
خدا رحمت كند همه رفتهگان را. عمهفاطمهام چند سال پيش عمرش را داد به شما. خدا رحمتش كند. زنِ روشن و مؤمني بود. صفت خوب يكي دو تا نداشت. بيشمار داشت، ولي چيزي كه بيشتر از باقي آداب و رفتارش در خاطرمان مانده، اين بود كه هر كاري ميخواست انجام بدهد، «بسمالله» ميگفت. هيچ كار و حركتي در زندگياش نبود كه بدونِ اَداي اين جمله انجام شود. غذاخوردنش كه آداب و مراسمي ويژه داشت. تا دعاي پيش از غذا را نميخواند و تكهناني را نميبوسيد و بر سفره سجده نميكرد، دست به لقمه نميبُرد. تازه وقتي غذايش را تمام ميكرد، مثل همان مراسمِ آغازين را در پايانِ سفره داشت. يادِ خدا و «بسمالله گفتن»، شده بود عادتي براي پيشواز همه كارهاي عمهفاطمه.
عمه را هر وقت كه ميديدي مشغول كاري بود، وقتي هم كاري نداشت، ميلبافتنياش را كه همهجا و در تمام فصلهاي سال همراهش بود برميداشت و يكسره ميبافت و دانه ميانداخت و هرگز اين بافتنها تمامي نداشت. گاهي شالگردن، گاهي كلاه، وقتي ديگر دستكش و زماني، ليفِ حمام. در اين بافتنهاي ناتمام عمهجان، نكته آن بود كه يكسره زيرِ لب ذكر ميگفت؛ بيوقفه. هر وقت نگاهش ميكرديم، لبهاش ميجنبيد. ما خواهرزادهها و برادرزادهها، تا بچه بوديم و كمسن و سال، به اين كارهاي عجيب و غريب عمهفاطمه با تعجب مينگريستيم و ميخنديديم و نميدانستيم حكمت اين جنبش لبها چيست، يا چرا سرِ سفره غذا، در حاليكه همه بيدرنگ مشغول خوردن ميشوند، او بر سفره سجده ميكند و نان را ميبوسد. بزرگتر كه شديم و دليل اين رفتار را دريافتيم، موضوع خداوند و ايمان و رضايت الهي و توكل به پروردگار و حركت در مسيرِ او، برايمان جدي شد و ارزش و معناي ديگري يافت. از آن به بعد مدام سعي ميكرديم شيوه و سبك زندگي و رفتار عمهجان را الگو قرار دهيم، ولي شايد سعيمان كافي نبود كه هرگز موفق نميشديم مثل او باشيم يا عادت كنيم به چنين كارهايي. حتي از اينكه برخي وقتها نمازهاي روزانهمان را جا ميانداختيم يا قضاي آنها را ميخوانديم، شرمزده بوديم اما بعيد ميدانم عمهام يكي از نمازهايش را نخوانده يا قضا خوانده باشد. هميشه وضو داشت و تا صداي اذان بلند ميشد، سرِ سجاده بود و مگر نمازش به اين زوديها تمام ميشد؟ وقتي به طور معمول آخر هفتهها در خانه عمه و عمو و ديگر بستگان مهمان بوديم يا آنها مهمان ما بودند، سفره غذا كه پهن ميشد، مثل وحشيهاي از قحطي دررفته چنان به سمتِ غذاها يورش ميبرديم و دولپي مشغولِ لمباندن ميشديم كه انگار هفتاد سال است نه غذا ديدهايم و نه چيزي خوردهايم. آنقدر هول ميزديم كه پس از سيرشدن و بادكردنِ شكممان از فرطِ زيادهروي در خوردن، فراموش ميكرديم همان «الهي شُكرِ» ساده را هم كه پدر و مادرها و بخصوص همين عمهفاطمه مدام سفارش ميكردند پس از صرفِ غذا بگوييم، به زبان بياوريم. عمه فاطمه در طول سال هم، حتي وقتي ماهِ رمضان نبود، روزهايي را فقط محض ثواب يا سلامتِ جسماني، روزه ميگرفت، ولي ما نوجوانهاي تازه بالغ گرفتن روزههاي واجبمان هم سختمان بود. امروز كه خلقيات عمهفاطمه و روزهاي گذشته را مرور ميكنم، ميبينم جوانهاي امروزي براي شروع هر روز و رفتارشان، هيچ پيشواز و توكلي ندارند. ما آنقدر درگير تجملات و حاشيههاي بياهميت زندگي شدهايم كه معبود را پاك از ياد بردهايم. كار و تكنولوژي و كسب درآمد، تمام جنبههاي زندگي ما را پُر كرده. صبحها با صداي زنگِ موبايل و بوقِ پيامك (همان sms خودمان) از جا ميپريم و با هزار خيال ماديگرايانه از خانه خارج ميشويم. بيشترِ مردم روزِ خود را با اين نيت آغاز ميكنند كه سراغِ مستأجر و بدهكارهاشان بروند و دمار از روزگارشان درآورند، يا آنها را بيآبرو و بيخانهمان كنند. كمتر كسي ديگر روزش را با اميد و انگيزه و تصميم خير و ذكر «تَوَكلتُعَلَيالله» شروع ميكند. غذاخوردنها بيآداب و رسوم سنتي مذهبي، شتابزده و دور از منزلت و احترام نان و گندم شده. دعاي قبل و بعد از غذا پيشكش. ريتم تُندِ زندگي، اصالت و آرامش را از بين برده. فقط ميدويم و ميجَويم، و كاري كه ميكنيم، به زندهماني بيشتر شباهت دارد تا زندگاني. . . واي بر ما.
خدا رحمت كند همه رفتهگان را. هفت سال ميگذرد از زماني كه «ناصر عبداللهي» در سال هشتادوپنج و سنِ سيوششسالگي با زندگي وداع كرد. خدا رحمتش كند. خواننده خوبي بود. زود رفت. حيف شد. چه ترانهها و آهنگهاي خاطرهانگيز و زيبايي براي ما به يادگار گذاشت اما ناصرياي عزيز در خواب هم نميديد روزي برسد كه پشتِ آلبومهاي موسيقي در كنارِ نامِ آهنگها، ترانهسرا، آهنگساز و تنظيمكننده، گزينه تازهاي هم با عنوانِ «كدِ پيشواز» اضافه شود. چند روز پيش يكي از آلبومهاي اين هنرمند فقيد را هديه گرفتم. وقتي عبارت نامبرده را پشتِ جلدِ لوحِ فشرده (همان CD خودمان) ديدم، دلم گرفت و از خودم پرسيدم آيا شأن و جايگاه هنرمندان ما اين است كه محصولاتشان به آهنگِ پيشوازِ خطهاي اعتباري تلفن همراه (همان Mobil خودمان) تبديل شوند؟ چرا اجازه نميدهيم هر چيز به همان شكلِ اصيل و كلاسيك خود باقي بماند؟ اگر بوقِ انتظار تلفن بايد بوق بماند، چرا بايد موسيقي جايگزينش كنيم؟ اگر قرار است چنين اتفاقي بيفتد، چرا اين موسيقيها؟ چرا موسيقيهاي باكلام و محصولِ هنرمندان نامدار و حرفهاي؟ از وقتي تكنولوژي موبايل و خدمات سيمكارتهاي اعتباري و ارزانقيمت و اينترنتهاي وايرلس و وايمكس به بازار آمده، فاصله آدمها روز به روز از هم بيشتر شده. زندگي ريتميك شده و روند پرشتابي به خود گرفته. آدم نميداند ميان اين همه اصوات و دستورالعمل پيچيده، بايد خود را با كدام سازِ زمانه كوك كند. اگر هم بناي ناسازگاري بگذارد و سازِ مخالف بزند، آهنگِ روزگارش فالش ميشود و روز و حالش، ناخوشاحوال. در چنين شرايطي، هنوز محكمترين و مطمئنترين تكيهگاه، ريسمانِ ايمانِ الهي است، كه نه ميپوسد و نه شُل ميشود. ضرر ندارد اگر صبح به صبح يا پيش از شروع هر وعده غذا يا هر كار تازه كه انجام ميدهيم، يك جمله نجاتبخش، آرامشدهنده و اميدواركننده به زبان بياوريم و رضايت خداوند عزيز را تضمين كنيم. فراموش نكنيد خداوند كاسب و معاملهگر است. صدايش بزنيد، جواب ميدهد. يك تومان بدهيد، صد تومان پس ميدهد. لابد آن جمله معروف را در آستانه مغازههاي قديمي ديدهايد؛ «هوالرزاق». كاسبجماعت هر صبح كه كركره دكان را بالا ميفرستد و به پيشواز روزي حلال ميرود، «بسمالله» فراموشش نميشود. از امروز دلهامان را رنگ آبي بزنيم و بيبسمالله آب نخوريم... باشد كه چنين باد.