کد خبر: 603040
تاریخ انتشار: ۲۹ تير ۱۳۹۲ - ۱۲:۳۸
«رفتارشناسي دكتر محمد مصدق در رويداد30 تير» در گفت‌وشنود با محمد غنائيان
راوي خاطراتي كه در پي مي‌آيد از فعالان سياسي دوران نهضت ملي است كه از اوان جواني با بيت آيت‌الله كاشاني و حزب زحمتكشان ارتباط داشته است
محمدرضا كائيني
راوي خاطراتي كه در پي مي‌آيد از فعالان سياسي دوران نهضت ملي است كه از اوان جواني با بيت آيت‌الله كاشاني و حزب زحمتكشان ارتباط داشته است. او از رويدادهاي اين قطعه از تاريخ ايران گفتني‌هاي ناگفته‌اي دارد كه تنها بخش‌هايي از آن را در اين گفت‌وشنود بيان داشته است. اميد آنكه هر چه زودتر خاطرات مبسوط خود را به رشته تحرير درآورد. با سپاس از جناب محمد غنائيان كه ساعتي با ما به گفت‌وگو نشستند.

در جريان استعفاي دكتر مصدق در تير ماه 1331، او وانمود مي‌كرد به دليل نداشتن منصب وزارت دفاع نمي‌تواند كاري از پيش ببرد ولاجرم بايد كنار برود، اما در اين 60 سال خيلي‌ها به اين نتيجه رسيده‌اند كه اين موضوع بهانه دكتر مصدق بود و نه نيت واقعي او، چراكه اگر مي‌خواست مسئله وزارت دفاع را به شكل معقول و منطقي حل كند، راه‌هاي بسيار بهتري هم وجود داشت. او بالاخره در عرصه سياست دوستان و همپيماناني داشت كه مي‌توانستند از طريق فشار به شاه، وزارت جنگ را بگيرند. نظر شما در اين‌باره به عنوان يكي از فعالان سياسي آن دوره چيست؟
مسلماً بهانه‌ مصدق بود، چون او مي‌دانست شاه فرمانده كل قواست و عادتاً وزير جنگ را او انتخاب مي‌كند، البته درآن دوره، شاه هم با نهضت ملي مخالفتي نداشت و حتي به برخي اعضاي جبهه ملي هم گفته بود: چون انگليسي‌ها پدرم را بردند، من به همكاري با شما تظاهر نمي‌كنم، ولي با شما هستم! واقعاً هم كارشكني نمي‌كرد و اساساً تا سال‌هاي 32 ـ 31 اصلاً كاره‌اي نبود. حتي بعد از آن هم كه مصدق شروع كرد به مواجهه با شاه و حتي به او گفت كه خواهر و مادرت را از كشور بيرون كن، شاه گفت:«چشم!» شاه اصلاً به حساب نمي‌آمد.

