درباره دفتري كه از آن سخن ميرود، نكاتي را متذكر ميشوم:
اين دفتر، تلفيق صورت بازنويسيشده قسمتهايي از دو پژوهش صورتگرفته در فرهنگستان علوم است. در هنگام بازنويسي احساس كردم كه بعضي مطالب در چند جا تكرار شده است. قاعدتاً ميبايست تكرارها را حذف كنم و در مواردي حذف كردم، اما بعد فكر كردم كه اين تكرارها ترجيعبند نوشتههايم است، يعني چيزي را تكرار كردهام كه نوشته براي اثبات آن صورت گرفته است. به اين دليل از حذف همه آنها منصرف شدم. اميدوارم خاطر خوانندگان از اين بابت آزرده نشود.
اين نوشته گرچه يك گزارش تاريخي است، تاريخنويسي به شيوه متداول تاريخنويسان نيست و در آن حوادث به ترتيبي كه وقوع مييابند وصف نشدهاند. حوادث در زمان نيستند بلكه به زمان خاصي تعلق دارند و من در صدد بودهام كه ببينم و بدانم تاريخ ۱۵۰ يا ۲۰۰ ساله تجددمآبي با كدام زمان يا چه زماني پيوسته بوده است. در اينجا مراد از زمان، زمان تقويم و ساعت نيست، بلكه نظر به زمان صورتبخش و نظامدهنده به حوادث بوده است. وقتي كانت در مقاله «منورالفكري چيست» آغاز دوره جديد را آغاز ظهور و امكان به كار بردن عقل جديد دانست، دانسته و ندانسته پيوستگي فهم و عمل را با زمان پيش آورد. از زمان كانت تا دهههاي اخير، عمده حوادث به آن زمان تعلق داشته و در مسير پيشرفت روي داده است. در اين تاريخ، علم و فرهنگ و سياست در تناسب با يكديگر بوده و به هم مدد رساندهاند، اما آنجا كه علم و تجدد با اقتباس و اكتساب پديد آمده، برقراري تناسب كمتر مورد توجه بوده و در مواردي هم اصلاً نميتوانسته است مطرح باشد، زيرا اين توجه از عهده عقلي غير از عقل تجدد برنميآيد.
آنها كه علم و تجدد را غالباً به حكم اضطرار و ضرورت از طريق سياست اخذ كردند، همه شئون عالم تجدد را تابع تجدد سياست و ايدهآلهاي سياسي ميدانند و ميپندارند كه هرچه در غرب روي داده است با تصميمهاي سياسي بوده و فرهنگ، هنر و علم نيز در ذيل سياست قرار داشته است. آنها تناسب، همكاري و همراهي سياست، فرهنگ و علم را با غلبه سياست و تبعيت علم و فرهنگ از آن اشتباه گرفتهاند و حوادث و وقايع را به ارادهها و تصميمهاي شخصي و گروهي نسبت دادهاند. بيترديد گروههاي نفوذ و قدرت، در غرب و در همه جا وجود دارد، اما اينها بانيان فرهنگ، سياست و علم نيستند بلكه كارگزاران و كاربرانند يا درست بگويم، اينها مجري طرحهايي هستند كه در شبكه امكانهاي زمان و تاريخشان طراحي شده است. زمان تجدد، زمان امكانهاي به هم پيوسته خاص است. وجود آدمي هم با اين زمان پيوند يافته و متحول شده و اوست كه ميتواند امكانهاي مزبور را متحقق سازد. مردمي كه اين تحول را نيازمودهاند، امكانها را هم بهخوبي درنمييابند بلكه بيشتر، چيزهايي را كه متحقق شده است ميبينند و آنها را ميطلبند. اينها در زمان و تاريخ غربي به دشواري سهيم و شريك ميشوند و معمولاً هم ميكوشند خود را در زمان تقويم غربي قرار دهند. اين زمان، زماني نيست كه تاريخ با آن قوام مييابد بلكه زمان حوادث تحققيافته و زمان نجومي است.
من در سير علم و تجدد كشورمان بيشتر ناپيوستگي ديدهام. اين ناپيوستگي را به مخالفت اين و آن و كارشكني وابستگان به سنت نبايد نسبت داد. نه اينكه بگويم اين مخالفتها و كارشكنيها نبوده است، اما ركود دارالفنون و سير قهقرايي آن و تنزل سطح آموزش در مدرسه سياسي و نامرغوبتر شدن تدريجي محصولات صنعتي و رها شدن پيوسته دنباله كارها و طرحها و اتخاذ تصميمهاي غيرعملي و مقررات و قوانين بياثر را به كارشكني و مخالفت نبايد نسبت داد. در غرب هم كه از هماهنگي شئونش گفتيم، موانع، مخالفتها و تعارضها بوده و اكنون نيز شدت يافته است. در آنجا هم اكنون ديگر علم، سياست و فرهنگ از سازواري نسبي اوايل تاريخ تجدد نصيب ندارد. معهذا هنوز نميتوان از گسست شئون تجدد سخن گفت. درست است كه سياست ديگر از پشتوانه فرهنگيـتاريخي اوايل و اواسط تاريخ تجدد برخوردار نيست، اما وحدت تجدد كاملاً متزلزل نشده است و سخت غالب زمان هنوز از دهان نمايندگان و مظاهر تجدد بيرون ميآيد، اما در بيرون از محدوده اصلي جهان متجدد، روابط ميان شئون ذكرشده چندان روشن نيست.
من خواستهام اين روابط را كه شرط امكان جهان علم است بيابم و نتوانستهام. نميدانم آيا اين شرايط وجود نداشتهاند يا نظر من از يافتن و ديدن آنها قاصر بوده است. به هر حال اين دفتر گزارش دههها و سالهايي كه بر علم جديد و تجدد در كشورمان گذشته است نيست بلكه سعي در يافتن پاسخ اين پرسش است كه چرا تاريخ ۱۵۰ ساله اخير ايران وحدت و پيوستگي ندارند. به بعضي شواهد اين ناپيوستگي در اين مقدمه اشاره شده است، اما نشان روشن آن را در بيحافظگي نسلهاي اين دوران بايد يافت. در هر تاريخي نسلها در عين اختلافهاي احتمالي كه دارند كم و بيش همسخن و همداستانند، ولي در ۱۵۰ سال اخير هر نسلي كه آمده نسل پيشين را از ياد برده و كارش را از ابتدا آغاز كرده است. در اين فراموشي هيچ كس را نميتوان مقصر دانست بلكه بايد تحقيق كرد كه در چه شرايط تاريخي است كه يك نسل حتي از علم و ادب نسل پيش از خود بيخبر ميماند و به آن بياعتنا ميشود. آيا كارها و آثار اين نسلها لياقت به ياد ماندن نداشته است؟
اميد آنكه گرهگشا باشد...