ديشب كه تمام اعضاي مجمع خانواده متشكل از بچهها و مادر بچهها به انضمام عضو عليالبدل مجمع، يعني مادرزن جان تشكيل جلسه داده و طي مراسمي خاص كانون گرم خانواده تشكيل شد. جان نثاركه به واسطه پياده شدن مبالغ هنگفتي در دورههاي گذشته، خاطره خوبي از تشكيل شدن اين مجمع نداشته و نداريم، با اكراه و از سر ناچاري در جمع حاضر شديم؛ چراكه به قول متعلقه تشكيل گاه و بيگاه اين مجمع «آش خاله» خانم بود و تمرد از گناهي نابخشودني محسوب ميشد. گر چه به اميد مراعات كردن حال و بال قمر در عقرب جامعه و گرانيهاي موجود سرتا سر زمان جلسه، تمارض به عارضه قلبي بر رفتار و سكنات حقير كثيرالتقصير هويدا بود اما اين پلتيك هم افاقه نكرد و شد آنچه نبايد ميشد. از همين رو اعضاي مجمع با بيرحمي تمام، به تفهيم اتهام پرداختند و به زودي معلوم شد كه بايد مبلغي را به مناسبت روز معلم و خريد كادو بپردازيم. به محض آگاهي از ماجرا، با طيب خاطر و رضاي باطن مبلغ مورد نظر را پرداختيم كه اين دست به جيب بودن، مايه تعجب اعضاي طلبكار مجمع شد. در حالي كه داشتيم نمنمك به كار خواب اندر ميشديم، به ياد «پهلوان» افتادم كه چند سال معلم ورزش و درس علوم دعاگو بود و از آنجايي كه فدوي افتخار نيمكت نشيني با ميرزا را درپنج ساله دوران ابتدايي داشتيم و هر دو از عنايات پهلوان برخوردار بوديم و هرساله تمام قد و چهار زانو، به جهت عرض تبريك و شادباش، حضور ايشان ميرسيديم، فيالفور نمره تلفن ميرزا را گرفتم اما للعجب كه به حق چيزهاي نشنيده، از پشت تلفن شنيديم كه ضعيفهاي گفت: «با سلام. شما با ستاد انتخاباتي مهندس ميرزايي تماس گرفتهايد. براي تماس با دفتر مهندس عدد يك، تبليغات عدد دو، عدم ثبات عدد سه، توجيهات عدد چهار، تشريفات عدد پنج، تلقينات عدد شش، ماليات و محاسبات عدد هفت، مناسبات عدد هشت، مطالبات عدد۹، فتوحات عدد ۱۰، افاضات عدد ۱۱، عمله جات و اكره جات عدد ۱۲، تكرار مكررات عدد ۱۳... سفر به كرات عدد ۷۴ و تعيين نرخ آبنبات عدد ۷۵ را شمارهگيري نماييد. در غير اين صورت منتظر اتصال به اپراتور و مادر مهندس يعني فخرالحاجيه عجب ناز خاتون دردشتي بمانيد. مانده بودم كه ننه ميرزا، با بيماري آلزايمري كه دارد چطور ميرزا به او پست به اين مهمي داده؟ پس از اين ماجرا ننه ميرزا به سرعت جواب داد و با تندي گفت: «چه مرگته كه اين نيمه شبيه تليفون كردي؟» حقير هم با عرض سلام و ارائه مؤدبانهترين كلام، با تغييرصدا گفتم:«ببخشيد مادر، بنده با ميرزا... نه نه... با جناب مهندس ميرزا كار داشتم.» و او در جواب گفت: «اولندش كه مادرخودتي دومندش چرا صداتو عوض ميكني؟ مگه تو اون رفيق آويزون مهندس ميرزا نيستي كه بيست چار ساعته آويزون شي !ها؟» در خفاياي دل و اندرونم به اين هوش آفرين گفتم و در حالي كه فك دعاگو، از تعجب رسماًًروي آسفالت افتاد، گفتم بله خودمم ننه فخري» و ايشان در ادامه گفت:«حالا كه زابراهمون كردي بگو چكار داري؟» گفتم: «قابل عرض نيست. فقط از جانب اين غلام خانه زاد به ميرزا بفرماييد با من تماس بگيره.» اينجا بود كه ننه فخري با لحني اعتراض آميزگفت: «غلام كيه؟ اصلاً ميرزا خالو زايي به اسم غلام نداره!» و پشت بند مكثي كوتاه ادامه داد: «ميرزا؟!... اصلا ًميرزا كيه؟» ديگر ادامه نداديم وننه فخري را به خدا سپرديم. و در اين اثنا ميرزا مثل غول چراغ جادو، بيآنكه مويش را بسوزاني، ظاهر شد و همچون گاو حسن دله، بيهيچ سلام و عليك وحال و احوالي رفت وكل مجلس و بالاي اتاق جان نثار نشست و دعاگو از فرط تعجب به او خيره شده بودم. اما اين حركت گويا به مذاق ميرزا، يا به تعبيري مهندس «ميرزايي!» خوش نيامده بود و ايضاً و به تريج قباي زربفت جنابش برخورده بود. به همين علت شاكي و حاكي پرسيد: «مث اينكه رفتار با يه ديلپماد روبلد نيستي.» بنده حقير كه در اين زندگي تنها به شغال ميرزا باج سبيل نداده بودم و تو سري خور آستان مباركش نبودم، با حرف ننهفخري به خودمان آمديم و گفتيم: «ببخشيد قربان سرت كه اين حقير بدترين تقصير، خاطرخطير و افكارمنير حضرتعالي را مغشوش و پريشان كرديم!» بعد از لج آن دفتر و دستكي كه راه انداخته بود، رفتم و در كمال احترام پس كله او را گرفتم و تا قدرت در بازو داشتم، او را روي پا دري آستانه ورودي اتاق پرتاب كردم و گفتم: «برو كشكت رو بساب جناب مهندس ميرزايي!» ميرزا كه حسابي قافيه را باخته بود در حالي كه سعي ميكرد رفتارش را به عنوان مزاح توجيه كند، خودش را جمع كرد و با خندههاي نصفه نيمه دست پيش را گرفت كه پس نماند. با اين حال گفت: «داشي ديگه من دارم ميرم. فقط خواستم بگم كه فردا عصر ميرم ديدن پهلوان، اگه طالبي تو هم بيا» بيآنكه چيزي بگويم با تكان سربه ميرزا جواب مثبت دادم. فرداي آنروزكه همه چيز را فراموش كرده بوديم به ديدن پهلوان رفتيم. در ميانه راه به لطف وانت ميرزا و به تبع آن سرعت لاكپشت وارآن، خاطرات دوران مدرسه در ذهن جان نثارتداعي ميشد و با ميرزا در مورد ۳۰ سال پيش گل ميگفتيم و مثل بز ميخنديديم. دفعتاً ًبه ياد رابطه ميرزا و پهلوان افتاديم و اتفاقي كه او را خانهنشين كرد. براي همين از ميرزا پرسيدم: « يادته كه تو چقدر از پهلوون بدت ميومد؟ اون بدبخت هر كاري كه ميكرد، جنابعالي نعل وارونه ميزدي. چون فكر ميكردي كه اون از تو متنفره. در حالي كه اينطور نبود. چون اصل ماجرا را از ياد برده بودم، از ميرزا خواستم تعريف كند و او با تكان سرو لبخند تلخي كه به لب داشت، حرفمان را تأييد كرد و ادامه داد: «خب من فكر ميكردم كه پهلوون سايه منو با تيرميزنه. تا اينكه يه روزبا محسن سياه و ناصر پلنگ با فري كف زن دعوامون شد و براي دعوا رفتيم تو كوچه باغهاي اول شهر. از طرفي پهلوون زير دست سلموني بوده و اصلاح ميكرده. تو همين آن ودم نميدونم كدوم شير پاك خوردهاي، رجزخونيهاي ما رو شنفته بود و از سر تصادف اونم ميره سلموني و وقتي حرف تو حرف مياد، جريان دعواي ما رو ميگه. بعدها اكبرصنوبر خانم اينا ميگفت تا پهلوون اينو شنيد، پيشبند سلموني رو پي زد و راه افتاد. اونجا كه سر شاخ شديم،پس اونا سه نفري ريختن روم. يه آن ديدم پهلوون رسيد و بدون اينكه بخواد اونا رو بزنه، فقط ما رو جدا كرد. اما فري كف زن نامرد از پشت با قمه كوبيد توپشت پهلوون كه قمه رفته بود تو ستون فقرا (فقرات) اينطور شد كه پهلوون ديگه با درس و مدرسه و كشتي و درس علوم خداحافظي كرد و براي هميشه خانهنشين شد.