تسليم وقايع بود؟
همين‌طور است. يك روز من خدمت آيت‌الله كاشاني بودم. حسين علا آمد منزل آقا و گفت: «آقا! شما كه هر چه مي‌گوييد ما عمل مي‌كنيم. چرا اين روزنامه‌ها اين چيزها را مي‌نويسند؟» مثلاً بعضي از روزنامه‌ها مثل «شورش» مي‌نوشتند، اشرف ديشب كجا بوده و چيزهايي را از داخل خانواده شاه، راست و دروغ به هم مي‌بافتند. مرحوم آقا به آقاي دكتر شروين گفت: «شماره دكتر مصدق را بگير». هنوز روابطشان به هم نخورده بود. به مصدق گفت:«آقا! به اين كارها چه كار داريد؟» گفت:«من خبر ندارم!». آقا گفت:«آخر روزنامه‌هاي طرفدار شما دارند اين چيزها را مي‌نويسند. توهين كردن خلاف اخلاق است. از آن مهم‌تر اينكه شاه الان مثل موم در دست ماست، كاري نكنيد برود آن طرف و ديگر برنگردد.» من حضور داشتم و آقا عيناً اين را فرمودند.
بعضي‌ها مي‌گويند مصدق عامل انگليس‌ها بود و حداقل اينكه كارهايي كه كرد نهايتاً به نفع آنها تمام شد. افرادي مثل دكتر بقايي و حسين مكي معتقد بودند دكتر مصدق آدم لجباز و يكدنده‌اي است و مشورت‌هايش هم تماماً ظاهري است و هيچ عمقي ندارد. اگر بخواهد كاري بكند، نهايتاً بدون توجه به اينكه اطرافيانش چه مي‌گويند، كار خودش را مي‌كند. مثلاً نظرش اين بود كه آقاي (X) شهردار تهران شود. 20-10 نفر نشسته بوديم و مصدق مي‌پرسيد:«آقايان! نظر شما در‌باره شهردار چيست؟ به نظر شما چه كسي را شهردار كنيم؟» هر كسي اسمي را مي‌گفت و يك نفر هم ناگهان از آن وسط مي‌گفت:«آقاي X  بلافاصله مي‌گفت:«آهان! اين آقاي (X) كجاست؟ به درد اين كار مي‌خورد». اگر در ميان جمع، آن اسمي كه مورد نظر دكتر مصدق بود، گفته نمي‌شد، گريز مي‌زد به صحراي كربلا و مثلاً مي‌گفت:«آقاي مكي! موقعي كه شما آبادان بوديد، در خلع يد چه اتفاقي افتاد؟» در يك روز در آنجا اتفاقي افتاده بود كه مثلاً آقاي (X) رئيس شهرباني بوده و آمده و اغتشاش را سركوب كرده بود. آقاي مكي هم توضيح مي‌داد كه بله، اين طور شده بود و چپي‌ها مي‌خواستند بريزند و شركت را غارت كنند و ما تلفن زديم و آقاي (X) كه رئيس شهرباني بود، آمد و جلوي اغتشاش را گرفت. مي‌گفت:«آهان! همين آقاي (X) به درد اين كار مي‌خورد.» آنقدر پيچ و واپيچ مي‌رفت تا بالاخره اسم آقاي (X) را كه مد نظرش بود، به عنوان منصب مورد نظرش اعلام مي‌كرد. خانه‌نشيني بدون سابقه و اطلاع او در روزهاي منتهي به 30 تير را هم بايد از دريچه همين خصلت ديد. چيز پنهان و غير‌منتظره‌اي نبود.
در ماجراي 30 تير متأسفانه نوعي بي‌صداقتي را هم از دكتر مصدق مي‌بينيم. او بعد از مذاكراتي كه در امريكا انجام داده و به شكست انجاميده بود، ناتوان از حل مسئله نفت، وزارت جنگ را بهانه كرد كه كنار برود، حال آنكه خيلي صادقانه مي‌توانست به مردم بگويد كه من در اين مذاكرات شكست خورده‌ام و يك رجل ملي ديگري بيايد و قضيه را حل كند. بهانه كردن وزارت دفاع نوعي بي‌صداقتي با مردم بود.
به نظر خيلي‌ها كه از طرف انگلستان مأموريت داشت كه قضيه ملي كردن نفت را از بين ببرد، ولي به اعتقاد من از روي خودخواهي و به خاطر اينكه مي‌خواست به صورت يك قهرمان...

