
خانم خانه براي شام ميگوپلو درست كرده است. ميگو پاك نشده هم خريده كه به صرفه باشد و به اقتصاد خانه كمك كند. خانم وقت زيادي را صرف كرده كه از ميگوهاي پاك نشده رگگيري كند. آشغالهاي ميگو بسيار بدبو ست و با اينكه در كيسه زباله ضخيم ريخته و در سطل زباله را هم بسته است اما احساس ميكند بوي بدي فضاي خانه را گرفته است. سطل آشغال هر لحظه ممكن است در آستانه يك انفجار قرار گيرد. بوي زبالههاي ميگو چنان تند است كه انگار از پيوندهاي متراكم مولكولي پلاستيك سطل و كيسه زباله هم دارد عبور ميكند. زن در ايوان را باز ميكند. هواي بيرون سرد است، مجبور ميشود زود در را ببندد. زن هم خسته است و هم عادت ندارد كيسه زباله را بيرون ببرد. پس مترصد است كه همسرش وارد شود و به محض اينكه در آپارتمان باز شود كيسه زباله را از همان ورودي آپارتمان دست همسرش بدهد و از دست اين پسماندهاي بدبو خلاص شود.
حالا آن سوي ماجرا را ببينيم. مرد يك روز كاري خستهكننده و پر از درگيري را پشت سر گذاشته است. از آن روزهايي كه دوست داريد وقتي خانه ميرسيد از جلوي در مجتمع تا در آپارتمان با برانكارد ببرند داخل خانه و همان جا هم تختخواب جلوي در باشد كه با يك غلت از برانكارد به رختخواب بروي. مرد آن روز احساس ميكند كه وزن همه كوههاي دنيا را روي شانههاي او قرار دادهاند. حالا در چنين موقعيتي تا مرد به در آپارتمان ميرسد همسرش صورت مرد را نديده كيسه زباله حاوي آشغالهاي ميگو را دستش ميدهد. مرد امروز در واقع يك بشكه باروت آماده انفجار است، مرد اين خانه از مردهايي نيست كه بخواهد يا بتواند درگيريهاي بيرون خانه را پشت در خانه بگذارد و وارد خانه شود. اصلاً باور دارد كه اين حرفها تعارفي بيش نيست و خواه ناخواه درگيريهاي بيرون خانه به واسطه اخم و شادي و وجد و بيحالي چهرهاش وارد خانه ميشود. با خودش ميگويد «حتي اجازه نميدهد وارد خانه شوم، اجازه نميدهد صورتش را ببينم، انگار كه كارگر شهردارياش باشم. آدم با كارگر شهرداري هم اين طور رفتار نميكند.» مرد كيسه زباله را ميگيرد، بوي تند زباله حاوي پوست ميگو مشمئزكننده است. اين بوي بد بيشتر رشتههاي اعصابش را تحريك ميكند. چهرهاش آشكارا در هم ميرود. يك لحظه خودش را مجسم ميكند كه زير آشغالهاي پوست اين جانور دريايي دفن شده است. موجي از افكار منفي در ذهنش شروع ميكند به رفت و آمد. بالاخره تصميم ميگيرد كه كيسه را ببرد اما در دلش دنبال آتش تهيه يك دعواي بزرگ است. ميخواهد در فاصله بردن كيسه زباله به بيرون و انداختنش در مخزن زباله سر كوچه تا برگشتنش حسابي زغالهاي اين آتش تهيه را سرخ و قرمز كرده و گر انداخته باشد.
در اين فاصله زن اما در حال آمادهسازي سفره است. بيخبر از آتش تهيهاي كه مرد ديده است. زن به خاطر مرد، غذاي پردردسري تهيه كرده است. ميداند كه مرد از اين غذا خوشش ميآيد، پس به دل مرد رفتار ميكند و همان غذايي كه مرد دوست دارد ميپزد، حالا او با سليقه ميخواهد غذا و مخلفات را در سفره بچيند كه سر و كله مرد پيدا ميشود. زن هرچه بگويد فايدهاي نخواهد داشت. مرد يكپارچه آتش است و زبان و ذهنش همه چيز را به آتش ميكشد.
حالا چند دقيقه گذشته است. سفره بدون اينكه كسي به غذايش دست زده باشد وسط خانه پهن است. غذاها سرد شدهاند. مرد روي تختخواب دراز كشيده است، زن تلويزيون نگاه ميكند. فاصله اين ۱۰ دقيقه بين زن و مرد جنگي رخ داده است و حالا هر دو خسته از اين جنگ لفظي، موقتاً آتش بس اعلام كردهاند. در اين جنگ مرد از تلاش خود در بيرون براي تأمين هزينههاي زندگي گفته و زن هم از اينكه مرد دنبال بهانه جويي است و اين همه زحمت او را براي درست كردن يك غذا ناديده گرفته است.
وقتي تيرمان به سنگ ميخوردچرا گاهي تير ما در ارتباطهاي كلامي به سنگ ميخورد و نتيجه لازم را نميگيريم؟ آيا يك كيسه زباله حاوي آشغالهاي ميگو ميتواند ميانه يك زن و مرد را به هم بزند؟ بله، ميتواند. ما گاهي از ظرافتهاي رفتاري غافليم. فرض كنيد رفتاري در همسرت ميبيني كه ناخوشايند است و ميخواهي آن را گوشزد كني، اما هنوز اولين واژههاي نقد مربوط به آن رفتار از دهانت بيرون نيامده، پرخاش و مشاجره و خشونت كلامي و نظاير آن ما را به محاصره خود درمي آورد. چرا اين اتفاق ميافتد؟
توجه كنيد كه هر نقدي، ناخوشاينديهايي را هم با خود به همراه ميآورد. فردي كه از او به خاطر رفتارش انتقاد ميكنيم خود با آن رفتار يكي شده و با همان رفتار به تعادل رسيده است حال ما ميخواهيم تعادل او را به هم بزنيم پس بايد اين كار با نهايت ظرافت صورت گيرد.
زمان عنصر مهمي در ارتباطهاي كلامي محسوب ميشود. به عبارت ديگر بايد مراقب باشيم كه چه موقع از طرف مقابلمان انتقاد ميكنيم؟ همچنان كه گفته شد نقد نوعي خارج كردن طرف مقابل از تعادل رفتاري است، انگار كه ميخواهيم تعادل او را به هم بزنيم. خب اين اتفاق بايد زماني صورت گيرد كه فرد كاملاً در تعادل باشد.
يادم ميآيد سالها پيش از زبان يك روانشناس شنيدم كه وقتي كسي وارد خانه ميشود ـ فرق نميكند زن يا مرد ـ در حالي كه به فرض ۸ ساعت، ۱۰ ساعت، ۱۲ ساعت فرساينده كاري را پشت سر گذاشته است دقيقاً مثل يك سربازي است كه از جنگ برگشته است با كلي زخم. او نياز دارد كه اول به تعادل برگردد و بعد باري بر دوش او بگذاريم يا خواستهاي از او مطرح كنيم يا اگر نقدي نسبت به او داريم مطرح كنيم. تيمارداري هم كار عجيبي نيست. ۱۰ دقيقه، ۲۰ دقيقه، نيم ساعت فرصت دادن به اينكه كسي دوباره خودش را پيدا كند. آن روانشناس ميگفت كه سفره و غذا خوردن موقع مناسبي براي طرح موضوعات ناخوشايندي مثل يادآوري بدهيها، قسطها و قبضهاي عقب افتاده يا هر آنچه كه ممكن است ناخوشايند به نظر برسد نيست.
در اين جا فارغ از الگوهاي جنسيتي – زن بودن يا مرد بودن – درباره اين موضوع ميخواهيم صحبت كنيم كه ظرافتهاي رفتاري تا چه اندازه در ارتباطها و پذيرش نقدهاي ما از سوي طرف مقابل ميتواند مؤثر باشد. مسلماً «لحن»، «زمان» و «مكان» از مؤلفههاي تأثيرگذار در اين باره هستند.
ممكن است شما يك جمله و عبارت واحد را از زبان دو نفر بشنويد. اين عبارت حاوي انتقادي است كه به يكي از رفتارهاي شما صورت گرفته است. شگفت است كه يك جمله ثابت از دهان دو نفر بيرون ميآيد، با اين حال ممكن است اولي را بپذيريد اما دومي را نپذيريد. چرا اين اتفاق ميافتد؟ لحن و عقبه رفتاري طرف مقابل در شما اثر ميگذارد. لحن، پوشش حرفهاي آدمي است و اغلب پيش از آن كه حرف شنيده شود پوشش حرف است كه در چشم و گوش آدمها برجسته ميشود، بنابراين يك جمله را ميتوان با انواع لحنها به طرف مقابل انتقال داد و تأثيرات و بازخوردهاي متفاوتي هم گرفت.
آيا ميتوان سخني يافت كه از دهان كسي بيرون بيايد و فاقد لحن باشد؟ اصلاً ممكن نيست؛ همه حرفها با لحن زاده ميشوند. حتي وقتي شما متني را ميخوانيد و به ظاهر آن متن، لحني ندارد خواننده بيآن كه شايد متوجه هم باشد لحن مناسب فضاي آن متن را به عبارتها و جملهها ميدهد.
پس در يك ارتباط كلامي به همان اندازه كه بايد مراقب واژههايي كه بر زبان ميآوريم باشيم بايد از لحن هم مراقبت كنيم، گو اينكه اگر كلام را شكل خودآگاه ذهن بدانيم لحن در واقع شكل ناخودآگاه درون ماست و چه بسا كه تظاهرهاي ما در كلام را هم لو ميدهد.