آينده: چند هفته ديگر تولدم است. كمتر از يك ماه ديگر
بايد به بدرقه يكي از سالهاي دوستداشتني عمرم بروم. سالي كه از دست دادن و
دور شدنش برايم سخت و ناگوار است. عجب چيز مزخرفي است اين تولد. ماندهام
چرا آدمها در كنار مراسم تولد هميشه نام «جشن» را ميگذارند. چطور ميشود
براي سپري شدن سالهاي عمر جشن گرفت؟ جشن را براي آمدن ميگيرند نه رفتن.
مثل اين ميماند كه آدم عزيزي را از دست بدهد يا عزيزش به يك سفر بدون
بازگشت برود بعد براي رفتن او جشن بگيرد و شادي كند.
اين جشن تولدها
مرا ميترساند. دوست ندارم ديگر جشن تولدي در كار باشد. كمتر از يك ماه
ديگر، يك سال از عمرم كم ميشود، يك سال ديگر از روزهاي جواني فاصله
ميگيرم و اين دقيقاً همان قسمت تلخ جشنهاي تولد است. با اين رفتن و
نماندنها مگر دل و دماغي براي گرفتن يك جشن درست و درمان ميماند.
بايد
اعتراف كنم دوست دارم در همين ۲۵ سالگي بمانم. همين دو عدد دو و پنج،
بهترين هديههايي هستند كه آدم ميتواند داشته باشد. اين روزهاي
تكرارناپذير جواني اگر بروند جايش را ديگر هيچ هديه و كادويي پر نخواهد
كرد. گواه اين حرف تجربه تمام پيراني است كه با حسرت روزهاي رفته جواني را
مرور ميكنند. از فكر پيري هم ترس برم ميدارد. از اينكه اين روزهاي جواني
تركم كنند، بروند و پشت سرشان هم نگاه نكنند بدم ميآيد.
گذشته:
چند روز پيش فيلم «عشق» (Amour)ساخته ميشاييل هانكه اتريشي را ديدم. اين
فيلم در جشنواره كن سال گذشته نخل طلايي را از آن خود كرد و بهترين فيلم
جشنواره شد. فيلم در عين سادگي داستاني بسيار تأثيرگذار دارد. داستاني كه
ميتواند در زندگي همه ما اتفاق بيفتد و همه ما در روزگار پيري دچار بشويم.
هانكه با ظرافت و هنرمندي بسيار زيادي توانسته اين داستان را به تصوير
بكشد و اثري جاودانه در سينماي جهان خلق كند. واقعاً اگر دست و ذهني هنرمند
بخواهد سادهترين مسائل زندگي را به تصوير بكشد و توصيف كند ميتواند يك
شاهكار بيافريند.
داستان فيلم زندگي يك زوج سالخورده را نشان ميدهد كه
به تنهايي و به خوبي و خوشي در كنار هم زندگي ميكنند. زن و مرد فيلم با
وجود پيري و كهولت سن، واقعاً همديگر را دوست دارند و لحظههايشان را
عاشقانه با هم تقسيم ميكنند. با هم كنسرت و گردش ميروند و در روزگار پيري
حسابي هواي همديگر را دارند.
بعد از سپري شدن روزهاي خوبشان، شخصيت زن
فيلم به مرور زمان دچار بيماري ميشود. پيرزن بر اثر بيماري هر روز ضعيف و
ضعيفتر ميشود. نخست نيمهراست بدنش فلج و ويلچرنشين ميشود. همسرش به
تنهايي مراقبت او را به عهده ميگيرد و عاشقانه مشغول پرستاري از همسرش
ميشود. بيماري زن به مرور زمان عود ميكند و او كاملاً زمينگير ميشود و
حتي قدرت تكلم خود را هم از دست ميدهد. زن تمام روز را روي تخت دراز
ميكشد و مرد مانند پروانهاي دور او ميچرخد و سعي ميكند همسرش را تسكين
دهد. پيرمرد مانند يك مادر باحوصله و صبوري كه به بچهاش حرف زدن ياد
ميدهد با همسرش تمرين تكلم ميكند تا بلكه زنش دوباره بتواند صحبت كند.
اما گذشت زمان چيزي را كه درست نميكند بلكه بر استيصال و درماندگي مرد
ميافزايد. مرد با وجود تمام عشق و محبتي كه به همسرش دارد در سه راهي دوست
داشتن همسر، ديدن زجر كشيدن او و سختيهاي نگهداري او گير ميكند و با
گذاشتن بالشتي بر روي صورت همسرش او را ميكشد.
حال: هنگام
ديدن فيلم ناخودآگاه ياد ايام پيري، سالخوردگي و ناتواني افتادم. دلم
گرفت. مدام در تصوير ذهني روزگار پيري و جوانيام در پرواز بودم. تصور
اينكه روزي از انجام سادهترين كارهايم هم عاجز و ناتوان شوم وحشتناك است.
اينكه بار ِ زحمت نگهداري و پرستاري از من روي دوش كسان ديگري بيفتد
عذابآور است اما كاري نميشود كرد. پيري خواهد آمد و جواني خواهد رفت.
ولي
بسياري از اتفاقات دوران پيري مثل زنجيري به همين روزهاي جواني وصل است.
پيري ذخيره و گنجينه ايام جوانياست. اگر سنگ بنا را در جواني صاف و درست
بگذاريم ميتوانيم تا پيري صاف و كم نقص برويم. ميتوان در همين جواني بار
را طوري بست تا در آينده كمتر دچار مشكل شد. بايد سَبك زندگي و انتخابهاي
پيشرويمان را طوري انتخاب كنيم تا اگر خواستيم به پيري سلام كنيم بتوانيم
سرمان را بالا بگيريم و تمام قد رو در روي آن بايستيم. تمام كارهاي
امروزمان درست در روزهاي پيري خودش را نشان ميدهد. مانند اين است كه
جواني،گوشهرينگي بنشيند و با هر اقدام نادرست خود يك ضربه به بدن نحيف
پيري بزند. حالا حساب كنيد اين بدن نحيف طاقت تحمل چند ضربه را دارد.
عملهاي امروزمان عكسالعملاش در آينه فردا ديده خواهد شد. حداقل ميشود
براي خودمان و براي روزهايي كه با سرعت به سمتمان سرازيرند نگاهي دوباره به
امروزي كه ميگذرد بيندازيم.