و با سلام و صلوات...
بله، مي‌خواست مثل يك قهرمان از صحنه كنار برود، چون عوام‌فريبي‌اش درجه يك بود. يك بستني‌فروش سر چهارراه حسن‌آباد كنار سينما ميهن بود. مصدق با كراوات و رسمي مي‌نشست و با او عكس مي‌گرفت و وقتي هندرسون سفير امريكا مي‌آمد مي‌رفت زير پتو و از آنجا با او حرف مي‌زد! ما هم در آن دوره جوان بوديم و خوشمان مي‌آمد و مي‌گفتيم:«به‌به! ببين عجب آدمي است!» يك نوع عوام‌فريبي عجيبي داشت. دكتر مصدق بعد از30 تير خيلي مغرور شد، در 30تير اگر آيت‌الله كاشاني و ياران و همپيمانان او نبودند، شاه به حزب ايران پيشنهاد كرده بود حالا كه مصدق رفته است، خودتان يك نفر را انتخاب كنيد و آنها داشتند بين شايگان و حزب ايران براي خودشان نخست‌وزير درست مي‌كردند، بقايي با آن اعلاميه‌اش بساطشان را به هم زد، چون در آن شرايط شكست نهضت حتمي بود. در آن چند روز منتهي به 30تير، مردم چون نمي‌توانستند به خانه دكتر مصدق بروند، دائماً به منزل آيت‌الله كاشاني مي‌آمدند و هر خواسته‌اي داشتند مطرح مي‌كردند. آن مرحوم تمام حيثيتش را روي دكتر مصدق گذاشت، چون فكر مي‌كرد از اين طريق مي‌شود دست انگليس را قطع كرد، البته در آن روزها همه گول مصدق را خورده بودند.
 
شما زياد به منزل آيت‌الله كاشاني مي‌رفتيد. در آن چند روز بحراني، يعني از روي كار آمدن قوام تا تحقق 30 تير افراد زيادي براي مذاكره و منصرف كردن ايشان ازحمايت مصدق به آنجا آمدند. دكتر اميني و علاء آمدند و حتي قوام از طريق ارسنجاني پيغام داد كه حاضر است انتخاب شش وزير را به آقا بدهد و ايشان ساكت باشد. از اين رفت و آمدها و پيامدهاي آن چه خاطراتي داريد.
مقدمتا اشاره كنم كه قوام سوابق بدي نداشت، از جمله اينكه واقعاً با سياست‌هايي آذربايجان را نجات داده بود. قوام به رغم همه نقاط ضعفش، روحيه‌اي داشت كه برخلاف مصدق اگر لازم مي‌شد وجاهت و شخصيت خودش را هم فدا مي‌كرد و از وجه‌هايش هم مايه مي‌گذاشت، ولي قوام با ژستي آمد كه...

با تهديد شروع كرد؟
بله، با آن اعلاميه كه كشتي‌بان را سياستي ديگر آمد و مسجد را روي سر كاشاني خراب مي‌كنم و ديگران را چنين و چنان مي‌كنم و... با اين جبهه‌گيري‌اي كه كرد و با سوابقي هم كه مخالفين از قوام داشتند، مسامحه با او را مجاز نديدند. ما در آن روزها به منزل مرحوم آقاي كاشاني زياد مي‌رفتيم و هر اعلاميه‌اي كه ايشان مي‌دادند ما مي‌رفتيم و پخش مي‌كرديم. خيلي هم رفتن به آنجا سخت بود، چون خانه ما در محله يوسف‌آباد بود و يك وقت‌هايي ساعت 3 صبح به خانه مي‌رسيدم! 21 سال سن داشتم. الان اگر به من بگويند آن فاصله خانه خودت تا منزل آقاي كاشاني را برو، وحشت مي‌كنم، چون اغلب بيابان بود، ولي به هر بدبختي‌اي كه بود خودمان را مي‌رسانديم. مرحوم آقا هم در منابر و سخنراني‌هاي آن روزها، هيچ انعطافي نشان ندادند. اوج ماجرا مصاحبه‌اي بود كه در منزل دامادشان مرحوم گرامي انجام دادند و گفتند: اگر مصدق برنگردد كفن خواهم پوشيد و به خيابان خواهم آمد... انصافاً در حمايت از مصدق سنگ‌تمام گذاشتند، البته به اين نكته هم اشاره كنم كه خود شاه هم موافق قوام نبود، بلكه اشرف و يك عده از تيمسارها و ارتشي‌ها او را به شاه تحميل كردند.

البته اكثريت مجلس هم از او حمايت‌ كرد.
بله، در مجلس هم يك عده‌ را داشتند. مثلاً مي‌بينيد قوام، تيمسار وثوق را رئيس ژاندارمري مي‌كند، آن هم تيمسار وثوقي كه وقتي 30 تير پيروز مي‌شود، دكتر مصدق او را معاون وزارت جنگ مي‌كند!

همان كسي كه در كاروانسراي سنگي آب را به روي مردم معترض بسته بود؟
بله، جلوي عده‌اي را كه كفن‌پوش از كرمانشاه آمده بودند گرفته و آنها را مورد ضرب و جرح قرار داده و برگردانده بود. به هر حال موقعي كه قوام ساقط شد ـ ‌البته بعدهاي آن ـ معلوم شد كه قوام، قوام سابق نبوده است!...

مي‌گويند دائماً در حالت غش و ضعف بوده...
بله، مي‌گفتند يك عده اطرافش را گرفتند و آن اعلاميه را هم...

مورخ الدوله سپهر برايش نوشته بود...
بله، مي‌گفتند او و ارسنجاني نوشته بودند، چون ارسنجاني خيلي خوش‌فكرتر بود.

در روز 30 تير خود شما كجا بوديد و چه صحنه‌هايي را ديديد؟
من در روز 30 تير صبح زود حركت كردم. ما در يوسف‌آباد سه نفر بوديم. يكي آقاي ولي‌الله قديمي كه كارمند فرهنگ بود، يكي آقاي سلطاني‌فر بود كه در يوسف‌آباد نانوايي داشت و بعد از انقلاب هم يكي از پسرهايش گمانم استاندار گيلان بود. اين را هم بگويم كه قبل از راه افتادن، من شفاهي به آقاي سلطاني وصيت كردم و گفتم:«مي‌داني پدرم با اينگونه فعاليت‌هاي ما مخالف است و من دارم يواشكي مي‌روم. اگر برايم اتفاقي افتاد بگو طبق نظر آيت‌الله كاشاني رفت كه در راه مصدق شهيد شود». من به آقاي قديمي گفتم:«آقاي كاشاني اعلاميه داده‌اند، 30 تير است، مي‌خواهم بروم جلوي مجلس.» قديمي در حزب زحمتكشان بود و اطلاعيه‌هاي حزب را مي‌آورد و به من مي‌داد. من تا آن وقت، سابقه‌اي با حزب زحمتكشان نداشتم.

از اين طريق آشنا شديد؟
بله، دستورات حزبي را هم مي‌آورد و به من مي‌گفت، مثلاً مي‌گفت در تظاهرات كه مي‌رويد مواظب اينهايي باشيد كه پيراهن سفيد و سبيل دارند. اينها كمونيست هستند. آن روزها مي‌گفتيم توده‌ـ‌نفتي‌ها. اينها داخل تظاهرات مي‌شوند و پاسبان‌ها و سربازهاي ارتشي را تحريك مي‌كنند و شعارهايي كه لازم نبود، مي‌دادند و همين كه اوضاع شلوغ مي‌شد و نزديك بود نظامي‌ها برخورد كنند، يكمرتبه غيبشان مي‌زد! من در روز 30 تير اين را با چشم خودم ديدم. من رفتم به خيابان اكباتان و يكمرتبه ديدم 50-40 تا پيراهن سفيد با سبيل‌هاي كمونيستي شروع كردند به شعار مرگ بر شاه دادن، در حالي كه در اصل ما رفته بوديم قضيه را به شكل مسالمت‌آميز پيش ببريم. نيت‌مان از اول كه درگيرشدن نبود، نرفته بوديم كشته شويم، رفته بوديم اعتراض كنيم، اما اينها تحريك كردند و شروع كردند به فحش دادن... افسرها هم كه مي‌ديدند اينها دارند فحش مي‌دهند، مخصوصاً سرهنگ قرباني و ستوان فاطمي دست به اسلحه شدند.

سر خيابان اكباتان جلوي اداره فرهنگ، يك يخ‌فروشي بساط داشت و قالب‌هاي يخ‌ مي‌فروخت. ديده بود شلوغ شده، رفته بود و وسط يخ‌ها قايم شده بود. موقعي كه تيراندازي شروع شد، من صحنه‌اي را ديدم كه كاملاً توطئه كمونيست‌ها بود. يكمرتبه ديدم همان صحنه‌اي درست شده كه حزب به ما هشدار داده بود كه مواظب باشيد. اينها اشخاصي هستند كه مي‌آيند و تحريك كرده و موقع خطر هم فرار مي‌كنند. من بلافاصله در جوي آب جلوي حزب دراز كشيدم. موقعي كه تيراندازي تمام شد و بلند شدم ديدم يكي تير خورده بود و داشت ناله مي‌كرد. جواني امير بيجار خودش را رساند جلوي حزب و روي ديوار نوشت اين خون زحمتكشان است و گفت مرگ بر قوام و زنده‌باد مصدق و افتاد و شهيد شد. بچه‌ها گفتند:«فاطمي، يخ‌فروش سر خيابان را كشت!» ستوان فاطمي و سرهنگ قرباني در آن روز آنجا بودند. مهندس حسيبي هم در هيئت تحقيق مجلس اين را گفت.
خلاصه قضيه كشيد تا عصر 30 تير و دكتر بقايي به حزب آمد. بازمانده‌هاي شهدا، ريختند آنجا و شعار دادند انتقام! انتقام! و كمونيست‌ها هم تحريكشان مي‌كردند و مي‌گفتند شاه بايد محاكمه و اعدام شود و جمعيت را تحريك مي‌كردند. بقايي كه آن موقع خيلي به مصدق اعتقاد داشت ، سخنراني كرد و گفت:«چهار ماه به ما مهلت بدهيد و ما اينها را از طريق قانوني تحت تعقيب قرار مي‌دهيم تا ببينيم مقصر كيست، اگر طي چهار ماه نتوانستيم از طريق قانون حقوق شما را استيفا كنيم، خودمان قرار مي‌گذاريم و انتقام مي‌گيريم! » خلاصه چنين قولي داد و مردم را آرام كرد.

بسياري معتقدند تيراندازي‌هاي روز 30 تير با توجه به حالت غش و ضعفي كه قوام داشته، به دستور او نبوده، بلكه به دستور شاه و دربار بوده است. نظر شما چيست؟
به دستور شاه هم نبود، در ارتش كساني بودند كه اين كار را كردند.

بنابراين پيگيري و اصرار كميته تحقيق، بعد از 30 تير بلاوجه است، چون مصدق معتقد بود قوام كاره‌اي نبود كه بخواهند او را محاكمه كنند. به اين ترتيب چرا بقايي در كميته مربوطه اين قدر رد قصه را گرفت كه قوام بايد دستگير و محاكمه شود، در حالي كه مي‌دانست قوام كاره‌اي نيست؟
چون قوام در ذهن آنها، هنوز همان قوام‌السلطنه سال‌هاي 24 و 25 بود...
يعني نمي‌دانستند حالت غش و ضعف دارد؟
نه، تصور مي‌كردند همان قوام قدر قدرت آن سال‌هاست، بعدها متوجه واقعيت ماجرا شدند.
مي‌گفتند غروب و شب 30 تير از ترسش رفته و در قبرستان شميران خوابيده بود!
اين چيزها بعدها معلوم شد. مسئله اين است كه ما اصلاً شاه را مسئول نمي‌دانستيم. در قانون اساسي، شاه مقامي غيرمسئول بود و هيچ‌كس حق نداشت به دستورات شفاهي و حتي كتبي شاه عمل كند. اين بي‌شخصيتي رجال بود كه اين وضع را به وجود آورد.

بالاخره مسئول تيراندازي به مردم چه كسي بود؟
درست است كه گفته‌اند براي قوام مورخ الدوله سپهر آن اعلاميه را نوشته، ولي به هرحال قوام، قوام بود، حتي مي‌گفتند شاه در قضيه آذربايجان هيچ‌كاره بود و اين قوام بود كه با سياست و هوشياري سر استالين كلاه گذاشت. شاه در آن دوره يك مقام غيرمسئول بود. در ارتش يك عده‌اي بودند كه در اين‌باره مقصر بودند. تيمسار وثوق رئيس شهرباني را هم خود قوام‌السلطنه انتخاب كرده بود. اينها تمامشان مسئول بودند و اگر قوام پيروز مي‌شد، پست‌هاي مهمي مي‌گرفتند. اينها جناياتي كردند. مجلس كميسيون تحقيق و تفحص را درست و دكتر بقايي را رئيس آن كرد.
حتي شنيده‌ام كه همكاران آن كميسيون يك شب هم رفتند و در فرودگاه خوابيدند كه نگذارند قوام فرار كند.
بله، يك شب خبر رسيد كه قوام مي‌خواهد امشب از مملكت برود، نگوييد مصدق خبر را به قوام مي‌رساند و مي‌گويد امشب از جايت تكان نخور، چون فهميده‌اند كه مي‌خواهي بروي! همگي رفتيم فرودگاه قلعه‌مرغي كه مال ارتش بود. آنجا بوديم تا ساعت 12 كه به ما دستور دادند برگرديد. به حزب برگشتيم و به دكتر بقايي اعتراض كرديم كه شما گفتيد قطعاً مي‌خواهند امشب قوام را از مملكت خارج كنند، چه شد كه ما را برگردانديد؟ او گفت: موقعي كه ما پافشاري كرديم، معاون رئيس شهرباني كه چند روز پشت سر هم بيدار مانده و خسته شده بود، آمد و به من گفت: آقاي دكتر! قوام نمي‌آيد. گفتم: اين طور نيست. به من خبر رسيده است كه مي‌خواهند امشب او را از مملكت خارج كنند. گفت: آقا! دكتر مصدق مرا خواست و گفت: اينها فهميده‌اند كه ما مي‌خواهيم قوام را رد كنيم، برو و يك جوري سرشان را گرم كن! من هم دارم از خواب و خستگي مي‌ميرم. بيخود وقتتان را در اينجا تلف نكنيد، من از پيش مصدق آمده‌ام و مي‌خواهم به شما بگويم كه وضعيت از اين قرار است!... مصدق چنين آدمي بود.

الان 60 سال از رويداد30 تير گذشته است و تقريباً تمام اسناد و اقوالي كه در اين باره وجود دارد، منتشر شده‌اند. بالاخره مقصر اين همه كشتار در 30 تير قوام بود يا شاه يا كس ديگري؟ شما در جمع‌بندي‌هايتان به چه نتيجه‌اي رسيده‌ايد؟
بيشتر كمونيست‌ها بودند كه با مصدق بسته بودند و مي‌گفتند بايد سد اصلي را از سر راه برداريم! سرهنگ رحيمي با من رفيق بود و به دادگاه روزبه هم مي‌رفت. مي‌گفت ما مي‌خواستيم به دست دكتر مصدق، سد را بشكنيم.

كدام سد را؟
شاه را سد مي‌دانستند. مي‌گفتند كار دربار را كه تمام كنيم برداشتن مصدق كاري ندارد. بعدها هم ديديم كه افسر محافظ خانه مصدق عضو حزب توده از كار درآمد!

مگر حزب توده در ارتش چقدر نفوذ داشت كه چنين تصوري پيدا كرده‌ايد؟
حزب توده فقط 600 افسر در ارتش داشت! رده‌هاي ديگر هم كه حساب و كتابش معلوم نيست.

 در اينكه حزب توده در ارتش نفوذ كرده بود، بحثي نيست، منتها اين آمار مربوط به دوره 30 تير تا 28مرداد است.
در 30 تير كمونيست‌ها وقتي به هدفشان نرسيدند، به مصدق چسبيدند، چون مي‌دانستند تنها دسته‌اي كه جلوي اينها مي‌ايستد آيت‌الله كاشاني، حزب زحمتكشان و بانيان اصلي نهضت ملي هستند. خليل ملكي و دوستانش هم وقتي به حزب زحمتكشان ملحق شدند، خيلي كمونيست‌ها را خرد كردند. كمونيست‌ها از اينكه دار و دسته طيب و شعبان سراغشان بيايند خوشحال هم بودند و به نام دربار مي‌توانستند اينها را بكوبند، ولي با حزب و خليل ملكي بحث ايدئولوژيك داشتند، ما هميشه سر چهارراه‌ها با اينها بحث داشتيم و حريف ما نبودند و بالاخره هم دست به چوب و چماق مي‌بردند و ما هم دفاع مي‌كرديم. يك امير زرين كلاه داشتيم كه دانشجو هم بود...

امير بوربور را مي‌گوييد؟
بله، آدم بسيار شجاعي بود. داخل پرانتز بگويم: يكمرتبه از در مجلس رفت تو و رفت سراغ شوشتري كه در واقع وكيل انگليس‌ها بود. شوشتري پارابلوم كشيد كه او را بزند و امير بوربور هم فرياد مي‌زد:«اگر جرئت داري بزن» و بعد هم رفت جلو و هفت‌تير را از دستش گرفت! امير نترس بود و يك وقت‌هايي خودسرانه كارهايي مي‌كرد. وضع مالي پدرش هم خيلي خوب بود. هميشه هم در خط اول تظاهرات بود و با كمونيست‌ها هم شوخي نداشت. هر چه هم تذكر داده مي‌شد كه ما نياز به دعوا نداريم، چون منطق داريم حريفش نمي‌شدند.
اما در طرف مقابل، دكتر مصدق يك مشت آدم‌هاي بي‌شخصيت را دور خودش جمع كرد. ما به حزب ايران مي‌گفتيم:«حزب كارگشايي!» موقعي كه دكتر مصدق سر كار آمد، همپيمانان آن روزش به او گفتند: ما در انتخاب وزراي شما هيچ دخالتي نمي‌كنيم و بزرگ‌ترين اشتباهاتشان هم همين بود. به نظر من حرف عبدالقدير آزاد درست بود كه گفت: ما مبارزه كرده‌ايم و بايد دخالت كنيم و به همين دليل هم از حزب جدا شد، اما بقايي هيچ‌وقت دخالت نمي‌كرد و مي‌گفت بگذاريد مصدق آزاد باشد و خودش هر كسي را مي‌خواهد انتخاب كند و لذا حزب ايراني‌ها دوره‌اش كردند و بله قربان‌گويي و اين حرف‌ها. مصدق هم از تملق خوشش مي‌آمد و در مقابل از كساني كه انتقاد مي‌كردند يا از آيت‌الله كاشاني كه نفوذ داشت، خوشش نمي‌آمد، در حالي كه كاشاني تمام وقتش به دفاع از مصدق مي‌گذشت و كسي نمي‌توانست جلوي آقاي كاشاني از مصدق انتقاد كند، مي‌گفت «ما غير از او كسي را نداريم، بگذاريد كارش را انجام بدهد، فعلاً ما در اين شرايط مشكل اصلي‌مان انگليس است. بگذاريد او اين قضيه را حل كند، بعد به بقيه مسائل مي‌پردازيم» اما مصدق در عوض خواهرزاده‌اش، محمد دفتري را كه آن دهن‌كجي را به آيت‌الله كاشاني كرده بود، بعد از 30 تير رئيس گمرك مي‌كند! از كساني كه در30 تير او را برگردانده بودند، خوشش نمي‌آمد، اصلاً دوست نداشت كسي غير از خودش كاره‌اي باشد. هر وقت هم هر چيزي را كه از مجلس مي‌خواست مي‌گفت اگر داديد مي‌مانم، اگر ندهيد مي‌روم! دائماً هم مي‌گفت اگر فلان يا بهمان را تصويب كنيد، 24 ساعته انجام مي‌شود! چندين بار هم از اين قول‌ها داد كه عملي نشد.

به نظر شما خون شهداي 30 تير پايمال شد يا نه؟
كساني كه مجرم بودند تاجايي كه من اطلاع دارم، يكي سرگرد صيرفي بود كه جمعيت ديده بودند دارد تيراندازي مي‌كند. يكي سرهنگ قرباني كه مهندس حسيبي عضو حزب ايران و جبهه ملي در كميسيون تحقيق گفته بود: من ديدم كه دارد مردم را مي‌زند. يكي هم موقعي بود كه من خودم از داخل جوي آب بلند شدم، مردم گفتند ستوان فاطمي يخي را كشت. اين سه نفر كه مشخص بودند كه در ميدان بهارستان مردم را كشته‌اند. هر وقت كميسيون تحقيق نوشت: اينها را بياوريد تحقيقات كنيم، گفتند مأموريت هستند! شب هفت شهداي 30 تير هم دكتر مصدق چراغ زنبوري گرفت دستش و در ابن‌بابويه سر قبر شهدايي رفت كه خودش باعث ريختن خون آنها شده بود! چون بدون اطلاع بقيه رفت و استعفا كرد. بدون مشورت با جبهه ملي كه او را آورده بودند، اصلاً صحيح نبود اين كار را بكند. بايد مشورت مي‌كرد، اما يكمرتبه رفت و در را به روي خودش بست و اين جريان پيش آمد! بعد هم نخواست قضيه پيگيري شود. در مورد حمله به منزل مرحوم آيت‌الله كاشاني كه يك شبش را خودم آنجا بودم...

شب آخر؟
نه، شب قبل از آخر آنجا بودم. سه شب بود كه حمله مي‌كردند تا شبي كه مرحوم حدادزاده را كشتند. مرحوم حدادزاده آهن‌فروش و از دوستان و مريدان آقاي كاشاني بود. مرحوم حسين بنكدار شب آخر رفته بود و به من گفت:«وقتي برق‌هاي خانه آقا خاموش و روشن شد، ديدم فروهر سرنيزه سر يك چوب بسته كه خوني بود!». شبي كه خودم بودم و ساعت 12 شب از خانه آيت‌الله كاشاني برگشتم فروهر را سر پامنار جلوي اداره اقتصادي و معاملات تجاري روسيه ديدم، چون قد بلند و سبيل پرپشتي داشت و كاملاً مشخص بود. كارگرداني دست او بود. شب دوم كه من خانه آقاي كاشاني رفتم، صفايي وكيل قزوين منبر رفت. يكدفعه ديديم از روي پشت بام سنگ و آجر است كه روي سر جمعيت كه در خانه مرحوم كاشاني پر بودند، مي‌بارد!
اين را خودتان ديديد؟
بله، همان شب دومي كه خودم آنجا بودم. ديدم يك عده روي پشت بام مي‌گويند زنده باد كاشاني! و گفتم لابد شب قبل كه حمله شده بود، حالا اينها رفته‌اند روي پشت بام كه مراقبت كنند، نگوييد سنگ و آجر آورده‌اند كه روي سر مردم بريزند. كاشاني براي اين سخنراني گذاشته بود كه: آقاي دكتر مصدق! رفراندوم نكن! اين كار لازم نيست و خود اينها هم اكثريت داشتند، منتها به خاطر شكنجه‌اي كه به متهمان قتل افشارطوس داده بودند و گند كار آقاي دكتر مصدق درمي‌آمد، مي‌خواست جريان استيضاح راه بيفتد و به خاطر اين مجلس را بست، والا در مجلس اكثريت داشتند. در هيچ جاي دنيا هم سابقه نداشت بگويند مخالفين بروند، اينجا رأي بدهند و موافقان آنجا! صندوق رأي موافق و مخالف را جدا كرده بود! دكتر مصدق گفت:«مخالفين بروند ميدان بهارستان و موافقين ميدان سپه، توپخانه رأي بدهند!»
قاعدتاً رأي مخفي است. عجب كار خوشمزه‌اي.
در بعضي ميادين يك خر هم بسته بودند كه اينها كساني هستند كه مي‌آيند و مخالف رفراندوم رأي مي‌دهند! حكومتي كه حالا بعضي‌ها ادعا مي‌كنند، خيلي دموكرات بوده است!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها