيچ وسيلهاي به سپاه ميروند و ميبينند كه زرهي عراق ميآيد پشت در سپاه گيلانغرب و تا 10 ساعتي پشت همان در ميماند و آنجا مستقر ميشود. آقاي ناصح و اشراق از تاريكي شب استفاده ميكنند و از طريق ارتفاعات منطقه محاصره شده را ترك ميكنند. در واقع همه اينها پيشزمينهاي بود براي عمليات مرصاد. قطعاً با تصرف قصر شيرين، سرپل ذهاب و گيلانغرب منافقين سرمست از اين پيروزيها براي ايجاد روحيه و انگيزه آخرين برگ برنده را حمله به ايران دانستند.
كرمانشاه به عنوان خطه اصلي هجوم منافقين در خط مقدم مقابله با منافقين قرار داشت، خود شما چطور از حمله آنها مطلع شديد و اولين اقدامتان چه بود؟
قبل از روز درگيري منافقين مهماتي آماده كرده بوديم. به هر حال عراق تا سر پل آمده بود. من مسئول تخريب سپاه چهارم استان كرمانشاه بودم و آنجا با ماشين سنگين كمپرسي مواد منفجره آماده كرده بودم كه با هماهنگي مسئولان آن پل را بزنم تا حداقل جلوي حركت عراق را بگيرم. حدود ساعت 5 صبح وارد كرند شدم. آنجا روز قبل بمباران هوايي شده بود و گردانهاي تيپ 57 ابوالفضل در آنجا مستقر بودند بمباران شده بودند و تلفات بسياري هم داشتيم. اين همان روزي بود كه منافقين آماده حمله به كرمانشاه ميشدند. دمدماي غروب بود البته قبل از اينكه كسي بيايد من آن مهمات را به سپاه بردم و به بچهها دادم آنها هم آن را در پنج تويوتا تفكيك كردند و بارمان را سبك كرديم تا راحت تردد كنيم. حدود ساعت 6 بعدازظهر بود كه با سپاه تماس گرفتم و با آقاي ناصح صحبت كردم و ايشان گفت: به سپاه بيا. تا آن موقع آقاي ناصح و شعباني تصور ميكردند عراق كرند را هم گرفته است. بسيار تعجب كردم آنها نقشه هم طرح كرده بودند كه از چه مسيري جاده بزنند تا كرند را باز پس گيرند. نزديك ظهر همان روز منافقين از قصر شيرين حركت كردند. تمام تصاوير حركت منافقين از نقطه صفر مرزي تا حسنآباد را من شخصاً ديدهام و اسناد آن موجود است كه آنها چه وضعيتي داشتند. ما در حسنآباد درگير شديم. آنها آموزش جنگ شهري را كامل ديده بودند. با تجهيزات جنگ شهري آمده بودند. جيره و مهمات 72 ساعت را در اختيار داشتند.
موقعيت كرمانشاه از حيث وجود نيروها و رزمندگان يا آمادگي براي مقابله با چنين هجمهاي چگونه بود؟
در مقابل آن تجهيزات جنگ شهري آنها ما تجهيزات بسيار سنگين داشتيم. آموزش جنگ شهري را نديده بوديم و روحيهمان خسته بود. پذيرش قطعنامه از نظر روحي رواني روي رزمندگان تأثير گذاشته بود. شايد بگويم من نوعي با خود ميگفتم قطعنامه پذيرش شده اين 24 ساعت را هم تحمل كنيم. به هر حال اين مسائل از نظر روحي رواني اثرگذار بود. من به عنوان فرمانده كه ميخواستم نيروهايم را هدايت كنم بايد ميديدم كه آنها روي خط چه واكنش و چه برخوردي داشتند. ما با دو تا از تويوتاهاي سپاه به سمت كرند حركت كرديم تا ببينيم اصلاً وضعيت چگونه است و اطلاعاتي هم به مجموعه خودمان بدهيم. از كرمانشاه حركت كرديم و پليس راه را رد كرديم يك مرحله پدافندي را گذرانديم در طول مسير مردم از سمت اسلامآباد و كرند غرب به سمت كرمانشاه ميآمدند. شايد يكي از امدادهاي غيبي و الطاف الهي كه شامل حال ما شد همين مردم بودند كه حركت نيروهاي منافقين را كند كردند. مردم از وضعيت منافقين آگاه شده و بخشي از شهر را تخليه كرده بودند. من از حسنآباد منورهاي اسلامآباد را ميديدم و ستون منظمي هم ديده ميشد. به يكي از همرزمانم گفتم اين ستون، عراقيها نيستند، چون پشتيباني آتش هم نداشتند. فقط در جاده با ماشين بودند. در ارتفاعات حسنآباد با عدهاي از بچههاي كميته بوديم و يك ماشين كه موشك ارتش روي آن قرار داشت به سمت اهواز ميرفت. به هر صورتي بود ماشين ارتش را به سمت كرمانشاه فرستادم. به هر حال اسلامآباد سقوط كرد. شما حساب كنيد تيپ نبياكرم در سه محور با منافقين درگير بود. منافقين در بخشهايي از شهر اسلام آباد درگير بودند. از طرفي نيروهاي آزادشان را هم در جاده گذاشته بودند و آنها به سمت كرمانشاه ميآمدند. بچههاي كميته و بچههاي بسيج را سازماندهي كرديم واقعاً خودمان هم مانده بوديم كه وضعيت جنگ با آنها چگونه بايد باشد. من وقايعي آنجا ديدم كه عيناً وقايع كربلا برايم تداعي شد. در بخشي از ارتفاعات حسنآباد صدايي شنيدم و بچهها مسلح شدند كه بزنند. يك لحظه نگاه كردم و ديدم زن، پيرزن، بچههاي كوچكي ديده ميشدند كه با پاي برهنه و كف پاي خوني از ارتفاعات به آن سمت ميآمدند. همه آنها را جمع كرديم و سوار ماشين به عقب فرستاديم. همان جا درگيري ما با منافقين شروع شد. آنجا احساس كردم هدفهايي كه ميزنند بسيار دقيق است. در واقع سلاحهاي مجهز داشتند. با توجه به درگيريها جاده چهار زبر بسته شده بود. ماشين ما به سمت آنجا رفت و دو گردان احتياط و يك دستگاه لودر و يك دستگاه بلدوزر آنجا بود كه ما آن لودر و بلدوزر را راه انداختيم تا سنگري ايجاد كنيم و در چهار زبر مستقر شويم. منافقين هم با همان توان مستقر شدند و چيزي نداشتند تا سنگر بزنند و آنجا سيبل شدند. نيروي منافقين از حسنآباد به پايين آمدند و آقاي شاهرخي، مسئول عمليات ما به همراه نيروهايشان با منافقين در پايين گردنه درگير شدند. بسيار صحنه عجيبي بود در دهانههاي آتش گلولهها به هم ميخورد. بچهها با شجاعت بسياري ايستادند و اجازه ندادند منافقين از آن سمت حركت كنند. اين مقاومت تا صبح ادامه داشت. ما يك خاكريز جلو داشتيم و دو تا از بچههاي تيربارچي را فرستاديم و سر همان خاكريز ايستادند تا اگر نيروهاي منافقين آمدند با آنها درگير شوند و اتفاقاً در نقطه خوبي آنها را سركوب كرديم. صبح روز بعد منافقين آماده شدند و خاكريز را رد كردند. خدا روح صياد شيرازي را شاد كند و من ايشان را آنجا ديدم كه خودش مستقر شد. مسئوليت هوانيروز و نيروي هوايي با صياد شيرازي بود. هوانيروز واقعاً پشتيباني هوايي خوبي انجام داد و منافقين را بمباران كردند. آنقدر تلفات آنها در منطقه زياد شد كه شروع به فحاشي به مسعود و مريم رجوي كردند. مرداد ماه بود و هوا بسيار گرم. در آن وضعيت گروه منافقين متلاشي شد برخي كه ماشين داشتند با آن به عقب بازگشتند و بعضي ديگر پياده. آنهايي كه پياده بودند بچهها در حالت دشتباني ميرفتند و با آنها درگير ميشدند.
گفته ميشود منافقين در هنگام ورود به كشورمان در مكانها و مناطقي چون پادگان ابوذر، اسلامآباد و... جنايات زيادي انجام دادند، لطفاً شرحي از اين جنايات بگوييد.
آنها جنايتهاي بسياري انجام دادند و تاريخ اينها را ثبت ميكند. آنهايي كه داعيه اين را دارند كه حامي خلق هستند و حامي مردم هستند ببينيد كه چه جنايتهايي انجام دادند. دست و پاي دو نفر از شهداي بزرگوار را با سيم تلفن بسته بودند و از نوك پا به آنها تير زده بودند تا زمان خلاصي كه به صورتشان زده بودند. ميتوانم بگويم هر كدام از آنها 30 تا 40 تير خورده بودند. آنها در اسلامآباد هم به هيچكس رحم نكرده بودند. در اسلامآباد در بيمارستان امام خميني(ره) تمام مجروحان و مردمي كه بستري بودند اعم از زن و مرد و بچه آنها را وسط حياط جمع كرده و با بنزين آتش زده بودند. واقعاً صحنههاي عجيبي بود من در اسلامآباد مردم اعم از زن و بچه را ميديدم كه به طرز وحشتناكي به شهادت رسيده بودند.
واكنش مردم در برابر منافقين چگونه بود؟
براي من نكتهجالب عمليات مرصاد آن عرق ايراني و تعصب مردم بود كه نسبت به كشورشان داشتند و پايبند اعتقادات خودشان بودند. صحنه جالبي كه در درگيري مرصاد ديدم اين بود كه داش مشتيهاي محل خودمان كه اصلاً در وادي جبهه و جنگ نبودند اسلحه دست گرفته بودند كه بجنگند و واقعاً مردم با تمام وجود پاي كار آمده بودند. الحمدلله پس از شكست نفاق ما تا نقطه صفر مرزي خودمان رفتيم و مستقر شديم و خط تثبيت شد و آثاري هم از منافقين نبود، مردم هم دل خوشي از منافقين نداشتند و مقابل آنها ايستادند.
اين عمليات را به نام كدام يك از شهداي جنگ تحميلي ميشناسيد؟ آيا دوست و همرزمي داشتيد كه در اين عمليات به شهادت برسد؟
قطعاً عمليات مرصاد را با نام سردار سپاه اسلام صياد شيرازي ميشناسيم و نام ايشان عمليات مرصاد را برايمان تداعي ميكند. اين شهيد بزرگوار در صحنه نبرد و هدايت نيروي هوايي و هوانيروز توانست تلفات سنگيني از منافقين بگيرد. ما در اين عمليات شهداي گرانقدري داديم. شهيد رضا شاهنده و شهيد حميد شاهنده. دو برادر بودند كه به دست منافقين به شهادت رسيدند. رضا در درگيري اوايل انقلاب در مشهد شهيد شد و حميد شاهنده در اسلامآباد به شهادت رسيد. او حافظ قرآن بود، از خانوادههاي متدين كرمانشاه بودند و خاطرات خوبي با حميد شاهنده در دوران دفاع مقدس داشتم. شهيد غلام فرهمند هم ديگر شهيد تيپ نبياكرم بود. روحشان شاد.