کد خبر: 515571
تاریخ انتشار: ۱۶ اسفند ۱۳۹۱ - ۰۸:۳۶
از كاسبي به سبك اصيل تا كاسبي به سبك سرمايه‌داري
محمد نيكنام
امروزه ما از گذشته راحت‌تر زندگي مي‌كنيم و تكنولوژي با نقش‌هايي كه در بيشتر كارها و فعاليت‌ها به دست گرفته، نوع و سبك زندگي را در بسياري از عرصه‌ها تغيير داده اما نكته قابل تأمل اينجاست كه همه ما از پير و جوان، زن و مرد، دلمان براي آن گذشته‌ها كه بعضاً با سختي‌هايي هم همراه بوده تنگ مي‌شود. اين دلتنگي‌ها را كه به تازگي محسوس‌تر شده، مي‌توان از ويترين بعضي مغازه‌ها استنباط كرد! مثلاً به تازگي دفترهايي شبيه همان دفترهاي دولتي با جلد ساده مقوايي كه در كودكي استفاده مي‌كرديم با قيمتي بالاتر از دفترهاي فانتزي و گرانقيمت آن زمان فروخته مي‌شود؛ يا مثلاً چند روز پيش، پشت شيشه يك ساندويچي كه مشتري زيادي هم داشت با تبليغي مبني بر اينكه ساندويچ‌هايش به سبك قديم تهيه مي‌شود روبه‌رو شدم و خيلي چيزهاي ديگر كه خصوصاً در فضاي مجازي طرفداران زيادي از قشري با سنين ۳۰ تا ۴۰ سال پيدا كرده. البته اين سؤال مطرح مي‌شود كه آيا ما دلمان براي دفتر، مداد نوكي، ساندويچ يا طعم پرتقال تنگ مي‌شود؟

من فكر مي‌كنم آنچه كه دليل دلتنگي ماست نمي‌تواند و نبايد كه مادي باشد، بلكه دلتنگي ما براي آن حال و هوايي است كه در آن وقت‌ها داشتيم؛ آن صميميت‌ها، آن محبت‌ها و دوستي‌ها كه با سادگي همراه و بي‌پيرايه و رنگ و لعاب بود. شايد چون نمي‌خواهيم گناهان و تقصيرات خود را در دور شدن از آن زندگي بپذيريم دست به دامان ماديات و سمبل‌هايي شده‌ايم كه رنگ و بوي ماديات دارد.
ما همه دلتنگ آن سبك زندگي هستيم؛ همان زندگي كه همه همسايه‌ها از حال هم باخبر بودند، براي سيزده به در همه به فكر وانت بودند تا بتوانند بدون مشكل با هم به دشت و باغ بروند. ما دلتنگ آن زندگي هستيم كه هر روز دورتر و دورتر از آن مي‌شويم و هر كدام از ما به اندازه خودمان در اين معامله سراسر ضرر مسئوليم؛ به قول اقبال لاهوري:
قيمت شمشاد خود نشناختي
سرو ديگر را بلند انداختي
مثل ني خود را ز خود كردي تهي
بر نواي ديگران دل مينهي
اي گداي ريزه‌اي از خوان غير
جنس خود مي‌جويي از دكان غير

وسواس مقدس!
مشهدي محرم سر كوچه قديمي ما نزديك ميدان فردوسي بقالي داشت. من هيچ وقت نفهميدم او كي مغازه‌اش را باز مي‌كرد، هر ساعتي كه مي‌رفتيم تا از نانوايي كنار مغازه‌اش بربري بخريم او هم بود و به مشتري‌هايش جنس مي‌فروخت. من تمام دوران كودكي از خودم مي‌پرسيدم چرا مشهدي محرم وقتي مي‌خواهد پنير بفروشد زير سنگ ترازو هم از همان روزنامه‌اي مي‌گذارد كه پنير را در آن مي‌پيچيد؟! پنير تبريز را در روزنامه مي‌پيچيد و به دستم مي‌داد و من هم با دستان كوچكم به خانه مي‌رفتم؛ همان پنير كوچك كه هم صبحانه ما بود، هم لقمه‌اي براي زنگ تفريح مدرسه. مشهدي محرم زير سنگ ترازويش همان پاكتي را مي‌گذاشت كه در آن لوبيا را مي‌كشيد! آن وقت‌ها فكر مي‌كردم مي‌ترسد ترازويش خراب شود! حالا مي‌فهمم كه او از آخرتش مي‌ترسيده و با وسواس بسيار مراقب بوده كه مديون خلق‌الله نشود. خدا رحمتش كند.
در فكر مشهدي محرم بودم و انصاف و خدا ترسي‌اش و اينكه اگر آن بنده خدا امروز بود حتماً بهداشت روزي صد بار مغازه‌اش را پلمب مي‌كرد، با اينكه هيچ وقت هم به خاطر خوردن جنس‌هايي كه از مش محرم مي‌خريديم مريض نشديم اما امروز هرچه مي‌خوريم با اين همه بهداشتي كه در بسته‌بندي اجناس رعايت مي‌شود، يا سر دلمان مي‌ماند يا ترش مي‌كنيم! حالا ديگر مغازه مشهدي محرم خراب شده و به جايش فست‌فود زده‌اند. رنگ به رنگ ماشين جلويش پارك مي‌كند و سرنشينانشان همبرگر و پيتزا مي‌خرند و مي‌روند. ديگر، كسي نام صاحب آنجا را نمي‌داند، حتي كسي نام كارگر آنجا را هم نمي‌داند، البته آنها هم نام مشتري‌هاي خود را نمي‌دانند اما ما همه نام مشهدي محرم را مي‌دانستيم و او هم نام ما را مي‌دانست و وقتي براي خريد مي‌رفتيم، مي‌گفت: «به بزرگ‌ترت بگو عصر قند و شكر با كوپن ۲۱۸ مي‌آد حواسش باشه كه تموم نشه.» روي ديوار مغازه مشهدي محرم يك كاشي بين كاشي‌هاي سفيد مغازه‌اش بود كه رويش به رنگ فيروزه‌اي كلمه «يا علي» نقش بسته بود؛ حالا آن كاشي هم نيست و به جايش، يك كاشي رنگي روي ديوار نشسته.

عرقچين و تسبيح، موهاي سيخ و موبايل!
خلاصه خيلي چيز‌ها بود كه الان نيست؛ دنياي كوچك ما پر از شادي بود و صميميت اما حالا بچه‌ها نام كاسب‌ها را نمي‌دانند، كاسب‌ها هم نام آنها را نمي‌دانند. مشهدي محرم يك عرق‌چين سرش بود و تسبيحي به دستش مي‌گرفت. حالا موها سيخ شده و موبايل به دست شده‌ايم! خلاصه كه همه چيز فرق كرده. كم پيدا مي‌شوند آنهايي كه به سبك و سياق قديم كار مي كنند.

كاسبي با وضو
به ياد يكي از كاسب‌هاي قديمي افتادم. «حسين محموديان» پيرمردي بود كه وقتي آفتاب بود روي چهار پايه چوبي جلوي مغازه مي‌نشست. تسبيحش را مي‌چرخاند و ذكر مي‌گفت. معمولاً جلوي آفتاب چشمانش را بسته نگه مي‌داشت و ريش و موي سفيد و مرتبش حالتي روحاني به او مي‌داد. به سراغش رفتم و خواستم كمي از گذشته بگويد. او هم گفت كه در كنار پدر كاسبي را آموخته: «آن وقت‌ها پدرم از دهات و روستاهاي اطراف شهر مشتري داشت. بنده‌هاي خدا مي‌آمدند و كلي قند و چاي و ديگر مايحتاجشان را بار مي‌كردند و بدون پرداخت پول مي‌رفتند و بعد از اينكه محصولشان را مي‌فروختند، مي‌آمدند و حسابشان را مي‌دادند اما پدر تا زنده بود هيچ وقت نگران سرمايه‌اش نمي‌شد. خدا رحمتش كند. بعد از او هم كسبش رسيد به من، من هم در بازار مشغول به كاسبي شدم. طبق عادتي كه پدر در من ايجاد كرده بود معمولاً با وضو به محل كار مي‌آمدم آب و جارو مي‌كردم و مي‌نشستم تا مشتري بيايد. مثل حالا نبود كه مشتري ساعت ۱۰ صبح هم دو دل باشد كه مغازه‌ها باز هستند يا نه! دشت اول را با بسم‌الله مي‌گرفتيم و سعي مي‌كرديم مشتري را راضي نگه داريم. عادت داشتيم كه حواسمان به همسايه باشد اگر ما دشت كرده بوديم و همسايه هنوز دشت نكرده بود مشتري را به مغازه همسايه راهنمايي مي‌كرديم اما حالا اگر بيشتر از سلام و احوالپرسي از حال همسايه باخبر باشي احتمالاً باعث ناراحتي‌اش مي‌شود چه برسد به اينكه بداني دشت كرده يا نه!»

اين خلاف انصاف است

برايم چقدر شيرين بود و هست اين حرف‌ها. چشمم را به چشمانش دوختم و پيرمرد ادامه داد حرف‌هايش را: «اگر مشتري جنسي را مي‌خريد و پس مي‌آورد بدون ناراحتي و با روي خوش خواسته‌اش را قبول مي‌كرديم. حالا خيلي از مغازه‌ها با انواع روش‌ها به مشتري‌هاي خود اخطار مي‌كنند كه جنس فروخته شده پس گرفته نمي‌شود! اين خلاف انصاف است. آن وقت‌ها چون ما جنس را پس مي‌گرفتيم دليلي هم وجود نداشت كه مثلاً ويترين چشمگير داشته باشيم يا نور آنچناني؛ بايد مراقب كيفيت مي‌بوديم تا مشتري داشته باشيم اما حالا ويترين‌هاي آنچناني و نورهاي زيادي كه به اجناس تابيده مي‌شود به نوعي كسب را دچار مشكل مي‌كند چراكه اجناس را قشنگ‌تر و بهتر از آنچه هست نشان مي‌دهد، بعد هم كه جنس فروخته مي‌شود پس گرفته نمي‌شود! ممكن است كسي جنسي را بخرد و بعد متوجه شود كه به دردش نمي‌خورد يا جنس تناسبي با قيمتش ندارد اما امكان پس دادن وجود ندارد! مطلب ديگر، اعتماد ميان خود كاسب‌ها و ميان كاسب‌ها و مشتري‌هاست. پدر من بارها به كساني كه فقط نامشان را مي‌دانست جنس مي‌داد! هيچ وقت هم خيلي از آنها حتي در صورت ترك دنيا در اداي قرضشان كوتاهي نكردند. يكبار كه يكي از مشتري‌هاي پدر به رحمت خدا رفت، برادرش براي اداي قرضش آمد اما حالا اعتماد زيادي در كاسبي وجود ندارد. يكي از دلايل آن هم اين است كه در آن زمان از اولين نيازهاي كاسبي داشتن اعتبار و درستي در كار بود كه اين روزها ديگر زياد براي كاسبي لازم نيست! خيلي از مردم مخصوصاً جوان‌ها به اتكاي رؤياهاشان خريد مي‌كنند و چك مي‌نويسند و بعد هم براي پس دادن پول مردم اگر داشتند مي‌دهند اگر نداشتند هم كه زياد به خودشان سخت نمي‌گيرند! ما تا همين ۲۰، ۳۰ سال قبل با يك تكه كاغذ آن هم براي نگه داشتن حساب و كتاب، كلي پول و جنس جابه‌جا مي‌كرديم اما حالا حتي با انواع چك و سفته هم نمي‌شود اعتماد كسي را به دست آورد. ما كاسب‌هاي محل هر روز ظهر در مسجد دور هم جمع بوديم و پيشنماز هم كه مي‌دانست پاي منبرش كاسب‌ها نشسته‌اند هميشه مسئله‌هايي كه مي‌گفت مربوط به كسب حلال بود؛ يعني تقريباً هر روز ظهر ما تلنگري مي‌خورديم كه درست كاسبي كنيم و به دنبال روزي حلال باشيم و تشويق مي‌شديم به كار خير رسومي داشتيم مثل قرض‌الحسنه و كمك به آنهايي كه مشكل داشتند. اگر كسي در كاسبي موفق‌تر از بقيه بود معمولاً سفره‌اش پهن‌تر و خيرش براي بقيه بيشتر بود. زندگي‌اش زياد با بقيه فرقي نداشت اما الان هنوز ثروتي به وجود نيامده، صرف خرج كردن و تجمل مي‌شود! آنهايي هم كه ثروتي دارند به جاي كمك به مردم و كار خير، ماشين و خانه‌هاي آنچناني تهيه مي‌كنند و فخر مي‌فروشند! خلاصه كه خيلي چيزها فرق كرده. آن وقت‌ها بهتر بود... آن وقت‌ها ما اگر شيطان گولمان مي‌زد و سهوي يا عمدي، اجحافي در حق مشتري مي‌كرديم يا جنسي را گران‌تر مي‌فروختيم خودمان را مغبون و بازنده مي‌دانستيم و سعي به جبران خطايمان داشتيم اما حالا گران فروختن دليل برنده شدن و موفق بودن است!»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار